۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۶

-


۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۶

یه فیلم مستند

چند سال پیش دیدم که یه خانواده هندی یا بنگالدشی یا پاکستانی رو نشون می‌داد ... حافظه‌م حفظیات‌و خوب حفظ نمی‌کنه. یعنی اختلال پیدا کرده، تا اونجا که حتی ممکنه اینی که دارم تعریف می‌کنم جایی خونده باشم یا شنیده باشم و ماجرا تو ذهنم به فیلم تبدیل شده باشه، گاهی هم ممکنه دوسه‌تا فیلم با هم قاطی بشن ... خلاصه، شایدم اصلن یه خانواده ایرانی بودن. زن، مرد و دوسه‌تا بچه‌ی قدونیم‌قد نیمه‌عریان که تو یه آلونک مخروبه با مشقت زندگی می‌کردند و غیر از مقداری جل‌وپلاس و دوسه‌تا کاسه‌ی آلومینومی کج‌کوله، یه خر لاغرمردنی خاکستری‌رنگ داشتند که مرده باهاش بارکشی می‌کرد. صبح می‌رفت شب می‌اومد. ... بگید چقدر درآمد داشت: ماهی دوسه یورو، در بهترین حال شاید سه‌چهار یورو، ولی تو همین سطح.
بعد یه روز قشنگ زنه نشسته بود جلوی کلبه داشت پشت‌بند پالون خرشونو گلدوزی می‌کرد*.
با فراغت نشسته بود تو آفتاب، تکیه داده بود به دیوار کاهگلی با نخ‌ آبی فیروزه‌ای و زعفرونی ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸ یا ۷۷۷۷۷۷۷۷۷ گلدوزی می‌کرد، و تو هر کدوم از ۷ها یا ۸ها یه منگوله‌ی کوچیک سفید می‌ذاشت. دوربین از جلو انگشتای قهوه‌ای استخونی‌شو در حال سوزن‌زدن نشون می‌داد. فوق‌العاده بود. نمی‌شد بگی گلدوزی، نقاشی می‌کرد، و کارش قشنگ بود. وقتی تموم شد دوربین آهسته از روش رد شد. مثل منظره‌ی یه رودخونه‌ی آبی بود که از کنار یه کشتزار پاییزی رد میشه. یه اثر هنری بود که می‌شد بجا بستن زیر دم خر به دیوار اتاق آویزونش کرد و هر روز ازش لذت برد. فقر و تنگدستی و فلاکت نتونسته بود رابطه این آدما با زیبایی رو از بین ببره. براشون مهم بود که خرشون قشنگ باشه. زن دوست داشت وقتی شوهرش آهک بار خره کرده، داره (روزی چندساعت) پشت سرش راه میره، یه چیز زیبا جلو چشمش باشه. زیبایی کمک می‌کرد زیر بار زندگی له نشن، نشکنن، ادامه بدن.
آخرسر نشون می‌داد خره یه کم مریض‌حاله. سرفه می‌کرد. سرفه‌هاش صدای فاجعه می‌داد، طوری که منو هم نگران می‌کرد. بعد یه جایی خبرنگاره پرسید، بزرگترین آرزوشون برا آینده چیه. از خدا چی می‌خوان؟ گفتند یه خر جوون. بعد یارو خبرنگاره رو به شنونده‌ها گفت، تو این منطقه قیمت یه خر قبراق صفرکیلومتر ۲۰ یوروس، و من یهو از خودم شرمم اومد، احساس ضعف کردم، پشت گردنم خیس شد.
بیست یورو پول ۴ بسته سیگار منه.




* دیدم ممکنه برا خیلیا که مثل ما دهاتیا و شهرستانیا از نزدیک با خر آشنا نشده‌ن، تو عمرشون خرسواری نکرده‌ن و اگه خر ببینن مثل توریستا باهاش سلفی می‌گیرن، روشن نباشه پشت‌بند پالون چیه. اینه :)


۳۱ فروردین ۱۳۹۶

همه چیزای خوب از بالا میاد (۲)

«آقای دکتر، اخلاقت را درست کن! همین».
این پیام اخلاقی مستوره نصیری خطاب به آقای دهبکری، یکی از پزشکان بیمارستان جم است که نسبت به اهانت علنی مهرجویی به خود و همکارانش واکنش نشان داده بود.
دوست دارم در آینده سر فرصت  به بررسی رفتار این هنرمند توانا و خلاق در مراسم رسمی‌‌ای که دو روز پس از درگذشت مرحوم کیارستمی برگزار شده بود بپردازم. کاری که او کرد حقیقتا یک هنجارشکنی واقعی و غیرقابل پذیرش بود. حتی اعضای خانواده‌ صاحب‌عزا در یک مراسم عمومی از چنین رفتاری می‌پرهیزند. رعایت حرمت متوفی، احترام به صاحبان عزا، به جامعه هنری، و به حضار اجازه‌ی کاری را که مهرجویی کرد نمی‌دهد. رفتار او در تقابل با معیارهایی قرار دارد که رعایت آن‌ها را از فرهیختگان انتظار داریم. تصویر استاد با صورتی به سرخی لبو، که عنان اختیار از کف داده و پزشکان کیارستمی را در مراسم رسمی عزا بی‌عرضه، احمق و قاتل می‌نامد تصویر زننده‌ای ست که به این زودی از خاطرها نخواهد رفت.

در مقابل، رفتار دکتر دهبکری که روبروی بیمارستان آن پلاکارد معروف را به دست گرفت، به عنوان عکس‌العمل نه تنها قابل سرزنش نبود و نیست، بلکه از جنبه‌های گوناگونی جالب بود و خلاقانه.

اول این‌که او توانست به تنهایی و با استفاده از ابزارهای رسانه‌ای جدید علیه جو حاکم و در مقابل تریبونی معتبر، وجهه‌دار و پرزور از خود دفاع کند.
دوم این‌که او موفق شد با بکارگیری طنز روی آتشی که جدیت و عصبانیت تراژیک و به نظر من نیمه‌نمایشی مهرجویی در عرصه‌ی عمومی به پا کرده بود سطل آبی بریزد که بسیار بجا و خنک کننده بود. طوری که در وب مشاهده کردم، حتی کسانی که رفتار مهرجویی را درست می‌دانستند، از جواب سنجیده و طنزآمیز دهبکری به وجد آمده بودند: «آقای مهرجویی لطفا مواد صنعتی را با سنتی مخلوط نکنید»!
سوم این‌که مستقل از کل ماجرا، آقای دهبکری پزشک است، و توصیه به پرهیز از مخلوط‌کردن صنعتی و سنتی واقعا یک توصیه‌ی مفید و عاقلانه‌ی پزشکی است. او در اذهان کسانی که از این مهم(!) بی‌خبر بودند این معنی را حک کرد که مخلوط کردن صنعتی و سنتی مضر و نادرست است و عوارض بدی دارد.
و دست آخر این‌که دکتر دهبکری با ایجاد پیوندی نو بین مفاهیم «صنعتی و سنتی» عبارت کنایی و معناداری را در ملامت رفتارهای ناهنجار و سخنان نسنجیده به زبان ما افزود که تا امروز در وب به صورت‌های مختلف از آن استفاده می‌شود و به احتمال خواهد شد.

دکتر دهبکری فروتن و منصف است. او در گفتگویی هم رفتار خود و هم رفتار مهرجویی را ناسزاوار و حاصل عصبانیت معرفی می‌کند و در جواب به پرسش: «نباید به عنوان پزشک با احترام بیشتری صحبت می کردید؟» می‌گوید: «وقتی آقای مهرجویی به عنوان فردی هنرمند و پیشکسوت چنین صحبت هایی را انجام داد، احساس کردم تحت تاثیر چیزهای خارجی است. ناسزایی شنیدم و ناسزایی پاسخ دادم». +

اما به واکنش مهرجویی به دهبکری توجه فرمایید:
مهرجویی در آغاز سخن برعکس دکتر دهبکری که در پلاکارد خود او را «آقای مهرجویی» خطاب کرده بود، با پرهیز از ذکر نام او، به او اسمی “سرخپوستی” می‌دهد. یادداشت مهرجویی با این تحقیر شروع می‌شود: «در پاسخ به رفتار فرد پلاکارد به دست مقابل بیمارستان جم»! و در ادامه اهانت‌های بیشتری نسبت به او روا می‌دارد: «آقای دکتر، سعى نکنید بی‌لیاقتی، بی‌کفایتى و بی‌مسئولیتی خود و برخی همکارانتان را زیر نقاب الفاظی نظیر صنعتی سنتی که فقط خودتان معنای آن را می‌دانید و احتمالا سخت گرفتارش هستید پنهان نمایید».
جمله‌ای که دکتر دهبکری آن را روی پلاکارد خود نوشته بود آشکارا طنز/ و معترضانه بود. حرف او در عرصه عمومی به این معنی فهمیده نشد که مهرجویی اهل مواد مخدر یا بدتر از آن، اهل مصرف مخلوط صنعتی و سنتی است، بلکه به معنای کنایی حرف: یک چنین رفتار هنجارشکنانه‌ای عادی نیست و از کسی سر می‌زند که مواد مخلوط مصرف کرده باشد. اما سخن مهرجویی زشت است. می‌گوید منظور از صنعتی‌سنتی برای او معلوم نیست، و فقط دهبکری معنی آن را می‌داند. مهرجویی عجیب نمی‌بیند که همین جمله را این‌طور ادامه دهد: «و احتمالا سخت گرفتارش هستید»! گفتم عجیب، چون اگر نمی‌داند، پس دکتر دهبکری سخت گرفتار چیست؟
سخنان مهرجویی خالی از استعاره و کنایه‌ است. او احتمال اعتیاد سخت دهبکری به مخلوط یادشده(!) را در عرصه افکار عمومی مطرح می‌کند. می‌گوید: «حیف از روپوش سفید پاکى که بر تن شماست». و در ادامه رفتار دکتر دهبکری را «دلقک‌بازی‌» می‌نامد. ...

حرف به درازا کشید، از موضوع دور شدیم. این پست را با سخن مستوره نصیری شروع کردیم که یادداشتی تحت عنوان «آقای دکتر، اخلاقت را درست کن! همین» منتشر کرده است. پاراگرافی را که در بحث ما حائز اهمیت است بخوانیم:
«اخلاق پزشکی اجازه نمی‌دهد که اطرافیان بیمار متوفی وقتی در حالت تاثر شدید، بر فرض توهینی هم به جامعه پزشکی کند، در حالت بغض و گریه کنترلش را از دست می‌دهد، خصوصا که شخصیتی مثل مهرجویی باشد، تاب نیاورد و مقابله به مثل کند در حد رفتارهای نامناسب رایج در فضای مجازی، گرفتن کاغذی به دست و توهین به فرد مقابل».

به متن ضایع و پر غلط مستوره نصیری کاری نداریم، اما منظور او را می‌فهمیم. می‌گوید در صورتی که اطرافیان بیمار متوفی کنترل خود را از دست داده، و به پزشک توهینی بکنند، اخلاق پزشکی اجازه‌ی مقابله به مثل را به پزشک نمی‌دهد. او در این عبارت سخنان مهرجویی را توهین نمی‌داند (فرض که توهینی کرده باشد/ که نکرده است)، و برعکس واکنش دکتر دهبکری را توهین قلمداد می‌کند.
واضح است که وضعیت روحی کسی که عزیزی را از دست داده است، وضعیتی بحرانی است، و البته می‌توانیم تصور کنیم که یک چنین کسی به پزشکی که او را مقصر مرگ عزیز خود می‌داند اهانت کند. اما چنین عملی بی‌بروبرگرد غیرقانونی، غیراخلاقی و ناپسند است، و احدالناسی نمی‌تواند پزشک مربوطه را اخلاقا موظف به تحمل و تاب‌آوردن این اهانت کند.
اخلاق پزشکی‌ای که مستوره نصیری از آن حرف می‌زند، جعلی و من‌درآوردی ست. مخاطب بایدنباید‌های اخلاقی انسان است. ناسزاگفتن به دیگری، مستقل از این‌که او کیست غیر اخلاقی است. اما اخلاق مورد نظر مستوره نصیری طور دیگری حکم می‌کند: کسی که مورد اهانت قرارگرفته است «خصوصا» وقتی که توهین‌کننده فرضی(!) «شخصیتی مثل مهرجویی باشد» باید توهین او را تاب آورد. این حکم شامل حال من و شمای نوعی که افرادی بی‌نام و معمولی هستیم نمی‌شود. نوعی آپارتاید اخلاقی حاصل ذهن نوکر/ و کلفت‌منشان بالانگر که ارزیابی آن‌ها از ارزش و ضدارزش، از حق و باطل، از زیبایی و زشتی، به شهرت، قدرت و جایگاه اجتماعی آدم‌ها مشروط است.

بعد از پخش وسیع تصویر فرد «پلاکارد به دست مقابل بیمارستان جم» فرید عطارزاده (خبرنگار) سراغ او رفته است. این شاید یکی از ویژگی‌های فرهنگی زشت ما باشد که هر هنرمند صاحب نام بالامقامی گذشته از دوستداران هنر، عده‌ای طرفدار اوباش هرزه‌گوی سگ‌سیرت دارد که حق را همیشه، در هرصورت و در همه‌حال به ارباب خود می‌دهند و برای دفاع از “حق” به سخیف‌ترین رفتارها دست می‌زنند. ببینید عطارزاده از وضعیت موجود در مطب دکتر دهبکری چه می‌گوید:
«هنوز مریضی به مطب نیامده است اما تلفن ها به صورت رگباری زنگ میخورد. افرادی که وقت ویزیت می خواهند و افرادی که شماره مطب این پزشک را در شبکه‌های اجتماعی پیدا کرده اند و به صورت مداوم در مورد عکس منتشر شده حرف می زنند. در برخی تماس ها کار به شدت بالا می گیرد و منشی در پاسخ به آنها می گوید خفه شو و تلفن را قطع می کند! ... یکی از مسئولان حراست بیمارستان جم نیز وارد مطب می شود و در کنار من می نشیند. ساعت حوالی ۱۷:۱۵ دقیقه است که تلفن او زنگ می خورد. گوشم را تیز می کنم. او به فرد پشت خط می گوید: «دکتر هنوز نیامده اما زنگ ها و فحش ها شروع شده است.» +
چرا باید این خانم منشی فحش بخورد؟

مسئول این وضعیت ناخوشایند هنجارشکنی علنی داریوش مهرجویی است که به نظر این نگارنده یک عذرخواهی به خانواده کیارستمی، به پزشکانی که به آن‌ها اهانت کرده است از جمله به دکتر دهبکری و منشی او، به جامعه هنری و به علاقمندان آثار خود بدهکار است. شاید کسی فکر کند عذرخواهی مهرجویی به اعتبار و هنر او لطمه می‌زند. من با این دیدگاه مخالفم و فکر می‌کنم چنین کاری به اعتبار او می‌افزاید و باعث رشد، تعالی و تقویت جامعه‌ی هنری می‌گردد.

همه چیزای خوب از بالا میاد (۱)

۲۱ اسفند ۱۳۹۵

خواستار اشد مجازات برای چه کسی شویم؟ چه کسی را نفرین کنیم؟ همه ما معلمان که روزی بر‌ صورت دانش‌آموز سیلی زده‌ایم، همه ما که سر دانش‌آموز فریاد کشیده‌ایم، همه ما که به نوعی در تربیت دانش‌آموزانمان کوتاهی کرده‌ایم، در خلق این حادثه سهمی داریم.

از شیرزاد عبداللهی، کارشناس آموزش‌وپرورش/ شرق

نماد جامعه معلمی در ایران، ابوالحسن خانعلی، کاظم صفرزاده، حسن امیدزاده، خانم معلم بی‌نام مشهدی، هزاران معلم بی‌ادعا که کارشان را درست انجام می‌دهند، یا محسن خشخاشی است؟ محسن خشخاشی هم همان‌ معلم بروجردی است که هفته گذشته به دست یک دانش‌آموز ١٥ساله پای تخته‌سیاه کلاس کشته شد. خانعلی ٥٣ سال پیش در تجمع صنفی معلمان در مقابل مجلس شورای ملی با شلیک مستقیم سرگرد ناصر شهرستانی، رییس کلانتری میدان «بهارستان» تهران کشته شد. مهر‌ماه امسال، کاظم صفرزاده، ٤٠ساله و مدیر مجتمع شبانه‌روزی عشایری «ویسیان» لرستان، در مسیر انتقال یک‌دانش‌آموز مصدوم به بیمارستان با خودرو شخصی خود در راه خرم‌آباد گرفتار سیل شد. سیلاب خودرو را بلعید و در این حادثه معلم فداکار همراه سه‌دانش‌آموز، کشته شدند. پیکر صفرزاده پس از ١٤روز پیدا شد. حسن امیدزاده، معلم دبستان بیجارسر از توابع شفت استان گیلان، سال ٧٦ در جریان آتش‌سوزی مدرسه، دانش‌آموزانش را از میان شعله‌های آتش نجات داد و خود دچار سوختگی شدید شد. این معلم در سال٩١، در ٥٨سالگی درگذشت. خانم معلم مشهدی در اردیبهشت٨٩ دانش‌آموزش را از غرق شدن نجات داد و خود غرق شد. در اردوی تفریحی سد کارده در اطراف مشهد، وقتی معلم شنید که دانش‌آموز داخل آب رفته و دارد غرق می‌شود، بی‌تامل به داخل آب پرید و بچه را نجات داد، اما متاسفانه، خودش، غرق شد. جالب اینکه ما حتی نام این معلم را نمی‌دانیم. اصلا کارهای خارق‌العاده را کنار بگذاریم، هم‌اینک هزاران معلم در روستاهای دورافتاده با مشکلات گوناگون مشغول آموزش و تربیت کودکان هستند. این کار درحد خود کاری غرور‌آفرین و پر‌افتخار است. در هیچ‌یک از این صحنه‌ها معلم و دانش‌آموز در مقابل هم قرار ندارند. فاجعه قتل محسن خشخاشی، معلم بروجردی، هرچند مظلومانه و تاثر‌برانگیز است، اما وجه حماسی و ‌برانگیزاننده ندارد و نمی‌تواند به‌عنوان «پارادایم» برای معلمان مطرح شود. قتل خشخاشی یک تراژدی است. باید بنشینیم و خون گریه کنیم، به خاطر معلمی توانا که از دست رفت، به خاطر فرزندان و همسر و بستگان این همکار شرافتمند. اما نمی‌توانیم از مرگ خشخاشی به‌عنوان عامل انگیزش معلمان استفاده کنیم. در این ماجرای تاسف‌بار، قاتل و مقتول درهم تنیده‌اند.
خواستار اشد مجازات برای چه کسی شویم؟ چه کسی را نفرین کنیم؟ همه ما معلمان که روزی بر‌ صورت دانش‌آموز سیلی زده‌ایم، همه ما که سر دانش‌آموز فریاد کشیده‌ایم، همه ما که به نوعی در تربیت دانش‌آموزانمان کوتاهی کرده‌ایم، در خلق این حادثه سهمی داریم. هرچه درباره قاتل بگوییم بخشی از آن به خود ما برمی‌گردد. این کودک قاتل؛ محصول خانواده، جامعه و مدرسه است. به معلمانی که خواستار اجرای اشد مجازات علیه قاتل و وضع مقررات سخت علیه دانش‌آموزان بی‌انضباط و اقدامات حفاظتی در مدرسه هستند، این سخن حضرت‌ عیسی‌ مسیح در مراسم مجازات زن خطاکار را باید یادآور شد: «از میان شما، هر آن‌کس بی‌گناه است، نخستین سنگ را به او بزند.» قاتل؛ یک‌دانش‌آموز ١٥ساله و محصول روش تربیتی ماست. اگر موقع نام‌بردن از دانش‌آموزان موفق و سازگار، گردن‌ می‌افرازیم هنگام شنیدن نام دانش‌آموزان بزهکار باید سرمان را پایین بیندازیم. اگر نام خشخاشی را پرچم سیاسی یا صنفی کنیم، همواره در توضیح مرگ او با تناقض مواجه می‌شویم.
فعالانی که سعی می‌کنند، جدا از وجه «دراماتیک» به این قتل جنبه انگیزشی بدهند، بیش از هرچیز جامعه معلمان را زیرسوال می‌برند. ما باید در مرگ این عزیز به سوگ بنشینیم. از خانواده او دلجویی کنیم. اما نمی‌توانیم درباره این حادثه به شکل حماسی سخن بگوییم. چنین تلاش‌هایی خواه ناخواه معلمان را به تقابل با دانش‌آموزان سوق می‌دهد و این شروع بازی خطرناکی است و ‌ای بسا؛ عکس‌العمل این تبلیغات، قرار‌گرفتن قاتل در موقعیت قهرمان برای بخشی از دانش‌آموزان باشد. بدون تعارف؛ هرچه از محسن خشخاشی شنیده‌ام، عشق به کار معلمی، جدی بودن و انسان بودن است. آیا خون این معلم حامل پیامی بود؟
به نظرم پیام خون به‌ ناحق ریخته این عزیز، ریشه‌کنی خشونت در مدرسه است. خشونت در مدرسه دو‌سر دارد: معلم و دانش‌آموز. معلمان به‌دلیل موقعیت برتری که دارند باید پیشگام شوند و خشونت در مدرسه را بدون قید و شرط و اما و اگر و تبصره محکوم و متوقف کنند. اگر توقف خشونت را به اصلاح سیستم آموزش و پرورش، ارتقای فرهنگ جامعه، حل مشکلات اقتصادی و اجتماعی خانواده‌ها و... مشروط کنیم، اگر دانش‌آموز را هم‌سطح و رقیب معلم فرض کنیم؛ چرخه خشونت ادامه می‌یابد. معلمان، انسان‌های آگاه و مختاری هستند. قدم اول این است که جامعه معلمی با صدای بلند هرگونه خشونت در مدرسه را محکوم کنند.



۱۱ اسفند ۱۳۹۵

همه چیزای خوب از بالا میاد (۱)

آرمان ریاحی: «سال‌ها سال پیش، تهران جایی بود که آب و هوای کوهپایه‌ای‌اش جان می‌داد برای ییلاق بزرگان و نجیبان و اشراف، که نهرهای زیبا داشت و هوای روح‌افزا و شکارگاه‌های مبسوط ...».

جون نمی‌داد من کنار اون نهرها قدم بزنم؟
جون نمی‌داد که شما خواننده گرامی تو هوای روح‌افزاش نفس عمیق بکشید؟
جون نمی‌داد برا این‌که یه بیابون‌نشین  تو شکارگاهای مبسوط‌ش خرگوشی برا آبگوشت شب بچه‌ها بشکارد؟!
جون نمی‌داد برای این‌که خود آرمان ریاحی اون‌جا کنار نهر آلونکی داشته باشه که عصرای تابستون توش بشینه رمان بخونه یا مقاله بنویسه؟ 

آرمان ریاحی می‌گه: نع! جون می‌داد برای ییلاق بزرگان و نجیبان و اشراف!
ای بابا. اگه یکی از بزرگان و نجیبان و اشراف این حرفو می‌زد، آدم تعجب نمی‌کرد، ولی چرا این آدم که خودش جزو بزرگان و نجیبان و اشراف نیست، نه تنها من و شما رو دوست نداره، بلکه میونه‌ش با خودشم خوب نیست؟ کوچیکای نانجیب غیراشرافی اگه خدانکرده هوای کوهپایه‌ای تمیز و تازه تنفس کنند، سردرد می‌گیرن؟

یکی می‌گفت، هفتاد درصد اعتباری که روشنفکرای ایرانی برا حرفای ابراهیم گلستان قایلند به خاطر اینه که تو قصر زندگی می‌کنه! با حرفش مخالفم، ۷۰٪ یه کم زیاده! ولی من یه مستند دیدم از مرحوم سبزیان که نمایش چند روز از زندگیش تأثیر زیادی رو شهرت جهانی و دفترچه‌حساب مرحوم کیارستی داشت.
آدمی فقیر، بیمار، ضعیف، خرد و مچاله که کنج اتاق تاریکش نشسته بود و حرفایی می‌زد به تلخی تریاک. ولی شما بگید! کجا جون میده برا لاس‌زدن با حقیقت؟‌ تو اتاقی حوالی میدون تره‌بار که دیواراش چرب و کبره‌بسته‌س یا تو سالن قصر ابراهیم گلستان کنار شومینه؟

۰۶ اسفند ۱۳۹۵

عاشقانه؟

کسره، مجموعه شعر، علیرضا روشن



















نیامدن یار مرد عاشق را محزون می‌کند. گوشه‌ای می‌نشیند، زانوی غم در بغل می‌گیرد و اشک می‌ریزد، یا سر به کوه و بیابان می‌گذارد، یا به باده آتشین پناه می‌برد و خود را در خیال یار غرق می‌کند. منظور این‌که غم دل عاشق را مثل موم نرم می‌کند. او جوینده‌ی زیبایی‌، لطیف‌الطبع، حساس و نرم‌خو ست و از درشتی و خشونت بری ست.
اما اگر مردی به قصد همخوابگی منتظر زنی باشد، و زن او را قال بگذارد، وضع فرق می‌کند. شهوت مثل غضب نوعی برافروختگی است که سکس می‌تواند آن را آرام کند.
زن نیامده است و مرد با برافروختگی ارضانشده‌ای تنها مانده است که باید به طریقی از شر آن خلاص شود: یکی ممکن است به رختخواب برود و چندساعتی بخوابد، یکی دیگر شاید دست‌های خود را به خدمت بگیرد، لیوانی را بشکند، با مشت به دیوار بکوبد یا: کودکی را کتک بزند.

اما کسی از سرنوشت بچه خبر ندارد