۱۵ آذر ۱۳۹۲

در باره فریبرز!

- عکاس معروفی 
- چی؟ عباس معروفی؟ :)
*
در باره نکته‌های آموزنده فراوانی که در پست پیش آمده است هر وقت لازم باشد، در آینده حتما حرف خواهیم زد. این ماجرا تا آنجایی که به گفتههای معروفی مربوط میشود، برای شخص من و خوانندگان این وبلاگ چیز جدیدی که مجهول باشد نداشت. اما به عنوان داستان قابل تأمل بود. داستان عجیبی که با «استاد ارجمند جناب آقای معروفی» شروع میشود و با «برو بمیر» خاتمه مییابد. من هرگز در اینکهعشقبین مریدان سینهچاک و «استاد»های پایهبلند، حسابگرانه، دروغین، مخرب و فاسد است شکی نداشتهام و در پستهای این وبلاگ مکررا به آن اشاره کردهام. در این داستان معروفی نقش خودش را بازی میکند (و ما هر جا که لازم باشد، کمافیالسابق نوشتههای او را دنبال خواهیم کرد و آنها را مورد نقد، کنایه و طنز و متلکگویی قرار خواهیم داد) اما فرامرز دهگان را نمیشناختم و تا پیش از این ماجرا اسم او را نشنیده بودم.
رفتار فرامرز دهگان قابل اعتماد نیست. کسی از او نخواسته است که تملق معروفی را بگوید. او آزادانه به این کار دست میزند. اما کسی که مسئول نقطهی عطف در این داستان جالب و از نظر فرهنگی تأسف‌/ و شرمآور میشود، فرامرز دهگان است. اوست که باعث تنش در گفتگو میگردد و مسیر بحث را تعیین میکند
۱۴۰۰ یورو، درست است که وقتی به تومان تبدیل میشود، صحبت میلیون به میان میآید، اما واقعا پول قابل توجهی نیست. حقوق یکماه یک کارگر، اجاره یک آپارتمان شهری ۵۰- ۶۰ متری طبقهی متوسط. قیمت دو پالتوی نسبتا خوب زمستانی.
اگر فرامرز دهگان فکر میکند، معروفی از این طریق برای خودش دکان درست کرده است، به این دلیل است که نادان است، و تصورات کژوکولهای دارد. اینجور شارلاتانیسم مخصوص بنگاهمعاملاتچیهای هفتخط است، معروفی، با همه انتقادهایی که به او وارد است، نویسنده است
تصور فرامرز دهگان پرتوپلاست. اینکه قصد معروفی از بالاکشیدن ۱۴۰۰ یورو، او را که «استاد خوبم ! دوست نازنینم ! عباس جانبود، به دروغگوی نفوذی تبدیل میکند، میتواند بهفکرکسی بگذرد که یا در حالت عادی نیست، یا صاحب شخصیت مختلیست. آیا معروفی در طی این سالها و با این همه حرف و نوشته، نوشتههایی که در آنها «قلب کوچک تپنده بود»، داشته است فرامرز دهگان را سیاه میکرده است و او نفهمیده است؟ اگر اینطور است، فرامرز دهگان آدم نفهم و سادهلوحیست
ظاهرا در حقوقبشر شیرازی(!) تعرض به حیثیت آدمها ذکر نشده است. برچسب «نفوذی» دم‌دستی‌ترین و راحت‌ترین وسیله‌ای است که می‌توان با آن مخالف را تخریب کرد. صاحبان قدرت در این کار سرآمدند، اما این‌که یک نویسنده به اصطلاح «روشنفکر» نیز از این وسیله استفاده می‌کند، به وضوح بیچارگی و عقب‌افتادگی فرهنگی ما را نشان می‌هد. از کسی که اینقدر راحت، و بدون تأمل در نتیجه احتمالی رفتار خود، میتواند چنین برچسبهایی به آدمها بزند، خیلی کارهای دیگر هم برمیآید. دهگان رو به معروفی می‌گوید: «باهمگان هم عقیده ام که تو بسیار دروغگو هستی». من به عنوان منقد برخی رفتارها و گفتههای معروفی عضو این «همگان» نیستم.
معروفی با دست خالی در آلمان شروع کرد. و به گمان من توانست در طول این سالها برای خود و خانوادهاش زندگی نسبتا خوبی/ قابل تحملی بسازد. او توانسته است در غربت، و در مناسباتی دشوار برای خودش دنیای کوچکی بسازد که بدون آن هر آدمی نابود میشود، چه برسد به یک خانواده چندنفره. زندگی در اروپا راحت نیست و کاری که معروفی در این زمینه انجام داده است، نتیجهی شم قوی، هوش، زبروزرنگی، قوت جسمی، تحرک و پشتکار فوقالعاده اوست، که البته اعصابی از جنس سیمترمز موتورگازی(!) هم میطلبد، و معروفی نشان داده است که این را هم دارد.

آنچه اتفاق افتاده است، به احتمال نزدیک به یقین این است: گرفتاریهای معروفی باعث ایجاد تأخیر در امر چاپ کتاب شده است. و این در حالیست که دهگان در شهوت چاپ هرچه سریعتر لحظهشماری میکند. معروفی هزار گرفتاری و هزار فکر در سر دارد، اما در سر دهگان، یک فکر بیشتر نیست: چاپ کتاب من!

به نظر من اگر دهگان بیشتر صبر میکرد، و معروفی بهطرز قابل فهمی وضعیت خود را برای او شرح میداد، این ماجرا پیش نمیآمد.
مستقل از این‌که چه کسی چه نظری در مورد معروفی دارد، رفتار فرامرز دهگان قابل پذیرش نیست. او یک معذرت‌خواهی بدون اما و اگر به معروفی بدهکار است.

۱۱ نظر:

zeno mekabiz گفت...

در درست بودن این موضع گیری شک ندارم. فقط چند تا نکته (یا یک نکته از چند منظر) به نظرم می رسد.
اول اینکه مسئله صرفا تاخیر در چاپ کتاب نیست. معروفی می گوید کتابتان چاپ شده و بخاطرش تبریک می گوید. بعدها همین تبریک خیلی برای دهگان گران تمام می شود. بعد از این تبریک، کتاب تا مدت معنی داری دیده نمی شود. نه در سایت امازون که وعده داده بود و نه در سایت گردون. حتی در صفحه ی فیسبوک خودش هم خبررسانی نمی کند. در حالیکه هر روز فیسبوکش را اپدیت می کند. کاملا روشن است که دهگان نگران این است که دوستانش مسخره اش کنند. که مثلا ساده لوح است و گذاشته راحت معروفی پولش را بخورد. معروفی هم کاملا بی تفاوت است. قبل از اینکه کار به تهدید کردن از سوی دهگان بکشد چند بار از معروفی می خواهد مدرکی نشان بدهد که کتاب چاپ شده. یعنی علاوه بر شهوت چاپ کتاب که به درستی اشاره کرده اید دهگان خیلی نگران است که از خودش یک تصویر ساده لوح که راحت می شود سرش کلاه گذاشت ساخته شود. می گوید همه معتقد بودند معروفی دروغگو است. این همه احتمالا اشاره به دور و بری های دهگان است که مدام دم گوشش می گویند معروفی سرش کلاه گذاشته و چقدر بی دست و پا است و از این قبیل. به نظرم آن واکنش نامعقول ریشه اش همینجا باشد. این آدم نمی خواهد گاگول به نظر برسد. بعد هم مثل بزن بهادرها می رود تا پولش را زنده کند. ولی خوب معروفی کاملا بی توجه است. کاملا معلوم است که از واکنش دهگان تعجب کرده. اصلا نمی فهمد چرا دهگان یک دفعه اینطور قاطی کرده. دلیلش هم ساده است. نیازی به توجه کردن ندارد. از موضع استاد (و نه ناشر) توجه های اینچنینی وجهی ندارد. و بعد وقتی لازم است منطق (هر چند معیوب) طرف مقابل را درک کند می زند به شاعرانگی مدل خودش و پرتقال خوردن و خوابهای نارنجی دیدن.
اینها را صرفا در جهت بیشتر بازکردن موضوع نوشتم. اگرنه با اصل موضع گیری شما کاملا موافقم.

مانی ب. گفت...

بله، این توضیح هم قابل فهم/ و تصوره. معروفی واقعا از واکنش دهگان تعجب کرده. انگار وظیفه‌ش می‌دونسته که ساکت منتظر باشه، تا وقتی که به نظر معروفی لازم و مناسب‌اه برسه.

من از همون دفعه اولی که این ایمیل‌ها رو خوندم، بهش مثل یه داستان کوتاه نگاه کردم. روایت گفتگو و تعامل بین یک نویسنده تازه‌کار و یک ناشر/ نویسنده معتبر. عناصر داستانی جذاب(!) توش زیاده، و منحنی تنش جالبی داره. اونجایی که می‌گه ممکنه دوستام فکر کنند توهم زدم، یا بعدتر، وقتی می‌گه دیگه اصلا نمی‌پرسن کتاب چی شد، «انگار که به جواب‌شون رسیده باشن»، که رسما کافکایی‌اه :)

مرواريد ازادي گفت...

اين وسط استفاده جغرافيا براي حقوق بشر از كجا اومد؟حقوق بشر شيرازي؟!
من بيشتر از اونكه از رفتار اون نويسنده تازه كار متعجب بشم از رفتاراون نويسنده مشهور تعجب كردم.همون طوريكه زنو مكابيز گفتن اگر توضيحات مختصر و قانع كننده اي در زمان مناسب به فريبرز داده شده بود شايد اين واكنشها ايجاد نمي شد.يه نويسنده مشهور وقتي وارد نشر هم ميشه بايد اخلاق حرفه اي يك انتشاراتي و پاسخگويي اون رو داشته باشه.اين انتظار زيادي نيست و شخصيت ناشر هم تاثيرمعكوس نمي تونه روش داشته باشه.
ادبيات ايميل هم به فحاشي كشيده شده.اين از هر دو طرف بعيده.نويسندگان و روشنفكران بايد بتونن بدون فحش دادن هم مسائلشون رو حل كنند.
و حق هر چند اندك نبايد پايمال بشه و پول هر چند ناچيز نبايد به ناحق از آدم گرفته بشه.مبلغ مهم نبوده به نظر من فريبرز براي خورده نشدن پولش نگران بوده.به نظر من هم نگرانيش معقوله.حداقل چيزي كه از اين مراودات ايميلي بر مياد اينه كه معروفي هيچ تلاشي براي توضيح دادن يا قانع كردن فريبرز نمي كنه بعد هم از برآشفتگيش تعجب مي كنه.
حرف بسياره.خلاصه اينكه مناگر جاي فريبرز بودم اولا دنبال تاييديه كسي نمي رفتم براي مطلبم ثانيا به كسي مطلبم و پولم رو ميدادم كه اونقدر بهش اعتماد داشته باشم كه حقم رو ضايع نكنه.
به نظر من قضاوت شما يك جانبه هست.
و اگر جاي شما بودم نمي گفتم حقوق بشرشيرازي.اين نويسنده مي تونست توي هر جغرافيايي باشه.

ایرج گفت...

سلام
یک مطلبی که به ذهنم می رسد این است که هرچند مانی یکی دو بار گفته است ماجرا را به عنوان یک داستان می خواند؛ نمی توان این متن را یک داستان دید. به این دلیل واضح که وقتی شما یک داستان را می خوانید هرقدر هم که قهرمان داستان شخص خبیث و بی همه جیزی باشد؛ همچنان اعتماد مطلق خود را به نویسنده حفظ می کنید. یعنی همچنان اعتقاد دارید که نویسنده دروغ نمی گوید و وقایع و مکالمات و روحیات و شخصیت افراد داستان را به درستی و با صداقت بیان می کند.
من چنین اعتمادی به ده
ان ندارم و به همین دلیل نمی توانم این ایمیلها را یک "داستان" بخوانم.

در فقه اسلامی قاعده ای است که به نوعی در ترمینولوژی حقوقی امروز جهان پذیرفته شده است و آن "عدالت شهود" است. اگر در یک دادگاه وکیل مدافع بتواند ثابت کند که فلان شاهد در سوابقش فلان جرم یا محکومیت قضایی وجود دارد؛ اعتبار آن شهادت بسیار پایین می آید. و اگر مشخص باشد که شاهد مورد بحث خودش هم در دعوا ذینفع است؛ که دیگر هیچ!!

دهگان خودش در این داستان یک طرف ماجرا است ... و طرفی هم هست که بی اخلاقی خود را با انتشار عمومی یک تعداد ایمیل خصوصی قبلا به اثبات رسانده است. چرا باید به روایت او از ماجرا اعتماد کنم؟
یکی از رفقای افغانی ما یک داستانی از دوره ی طالبان تعریف می کرد که دو همسایه با هم دعوایشان شده بود و یکیشان زده بود سر و صورت طرف دیگر را خونی و زخمی کرده بود و او هم رفته بود شکایت نزد "ملا صاحب"... از قضا قاضی طالبان در ماموریتی بوده و طرف مجبور شده بود یک شبی را صبر کند تا قاضی از ماموریت برگردد ... برای آن که تاثیر شکایت خود را بیشتر کند؛ اصلا حمام نرفته بود و همانطوری با خون خشک شده بر سر و صورت رفته بود نزد قاضی. قاضی در رسیدگی به شکایت پرسیده بود که این دعوا کی اتفاق افتاده بوده است و طرف هم مثلا جواب داده بود "دیروز ظهر". قاضی هم گفته بود.. خوب تو که از دیروز تا به حال همینطور خونی و کثیف مانده ای؛ نمازت را چطور خوانده ای؟ قبل از این که به بقیه ی شکایت رسیدگی کنیم اول این آقا را بخوابانید و نمی دانم سی چهل تا شلاقش بزنید که یک روز است ترک صلات کرده است!!!
حالا حکایت این آقای فرامرز دهگان است که قبل از این که درباره ی دعوایش با آقای معروفی بخواهیم نظری بدهیم؛ اول باید قدری زیر شلاق سرزنش تعزیرش کنیم که تو با این کثافتی که به سر و صورت خود مالیده ای با انتشار پیام خصوصی مردم؛ نمازت را چطور خوانده ای؟

مانی ب. گفت...

سلام مروارید
متن اصلی رو خونده باشید کنایه «حقوق بشر شیرازی» رو متوجه می‌شید.
دوم این‌که دوست دیگه‌ای هم توسط ایمیل تقریبا همین انتقاد شما رو داشت. مسئله اینه که من از این نقطه حرکت کردم که خواننده از مطالب دیگری که در مورد معروفی در این وبلاگ آمده است خبر دارد. والا سهم معروفی در این ماجرا سر جای خود باقی‌ست و در مورد اون حرف زده‌ایم و در صورت لزوم حرف خواهیم زد. شخصا فکر می‌کنم باعث و بانی این ماجرا، در کنار تصوری که معروفی از خود دارد، دید، بینش و رفتار آمرانه معروفی نسبت به نویسنده‌های جوان است.

مانی ب. گفت...

سلام ایرج
این البته برای من هم داستان نیست، بلکه می‌شود آن را مثل داستان خواند. فایده این کار این است که از این طریق نکته‌هایی به چشم می‌آیند که در غیر این صورت ممکن بود دیده نشوند.

ناشناس گفت...

هیچ نویسنده‌ای از سوگیری مصون نیست و هیچ متنی هم غیر از داستان نیست. ما به واقعیت کم و بیش دسترسی نداریم. رویکرد انتقادی در بستر بررسی هر متن و مقایسه با متون پیشین و تناقضات و تعارضاتشان امکان تحقق دارد و نه بررسی نعل به نعل متن با واقعیت بیرونی که امکانش میسر نیست. و البته نویسنده یا بازنشرکننده‌ی متن هم بخشی از آن است.

مرواريد آزادي گفت...

بله.من از نگاه شما به اقاي معروفي خبر دارم.حالا متوجه علت اين نحوه مواجهه تون با موضوع شدم.
كنايه رو متوجه شدم ولي مخالفم با اين نحو كنايه زدن.

مانی ب. گفت...

کلاه‌تونو قاضی کنید. به کسی که می‌گه «همشهری های من 25 قرن است حقوق بشر را در گوشها زمزمه می‌کنند»، حتما باید یه کنایه‌ای زد. این واقعا یه خواست حداقلی‌اه :)

Alireza Taghaboni گفت...

تق:نوشته ات و دیدن رعایت انصافت در این نوشته خیلی خوشحالم کرد. ممنون

مانی ب. گفت...

مرسی. یه طورایی یعنی جاخوردین؟!! :)