۲۷ اسفند ۱۳۹۹

یک فضای بخصوص

یک مغازه‌ای (‌سوپر کوچکی) هست که صاحبش یک خانم کُرده. نمی‌دونم کرد عراقه یا کرد سوریه. امروز سرش خلوت بود. غیر از من یه مشتری دیگه هم تو مغازه بود که دختر جوونی بود. با هم، درست کنار همون‌ قفسه‌ای که من کار داشتم ایستاده بودن. همین‌طور که به سمت‌شون می‌رفتم به دومتری‌شون که رسیدم ترمزهام به طور اتوماتیک فعال شد [شرطی شدم!] ایستادم تا نوبتم بشه. دستش رو سمت قفسه‌ گرفت و با لهجه‌ی قشنگی به فارسی به دخترک گفت: از اینجا تا اینجا همه‌ش جنسای ایرانی!

تعامل بین این خانم و من از اول این‌طوری شکل گرفته که غیر از سلام و خداحافظی بقیه صحبتا به آلمانیه. نمی‌دونم چرا. شاید دلیلش این باشه که نتونسته بودم تشخیص بدم یا حدس بزنم چقدر فارسی می‌دونه ...

کنجکاو شدم. نگاهی به دخترک  کردم ببینم کجاییه. ایرانیه؟

از این دخترخانم‌های امروزی بود که به قول شاعر معروف حسن عبدالله هلری لباس «تیپْ تنگْ مدل حالا» تنش بود ولی چون کلاهش رو کشیده بود پایین، شالی ضخیمی رو که بی‌شباهت به پتو نبود دور گردنش پیچیده بود و علاوه بر این‌ها ماسک هم زده بود هیچی از صورتش دیده نمی‌شد! چیزهایی از قفسه برداشت و دونفری به سمت صندوق رفتند. منم یه پاکت لوبیا قرمز ریز و یه کنسرو سبزی قرمه‌سبزی برداشتم. از قفسه سبزی‌ها هم یه دسته گشنیز و یه دسته نعنای تروتازه برداشتم ... و بعد همینطور که به سمت صندوق می‌رفتم از دور دیدم این دوتا اونجا دارن با هم یه چیزایی می‌گن‌ و می‌خندن. حضور من صحبت‌شونو قطع کرد، ولی آخرین جمله خانم صاحب‌مغازه که شنیدم این بود که از دخترک پرسید: شما سمنو هم میذارید؟ و دخترک با لهجه‌ی افغانی یه چیزی شبیه این گفت که: بله، بی سمنو هفت‌سین کی شود؟ (زبان فارسی افغانی چقدر باشکوه و فاخره) 

حساب کردم و از مغازه اومدم بیرون. 


تو خونه دوباره این صحنه اومد تو خاطرم. این‌ها، یکی از عراق یا سوریه، یکی دیگه متعلق به چندهزارکیلومتر اون‌طرفتر- از افغانستان، داشتند به فارسی و با لهجه‌هایی شیرین مثل قند و عسل با هم می‌گفتند و می‌خندیدن! این‌ها کبوترهای آسمان ایران اند! [سرود ای ایران لطفا!].

همینطور که تو آشپزخونه ایستاده بودم نعنا پاک می‌کردم یهو رقیق شدم. کاش وقتی اسم سمنو رو شنیدم، خودمو قاطی صحبت می‌کردم! یه چیزی برا این‌که چیزی گفته باشم. یه چیزی در مورد هفت‌سین یا نوروز یا ...  فضا اجازه‌ی این "دخالت" رو می‌داد. فضا به طرز غیرقابل توصیفی خانوادگی بود.



۲۰ اسفند ۱۳۹۹

گازگرفتگی


مرحومه شیده لالمی را نمی‌شناختم و نمی‌شناسم اما در مورد مرگ خودخواسته‌ی ایشان چیزی به ذهنم رسید که در فضای پس از درگذشت ایشان نیروی لازم برای مطرح‌کردن آن را نداشتم. 

طوری که از واکنش‌ها متوجه شدم شیده لالمی برای خیلی‌ها شخصیت محبوبی بوده است. خدا او را بیامرزد.

علت مرگ ایشان تا جایی که من پیگیر بودم همه‌جا «گازگرفتگی» اعلام شده است. گازگرفتگی به مسمومیت با گاز مونو اکسید کربن CO گفته می‌شود که در اثر سوختن ناقص سوخت‌های فسیلی، ذغال و چوب به وجود می‌آید و چون بو ندارد بسیار خطرناک است.

جایی نخواندم اما گمان من این است که مرحومه لالمی با گاز شهری دست به خودکشی زده است. این گاز که از آن برای پخت‌وپز و تولید گرما استفاده می‌کنیم متان CH4 نام دارد و به خفگی حاصل از آن گازگرفتگی گفته نمی‌شود. 


صحبت در مورد تابوها همیشه و همه‌جا دشوار است. در این مورد هم صحبت‌ها در لفافه است. شاید اگر خانواده مرحومه لالمی از «انتخاب» او صحبتی نمی‌کردند، نمی‌دانستیم که او خودکشی کرده است. همچنین جایی نیافتم که چگونگی خودکشی او را شرح داده باشد. آیا حدس من درست است که او با بازگذاشتن شیر گاز شهری خودکشی کرده است؟ در صورتی که این‌طور باشد ادعایی که خانواده مرحومه لالمی در بیانیه‌ای ذکر کرده‌اند [«این روش و منش شیده بود که هیچ زحمت و خطری را متوجه دیگران نکند»] نادرست است. متان دارای قابلیت احتراق بالاست. کافی‌ست کسی کلید لامپ اتاقی را که در آن گاز موجود است بزند تا باعث انفجار بزرگ و مخربی گردد. 

تصویر زیر از خانه‌ای ست در وین که یکی از ساکنان آن به همین روش خود را کشت:

و زندگی دو نفر دیگر را نیز نابود کرد. زندگی دونفر را که نمی‌خواستند بمیرند. 



۱۲ اسفند ۱۳۹۹

موقعیت‌های آیرونیک


یک:


در حمله مسلحانه محافظه‌کاران مسیحی به ماکوندو لیبرال‌های بی‌دین به فرماندهی سرهنگ آئورلیانو شکست خورده و به جنگل‌ها عقب‌نشینی کردند. در این نبرد برج کلیسای شهر ویران شد. چند ماه بعد دوباره نیروهای وفادار به سرهنگ آئورلیانو ماکندو را از دست محافظه‌کاران درآورده و آن‌ها را تارومار کردند.

مادر سرهنگ آئورلیانو اورسولا که مسیحی معتقد و از دوستان نزدیک کشیش ماکوندو پدرنیکانور بود از فرزند خود خواست دستور دهد که برج کلیسا را مرمّت کنند.


روزی همین‌طور که پدر نیکانور در حال تماشای کارگران و تعمیرکاران است، پرده از پیش چشمان او کنار می‌رود. حقیقت تکاندهنده این بود:


ملحدان برجی را می‌ساختند که با گلوله توپ کاتولیک‌ها منهدم شده بود!


دو:


«شورای ملی توسعه و حمایت از سازمان‌های مردم‌نهاد» از زیرمجموعه‌های وزارت کشور است که مسئولیت نظارت بر فعالیت‌ها و عملکرد تشکل‌های مردم‌نهاد را برعهده دارد [اعضای این شورا عبارتند از نمایندگان ۸ دستگاه اجرایی و ۴ نماینده سازمان های مردم نهاد ملی].


یک از موارد اختلاف - در واقع مورد اصلی اختلافِ این شورا با جمعیت امام علی ع اختلاف در مورد ساختار اداره و مدیریت این جمعیت است. خوب است بدانید که ساختار فعلی جمعیت هرمی‌شکل و اداره‌ی آن به صورت امنایی ست، یعنی قدرت/ تصمیم‌گیری در انحصار یک فرد یا معدودی از افراد است و اعضا آن از حق رأی برخوردار نیستند.


شورای توسعه خواستار تغییر/ اصلاح ساختار جمعیت به صورتی ست که امکان مشارکت همه اعضای جمعیت در تصمیمات رسمی فراهم آید ← مجمع عمومی.


آیرونی ماجرا این‌جاست که در این دعوا جمهوری اسلامی مدافع ساختار و مدیریت دمکراتیک جمعیت مبتنی بر حق رأی برابر همگانی ست، در حالی‌که رهبری و اعضای جمعیت از ساختار و اداره "ولایی" آن حمایت می‌کنند!


این موقعیت آیرونیک باعث شده است که هیچ‌یک از طرفین در این مورد صریح و با صدای بلند حرف نزند. نه طرف دولت، زیرا علاقه‌ای به بحثی عمومی در مورد دمکراسی و حق رأی برابر (و نظارت استصوابی!) ندارد، و نه طرف جمعیت: زیرا برای اعضای جمعیتِ غالبا جوان و تحصیل‌کرده‌ی "اپوزیسیونی" و به قول معروف “امروزی” نیز راحت نیست که بگویند ما حق رأی برابر نمی‌خواهیم و از ساختار هرمی‌شکل موجود که برای ما حق رأی قایل نیست حمایت می‌کنیم!


۳۰ بهمن ۱۳۹۹

Klugscheißer

این مفهوم در زبان عامه آلمانی برای توصیف آدم‌هایی که در مورد همه‌چیز نظر دارند و فکر می‌کنند بهتر/ بیشتر از دیگران می‌فهمند/ می‌دانند به کار می‌رود. 

بین آلمانی‌ها تک و توک به یک Klugscheißer برمی‌خوریم، در توییتر فارسی از هر سه نفر دونفرشان Klugscheißer است!


Klugscheißer اسم فاعلیِ فعل klug-scheißen است که از ترکیب klug به معنی «هوش» و scheißen به معنی قضای حاجت ساخته شده است. 

Klugscheißer یعنی کسی که هوش می‌ریند. (وجود او چنان از هوش لبریز است که از منافذ او بیرون می‌زند!) 

هوش‌رین‌ها فقط بین بزرگسالان یافت نمی‌شود و به احتمال زیاد هر کدام از ما حداقل یک بار توسط بچه‌هایی که در همان خردسالی با یادگیری بعضی عبارات و جمله‌های با اهمیت، حرف‌های بزرگتر از دهان‌شان می‌زنند غافلگیر شده‌ایم . خواهرزاده جعفرپناهی (که واقعا به دایی‌ش رفته) یک هوش‌رین تیپیکال است، و کودکی که ویدئوی او چندروز قبل در توییتر ویرال شد یکی دیگر. 


خانوم دسته‌گُله و جعفرپناهی خودمون



یک Klugscheißer وحشی




۱۵ آبان ۱۳۹۹

استاندارد دوگانه

رابرت کوپر در کتاب خود «فروپاشی ملت‌ها»* (برنده‌ی جایزه جرج اورول۲۰۰۴) می‌نویسد: «چالش بزرگ جهان پست‌مدرن این است که ما بایستی با بکاربردن استانداردِ دوگانه انس بگیریم. رفتار اروپایی‌ها باید بین خودشان مبتنی بر قانون و امنیت مشترک باشد. اما خارج از اروپا بایستی از متدهای خشن‌تر گذشته استفاده کنند:‌ خشونت، ضربات پیشگیرانه، فریب و همه چیزهای دیگری که لازم است».
نوشته زیر ترجمه‌ی مقاله‌ای ست که مدتی از انتشار آن می‌گذرد، اما آگاهی از محتوای آن جالب و مفید است.


دیپلمات بریتانیایی خواستار «لیبرال‌امپریالیسم نو» شد.
رابرت کوپر که تا مدتی پیش مشاور شخصیِ سیاست‌خارجی تنی بلیر بود و اخیرا پستی در وزارت خارجه گرفته است در نوشته‌ای که پیش‌تر اتاق‌فکر بانفوذی** آن را منتشر کرده بود در باره «امپریالیسم نو» سخنانی به زبان آورد که ابتدا جلب توجه نکرد. اما با انتشار آن در گاردین به بحث عمومی داغی منجر شد. با این‌که باید توجه داشت که نظر کوپر اینجا نظر خصوصی اوست، اما نوشته‌ی او به عنوان «نگاهی نادر از سوراخ‌کلید» به تأملات استراتژیک و سیاست خارجه‌ی بریتانیاست که وزارت خارجه‌ی رسمی بریتانیا به طور سنتی پشت درهای بسته به آن‌ها می‌پردازد. ... 
از نظر کوپر امروز فقط در یونیون اروپایی مناسباتی موجود است که می‌تواند تمدن، صلح و رفاه را تأمین کنند. کوپر ویژگی اولیه یونیون اروپایی را «شفافیت متقابل» می‌داند. شفافیت متقابل یعنی امکان دایمی دسترسی کشورها به سیستم عصبی مرکزی (امنیتی) یکدیگر بدون سوءاستفاده از آن. از نظر کوپر دوران امپراطوری‌ها خیلی وقت است که به سر آمده است و امروزه نظام‌های پست‌مدرن خیلی ساده تمایلی به جنگ‌کردن ندارند - برعکسِ حکومت‌های مدرن و پیشامدرن که از چنین مناسباتی فاصله دارند، و این یکی از دلایل تهدیدبودن آن‌هاست.  
کوپر چین، هند و پاکستان را کشورهای مدرن حساب می‌کند که می‌توانند به سرعت به تهدید اتمی تبدیل شوند، و در باره‌ی چگونگی رفتار در قبال این کشورها تردیدی به خود راه نمی‌دهد: 
«چالش جدید جهان پست‌مدرن عادت‌کردن به این ایده است که اخلاقِ دوگانه پدیده‌ای معمولی است. همه‌ی عاملان و اکتورها در محدوده داخل دنیای پست‌مدرن می‌توانند بر مبنای مشارکت امنیتی باز و قوانینی که مشترکا تصویب شده‌اند، با هم در هماهنگی زندگی کنند. اما وقتی سروکار آن‌ها با سیستم‌های کهنه‌ی خارج از قاره پست‌مدرن اروپاست بایستی به روش‌های خشن‌ترِ دوران گذشته متوسل شویم: اعمال خشونت، ضربات پیشگیرانه، فریب و هر آن‌چه برای تعامل موفقیت‌آمیز با آن‌هایی که هنوز در قرن ۱۹ می‌زییند لازم است. در محدوده دنیای پست‌مدرن همه‌ی عاملان و اکتورها قانون را رعایت می‌کنند، اما وقتی که شعاع عملیات به جنگل امتداد می‌یابد، قانون جنگل معتبر است». 
بخش‌های بزرگی از باقیمانده کره زمین در آخرین گروه مورد نظر کوپر قرار می‌گیرند: چچن، برمه، سومالی، بخش‌هایی از آمریکای جنوبی و کلیه کشورهایی که در تولید مواد مخدر مشارکت دارند. کوپر برای این کشورها اقدامات بهتری را در نظر دارد: 
«آن‌چه که ما نیاز داریم شکل جدیدی از امپریالیسم است که از نظر حقوق‌بشر و ارزش‌های جهان‌وطنی قابل قبول باشد. هم اینک می‌توان شکل آن را مشخص کرد: امپریالیسمی که مانند همه‌ی امپریالیسم‌ها ایجاد نظم و سازماندهی را تکلیف خود می‌داند و همزمان بر بنیان قاعده‌ی اراده‌گرایی استوار است. امپریالیسم پست‌مدرن می‌تواند دو شکل به خود بگیرد اول امپریالیسم آزادانه‌ی اقتصاد جهانی که توسط کنسرسیوم بین‌المللی با توسل به نهادهای مالی بین‌المللی مانند Monetary Fund یا بانک جهانی هدایت می‌شود. از ویژگی امپریالیسم جدید این است که چندجانبه‌گرا ست. نهادهای نامبرده حکومت‌هایی را حمایت می‌کنند که راهی برای بازگشت به اقتصاد جهانی و به چرخه‌ی فضیلت‌مندانه‌ی سرمایه‌گذاری، رشد و رفاه (Investment & Prosperity) می‌جویند. دومین شکل امپریالیسم پست‌مدرن را می‌توان امپریالیسم همسایگی نامید. عدم ثبات در همسایگان تهدیدی است که هیچ حکومتی نمی‌تواند نسبت به آن بی‌اعتنا باشد. [مثلا] اقتصاد نادرست، خشونت قومی و جنایت در بالکان خطری برای اروپا بود. و اولین جواب به این تهدید نیز برقراری یک نظام تحت‌الحمایه‌ی سازمان ملل بود». 
با این‌که کوپر در تسویه‌حساب خود به آمریکا اعتنای زیادی نمی‌کند، آشکار است که کانسپت او حمله به افغانستان را موجه می‌سازد.  
گاردین افکار کوپر را - و این واقعیت را که این افکار از کسی است که «گوش نخست‌وزیر» را در اختیار دارد، غیرعادی و خطرناک توصیف می‌کند و او را یک آتش‌افروز سیاسی می‌نامد. ...


*The Breaking of Nations: Order and Chaos in the Twenty-First-Century

** Foreign Policy Centre


۲۱ شهریور ۱۳۹۹

جعفر پناهی شکل یک - و شکل دو

جعفر پناهی در مصاحبه‌ای در پاسخِ این پرسش که چگونه به ایده‌ی «آفساید» رسیده است از روزی می‌گوید که می‌خواسته است برای تماشای مسابقه‌ای به استادیوم برود و دختر ۱۱- ۱۲ ساله‌اش از او می‌خواهد که او را نیز با خود ببرد. از دختر اصرار و از پدر انکار، درنهایت پناهی با دخترک شرط می‌کند در صورتی که  از ورود او به استادیوم جلوگیری کنند، «باید خودت تنهایی برگردی» به خانه زیرا او مایل است حتما مسابقه را ببیند.

جعفر پناهی در مصاحبه دیگری ... خودتان گوش کنید:





این دو قطعه را از دو مصاحبه برداشته‌ام: این‌جا و این‌جا (از دقیقه ۵)

۳۰ مرداد ۱۳۹۹

محمود دولت‌آبادی هم‌پایه کامو، کافکا و بکت



این ویدئو را در صفحه توییتر فرج سرکوهی مشاهده کردم که مصاحبه‌ای ست با محمود دولت‌آبادی که زمان و مکان آن (برای سرکوهی هم) معلوم نیست. 

دولت‌آبادی بعد از ابراز تواضع («تعریف از خود نباشه»)، می‌گوید:

«در آلمانی که این کتاب [زوال کلنل] منتشر شد .. نقدهایی که نوشته شد برای من حیرت آور بود. نوشتند که این یک گرنیکا در ادبیاته. جای دیگه‌ای نوشتند این نویسنده و این اثر در عرض آثاری مثل کامو، مثل بکت، مثل کافکا قرار می‌گیره. این به نظر من فهم اونا از این ترجمه بوده. این برا من خیلی جالب بود، و این از طریق ترجمه منتقل شده بود».


رشته‌توییت فرج سرکوهی، با عنوان «دیگه فقط خود خدا شخصا ..»، واکنش عصبی او به این سخنان است.


دیگه فقط خود خدا شخصا..

عموئی داشتم بی‌سواد اما بی‌دین و گریزان از بر زبان آوردن اصطلاح‌های دینی.

تنها در مواردی دو دست خود بر زمین می‌کوبید و می‌گفت:

«دیگه فقط خود خدا شخصا باید از عرش بیاد پائین و یه فکری برای این بابا بکنه، کار از پیغمبر و امام و این‌جور آدمای دست دوم گذشته».

چیزی که سرکوهیِ «بی‌دین و گریزان از برزبان راندن اصطلاح‌های دینی» رو به واکنشی شبیه واکنش عموی بی‌سواد واداشته این است که دولت‌آبادی ...


چنان متوهم است که کتابش (زوال کلنل) را «گرنیکا در ادبیات» و خودش را هم‌پایه «کامو،کافکا و بکت» می‌داند (هر ۳ با هم. به اضافه پیکاسو هر ۴تا با هم).

ننویسید لابد منتقدی معتبر چنین سخنان مضحکی نوشته‌ است. ننوشته‌اند.


سرکوهی از سخنان دولت‌آبادی چنان برآشفته است که با وجود سواد روزنامه‌نگاری اصلا به فکر جستجوی مختصری در گوگل نیفتاده است. (عمو سواد نداشت، خود او دارد اما جایی که باید از آن استفاده کند، آن را فراموش می‌کند! نتیجه یکسان است). شخصا با چند کلیک و در عرض کمتر از نیم دقیقه به پرتال متعلق به رادیوی «دویچلندفونک کولتور» رسیدم که در آن منقد ادبی به نام لوتس بونک*، رمان زوال کلنل را نقد کرده است (۲۰۰۹). 

[در مورد اعتبار رادیو «دویچ‌لندفونک - فرهنگ» پایین صفحه] .


لوتس بونک در بخشی از نقد خود به خواننده نوید می‌دهد که درکتاب زوال کلنل «با ادبیات اگزیستنسیالیستی‌ای مواجه خواهد شد که در بزرگی خود یادآور بکت، سارتر، کامو و کافکا ست. محمود دولت‌آبادی با رمان کلنل یادبودی برای قربانیان تراژدی ایران در ۶۰ سال گذشته خلق کرده است. یک بدیل ادبی هماورد گرنیکای پیکاسو».


من با فرج سرکوهی آن‌جایی که این سخنان را مضحک می‌نامد هم‌نظرم. اما این سخنان را «نوشته‌اند».


دولت‌آبادی می‌گوید جایی نوشته‌اند که «این نویسنده و این اثر در عرض آثاری مثل کامو و ... قرار می‌گیره». در نقد لوتس بونک فقط در مورد اثر حرف زده می‌شود و لفظ «این نویسنده» نیامده است.


سِرّ آشکار این‌که داوری سرکوهی به ادبیات ربطی ندارد. او مخالف سیاسی دولت‌آبادی است. در غیر این صورت، اگر منقدی غربی همین حرف‌ها را در مورد یکی از دوستان سرکوهی بنویسد، او اولین کسی خواهد بود که آن را سردست بگیرد.


--------------------------------


*Lutz Bunk 

ویکیپدیا:

رادیو «دویچ‌لندفونک - فرهنگ» رادیویی ست با رویکرد فرهنگی و بخشی از مجموعه رادیوهای ملی آلمان «دویچلند رادیو».

Deutschlandfunk Kultur is a culture-oriented radio station and part of Deutschlandradio, a set of national radio stations in Germany.


در جستجو در آرشیو وبسایت این رادیو این مطالب، مقالات یا برنامه‌ها را در مورد، یا مرتبط با اشخاص زیر یافتم:

در مورد یا مرتبط با عباس کیارستمی ۲۰ مطلب

در مورد یا مرتبط با احمد شاملو ۲ مطلب

در مورد یا مرتبط با اصغر فرهادی ۲۷ مطلب

در مورد یا مرتبط با جعفر پناهی ۵۳ مطلب


۲۹ مرداد ۱۳۹۹

یادش بخیر

 وقت خداحافظی می‌خواست یه چیز مهمی بگه، ولی یادش نمیومد چی. یه چیز خیلی کوتاه و موجز به ذهنش رسیده بود که می‌تونست خلاصه یا جمع‌بندی چندساعت صحبتای پُرشوروخنده‌ی اون‌شب ما باشه، یه نوع حسن ختام که پراکندگی‌ها رو جمع کنه. ولی فکرش در اثر دست‌پاچگی روحی آدمی که یهو با حقیقتی روبرو شده، از ذهنش پریده بود. 

داشتم چی می‌گفتم؟ یادش نمی‌اومد چی می‌خواست بگه. ما هم که توی راهرو پشت در خروجی آپارتمان حدود بیست بیست‌وپنج‌دقیقه گذشته رو ایستاده در حال خداحافظی به صحبت ادامه داده بودیم، خودمونو موظف می‌دونستیم ساکت و مؤدب منتظر باشیم، تا پرنده‌ی گریزپای حقیقت به قفس ذهن دوست‌مون برگرده. این از شروط دوستی‌ه. اون داره به خاطر ما تقلا می‌کنه. به خاطر ما خودشو انداخته تو دردسر، واِلا می‌تونست تو ذهنش پرونده‌ی اون شب‌و ببنده،‌ اون شب رو تمام‌شده ببینه، و خیلی راحت جمله‌ای رو بگه که من بعدتر گفتم: «شب‌بخیر، خداحافظ» و بره دنبال زندگی‌ش، ولی نه، اون با صحبتا درگیر شده بود، فکرش هنوز با حرف‌وحدیثای اونشب مشغول بود. به خاطر ما بود که مثل مجسمه وسط راهرو خشکش زده بود انگشت‌شو به پیشونی‌ش می‌کشید به مغزش فشار می‌اورد تا چکیده‌ی تموم چیزایی که تو چندساعت گذشته در باره‌شون حرف زده بودیم رو مثل یه قطره عسل تقدیم ما کنه. دوستی این‌جا چی حکم می‌کنه، جز انتظار صبورانه؟

دورهمی‌های ما که ۵ عصر شروع می‌شد و گاهی تا یک دوی نصفه‌شب طول می‌کشید همیشه مثل برق می‌گذشت، طوری که انگار نیم‌ساعت بوده، این سکوت نمی‌دونم چقدر طول کشید چون زمان ایستاده بود. متأسفانه یادش نیومد و اون حقیقت برای همیشه گم شد، پیشنهاد کردم به یادبود اون شب، اسم شب ۲۸ اردیهشت رو بذاریم شب فراموشی، که هیچوقت فراموشش نکنیم. 

۲۸ مرداد ۱۳۹۹

بهمون احترام بذار

اینو الان توی توییتر خوندم. شیرازیا وقتی می‌خوان از کسبه تقاضای تخفیف کنند به جای «با ما ارزان‌تر حساب کن» یا «لطفا به ما تخفیف بده» بهش می‌گن «بهمون احترام بذار».

به این پست‌ که به ماجرای پیداکردن همایون ارشادی توسط روانشاد کیارستمی اختصاص داشت، یه اسکرین‌شات از صفحه‌ی ویکیپدیا که توش ادعای تهمینه میلانی در این مورد اومده اضافه کردم. برخی از اعضای جامعه‌ی ادبی‌هنری و هنردوست ما برای سرپانگهداشتن جدول ارزشی معیوب خود دست به کارهای ناشایست می‌زنند. در فحاشی، تهدید و ارعاب منقدین تا دستکاری اسناد، پنهان‌کاری، جعل و نشر کذب ورزیده‌اند. همین چندروز پیش فرج سرکوهی نوشت: شاملو به زبان فرانسه مسلط بود. این درست نیست. 

در فاوریت‌ها لینک‌های مطالب و نوشته‌های زیادی رو که حس کرده‌م برای آگاهی از احوال این جماعت مهم و مفیده ضبط کرده‌م. و اخیرا چندبار پیش اومده که پس از کلیک روی آن‌ها با  پیام ارور 404 یا «این صفحه در دسترسی نیست» مواجه شده‌م. حتی ویکیپدیا از دستکاری این‌ها در امان نیست. مدتی پیش در مدخل شاملو جمله‌ی شاهکاری یافتم که آن را به قصد تفریح با کپی/پست به توییتر منتقل کردم.


تحصیلات غیرکلاسیک آن مرحوم نیز چندان مرتب نبود


 و چند روز پیش دیدم جمله به «شاملو تحصیلات مدرسه‌ای نامرتبی داشت» تغییر کرده است! 


هیچ بعید نیست روزی ادعای تهمینه میلانی به دست دغدغه‌مندان جامعه هنری که خودشونو پرچمدارروشنگری می‌دونن از ویکیپدیا حذف بشه تا دوستداران هنر از وقایعی که درک‌شون برای رشد جامعه‌ی هنری ما لازمه آگاه نشن. بگذریم.

 

دوستی با اشاره به دو روایت‌ ناسازگار در مورد آشنایی همایون ارشادی و کیارستمی پرسیده، پس بالاخره چکار باید کرد؟ یه هنردوست واقعی چطور باید با این تناقض کنار بیاد چطوری این معما رو حل کنه؟ حرف تهمینه میلانی (که همایون ارشادی تو یکی از فیلم‌هاش بازی کرده) درسته که همایون ارشادی رو اون به کیارستمی معرفی کرده، یا داستان بامزه‌ای که کیارستمی پشت میکرفن برا خارجیا تعریف می‌کنه که سر چهارراه یه آدم عبوسی رو پشت فرمون ماشین دیدم، تق تق زدم به شیشه‌ش و ... (که تأیید همایون ارشادی رو هم داره). 

به زبان ساده تهمینه میلانی دروغ می‌گه یا حرف کیارستمی با حقیقت هم‌خوانی نداره؟

در جامعه هنری رسم این‌طوریه که هر وقت تناقضی روی آب میوفته عده‌ای با تهدید، توهین، برچسب‌زنی و ... سعی می‌کنند کلا از حرف زدن در اون مورد جلوگیری کنن. اگه زورشون نرسه، فرهیخته‌هاشون وارد کارزار می‌شن که به کمک فلسفه و سفسطه و عرفان و هرمنوتیک دروغ رو راست، ضدهنر رو هنر و زشت رو زیبا جلوه بدن. مثلا ثابت می‌کنند که «سیاهی در این شعر سفیدی را نمایندگی می‌کند»! خود منو تا حالا چندبار طوری قانع کرده‌ن که مدت‌ها طول کشیده تا اون پیچ لق، اون حلقه‌ی سستِ زنجیره استدال‌هاشونو پیدا کنم :) اما جالبی قضیه ما اینه که بعید می‌دونم بتونن ناسازگاری دو روایتی که در موردشون حرف می‌زنیم رو با هم سازگار کنند. نمی‌شه هم به میلانی حق داد، هم به طرف مقابل. این دو پوزیسیون دیامترال مقابل همدیگه‌ن. 

این‌جا یکی از اون‌ جاهاست که آدم دلش برا چندتا خبرنگار هنر- و حقیقت‌دوست، کنجکاو، پرتحرک، و کله‌شق تنگ می‌شه. یکی‌شون می‌تونست بره سراغ تهمینه میلانی بگه خانوم واقعیت این ماجرا چیه؟ ولی در این صورت آیا جواب تهمینه میلانی چی می‌تونست باشه؟ «همایون تو فیلم من بازی کرده بود و من اونو به کیارستمی معرفی کردم، ولی طوری که همه می‌دونن مرحوم کیارستمی خیلی خلاق بود و تخیل بازیگوشانه‌ای داشت. تو جمع‌های هنری جهانی خیلی مهمه که شما بتونید یه چیز بامزه و خنده‌دارِ قابل تشویق تعریف کنید. و اون داستانی که کیارستمی اونجا تعریف کرده از خلاقیت خودش بوده». که خب در واقع - خلاقیت و تخیل بازیگوشانه به کنار- حرف قشنگی نمی‌زنه!

شخصا دوست دارم یه چیزی شبیه این بگه که یادش نمیاد چنین حرفی زده باشه و معلوم نیست چه کسی با چه نیتی این قصه رو ساخته. یا از این گزاره که یکی از گزاره‌های کثیرالاستفاده دوران ماست استفاده کنه: من یه حرف دیگه زده بودم از حرفم بد برداشت شده!

من تهمینه میلانی رو با سروصدایی که سر “اقتباس”های او از نقاشی‌های دیگران راه افتاد به یاد میارم. میلانی برا من اون دیوی که بعضی‌ها سعی می‌کردن تو فضای مجازی نشونش بدن نیست. خیلی معمولی یکی از اون آدمای با هوش و زرنگه که نظیرش زیادن. با این‌که هم خودش رو از تک و تا نیانداخت و هم نمی‌شه کمرویی رو یکی از صفات اصلیش به حساب اورد، دلم هم ازش چرکه، هم براش می‌سوزه. فکر می‌کنم نباید ماجراهای "اقتباس" رو تو داوری‌مون نسبت به صحت و سقم ادعاش که همایون ارشادی رو به کیارستمی معرفی کرده دخالت بدیم. 

بالاتر پرسیدیم: تهمینه میلانی دروغ می‌گه یا حرف کیارستمی با حقیقت هم‌خوانی نداره؟ برای من و شاید برای شما مشکله که تو این جمله جای این دو اسم رو با هم عوض کنیم. یعنی ما نمی‌تونیم منصف باشیم، چون ذهن ما زیر جبر ارزش‌های دیکته‌شده‌ی جامعه‌ی هنری درست کار نمی‌کنه. وگرنه فیلم طعم گیلاس هم که بلیط ورودی شادروان کیارستمی به صحنه جهانی هنر بود اگه به حرف امیر قیصریه اعتماد کنیم “اقتباس” کیارستمی از یکی از داستان‌های رضا قیصریه بوده.

«امیر قیصریه برادر رضا قیصریه ... گفت: آقای کیارستمی فیلم طعم گیلاس را با اقتباس از یکی از داستان‌های کتاب “هفت‌داستان” [تألیف قیصریه] ساخته است، اما تعجب می‌کنم که چطور در تیراژ فیلم نامی از قیصریه نبرده است. البته می‌دانم که آقای کیارستمی آدم بااخلاقی است اما به نظرم باید این موضوع گفته می‌شد، چون فیلم “طعم گیلاس” عین داستانی است که در این کتاب آمده است».



قیصریه هم نویسنده‌ست هم مترجم.  آدم معمولی نیست، برا خودش جایگاهی داره. شخصا نمی‌شناختمش، تو این نوشته ازش به عنوان مترجم پیشکوست ادبیات ایتالیایی یاد شده. می‌بینیم که تو صحبتش تواضع به خرج می‌ده. از اخلاق‌ کیارستمی به نیکی یاد می‌کنه، شکایت نداره و به این‌که حق معنوی‌ش نادیده گرفته شده و بدون اجازه‌ از ایده‌ش استفاده شده معترض نیست. فقط «تعجب» می‌کنه که چطور در تیراژ فیلم اسمش نیومده. ولی جمله‌ی آخرش صریح و بی‌پرده ست، به قول آلمانیا، سوءتفاهم‌ناپذیر: 

«اما به نظرم باید این موضوع گفته می‌شد،‌ چون فیلم “طعم گیلاس” عین داستانی است که در این کتاب آمده است». 


البته دیدم خود این خبر (با نیات متفاوتی) در چند وبسایت‌ منتشر شده، اما (پیدا نکردم) کسی به پیگیری و ارزیابی صحت و سقم این ادعا که ادعای کمی نیست توجهی نشون داده باشه. جالب نیست؟ 

چطور همون موقع که این ادعا منتشر شد به فکر منقد یا خبرنگاری نرسیده قضیه رو دنبال کنه ببینه ماجرا واقعا چیه؟ یکی از اونهایی که سر "اقتباس" تهمینه میلانی رگ حقیقت‌دوستی‌شون اونقدر بیرون زده بود که پوستِ تهمینه گیلانی رو زنده زنده بکنند در این مورد کنجکاو نشده بره کتاب «هفت داستان» قیصریه رو بگیره ببینه این جریان اقتباس چیه. می‌پرسید چرا؟‌ طوری که به عقل من می‌رسه چون ترازوی اینا میزون نیست. سنگ‌هاشون ایراد داره، سنگ تموم نمی‌ذارن. به یکی تخفیف می‌دن به یکی نمی‌دن.