ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۵, پنجشنبه

# نه به اعدام محمد کلهر (۳)

یادآوری: اول آذرماه ۹۳ محمد کلهر دانش‌آموز پانزده‌ساله بروجردی با کارد میوه‌خوری معلم خود را مجروح کرد. معلم، مرحوم محسن خشخاشی در اثر جراحات وارده جان خود را از دست داد.
محمد کلهر در دادگاه اول به سه‌سال حبس و پرداخت دیه محکوم شده بود، اما این حکم در اثر اعتراض خانواده‌ی مقتول نقض، و به اعدام تبدیل شده است.
واقعیت تکان‌دهنده‌ این‌که نمایندگان آموزش‌وپرورش بروجرد هم در حمایت از همکار مقتول خود به این حکم معترض بوده‌اند.

رفتار این “نمایندگان” رفتاری ناهنجار و جاهلانه است. این را باید با صدای بلند گفت.
معمولا وقتی سروکار دانش‌آموزی با قانون و دستگاه قضا می‌افتد، آموزگاران حامی و مدافع اویند. محمد کلهر نه‌سال از عمر پانزده‌ساله خود را روزانه چندین ساعت در مدرسه و تحت تعلیم معلم‌ها بوده است. آن‌ها در شکل‌گیری شخصیت، رفتار و اعمال دانش‌آموزان نقش دارند. و اگر محمد متهم است، جای آن‌ها نیز روی نیمکت متهمان، کنار او ست. هر معلم بافکری در مواجهه با یک چنین واقعه مرگباری از خود می‌پرسد، سهم من از این واقعه‌ چیست؟ چه وظایفی نسبت به او داشته ام که در آن اهمال کرده ام، یا چه رفتاری با او داشته‌ام که نادرست و ناهنجار بوده است؟ اما نمایندگان آموزش‌وپرورش بروجرد از موضع صنفی علیه محمد با دادستان همدست شده اند! حتی بیشتر از همدست، آن‌ها به دستگاه قضا اعتراض دارند که چرا حکم کیفری شدیدتری برای این جوان دبیرستانی صادر نکرده است!



برای سایت صدای معلم «سه سال زندان و پرداخت دیه برای کسی که معلم خود را مقابل چشم دانش آموزان کلاس به ضرب چاقو به قتل رساند» کم است، و نشان از پایین بودن شأن و منزلت معلم دارد! +
این حد از سطحی‌نگری سنگدلانه از سوی کسانی که خود را معلم می‌دانند باورنکردنی ست. «صنف» که هدف از تأسیس آن حفظ منافع گروه در مقابل قدرت حکومت است، علیه دانش‌آموز نابالغی که از ضعیف‌ترین اعضای جامعه به شمار می‌آید وارد میدان می‌شود! از این آبسوردتر چیزی می‌شناسید؟

وقایع اتفاقیه از قول نمایندگان آموزش و پرورش بروجرد می‌نویسد: «فردی به یک معلم در کلاس حمله‌ور شده و او را به قتل رسانده ... این کار، مصداق اقدام علیه امنیت معلمان و جامعه است».
[به نیت خصمانه‌ای که در تعبیر جرم محمد به «اقدام علیه امنیت معلمان و جامعه» پنهان است توجه کنید].
دلیل وجودی نهاد آموزش و پرورش در اسم آن پیداست: تعلیم و تربیت بچه‌ها. نقش بچه‌‌ها در این نهاد محوری است، و معلم‌ها برای تعلیم و تربیت آن‌ها به خدمت گرفته می‌شوند. اما نمایندگان آموزش‌وپرورش بروجرد طوری رفتار می‌کنند که انگار هدف از تأسیس نهاد مدرسه ایجاد اشتغال برای آن‌ها بوده است.
نمایندگان آموزش‌وپرورش بروجرد معتقدند به خاطر حکم سبکی که برای محمد کلهر صادر شده است «سرنوشت خشخاشی در انتظار معلمانی همچون او است و صدور اين حکم چراغ سبزی برای فشار روی جامعه معلمان است»! 
 **

طوری که مطلع شدم، طبق قوانین ایران تا سال ۹۲ جرم محمد کلهر قتل نفس/ جرمی موجب قصاص تلقی می‌شده است. اما در این سال قوه قضاییه دست به اصلاح قانون مجازات افراد زیر ۱۸ سال زده است. ایران جزو کشورهایی است که کنوانسیون حقوق کودک را امضا کرده اند. اصلاحیه مورد نظر، با این‌که منطبق بر قوانین کنوانسیون حقوق کودک نیست، اما قدم مهمی در این راستا ست.

حقوق کودک حقوق بشر است. این باید برای هر فعال مدنی روشن باشد. اما طبق مشاهدات من در وب، حساسیت نسبت به حقوق کودک در مقایسه با حساسیت موجود نسبت به «حقوق زنان» ناچیز است. حتی می‌توان گفت، نسبت به حقوق کودکان و نوجوانان با نوعی کم‌اعتنایی “طبیعی” مواجه ایم.
مثلا در وب دیده‌ام که بازشدن بحث خشونت خانگی توجه اذهان را اتوماتیک به خشونت نسبت به زنان جلب می‌کند. خشونت خانگی انگار نام دیگری برای خشونت نسبت به زنان است، در حالی که مطالعات جامعه‌شناسی به وضوح نشان می‌دهد که کودکان قربانیان اصلی خشونت خانگی هستند.
یک مثال دیگر برای بی‌اعتنایی به حقوق کودک جمله‌ای بود خطاب به نرگس محمدی که خواهان ملاقات حضوری با فرزندان خود شده بود: «خب، زندان همین است که از عزیزانت جدا شوی!». این قول نشان می‌دهد که اصلا به ذهن گوینده نرسیده است که در این ماجرا انسان خردسالی نیز شریک است که او نیز حقوقی دارد! این فقط حق مادر زندانی نیست که فرزندان خود را ملاقات کند، بلکه ملاقات حضوری مرتب و بی‌واسطه کودکان با والدین زندانی خود حق کودکان است.
یک مثال دیگر برای بی‌اعتنایی به حقوق کودک، مصاحبه‌ای بود که در خلال آن محمود دولت‌آبادی در تأیید تئوری منسوخ و مخرب «سیلی معلم به کسی ننگ ندارد» (شکل دیگری از «چوب معلم گل است») حرف می‌زند که توجیه‌کننده اعمال خشونت به دانش‌آموزان است، اما این حرف، آن‌هم از زبان یک نویسنده مطرح، اصلا توجه کسی را جلب نمی‌کند.

برای من که ارتباطم با ایران از طریق شبکه‌های اجتماعی ست، وجود این مثال‌ها که می‌توانم موارد دیگری را نیز به آن اضافه کنم، نشان می‌دهد که معضل کم‌توجهی به کودکان به عنوان انسان‌های صاحب حق، حاصل توهم من نیست و باید مابه‌ازایی در واقعیت داشته باشد.

شخصا تا همین چند روز پیش از اصلاحیه‌ای که بالاتر به آن اشاره شد هیچ خبر نداشتم. باید توجه دوستان را به این نکته جلب کنم که تغییری که در سال ۹۲ در «مقررات تعدد جرم و قصاص افراد زیر ۱۸» ایجاد شده است، قدم با اهمیت و ارزشمندی در اصلاح نظام قضایی ماست. به متن قانون توجه کنید:
§ ماده ۹۱
«در جرائم موجب حد، قصاص یا تعزیر هرگاه افراد کمتر از هجده سال تمام شمسی، ماهیت جرم انجام شده و یا حرمت آن را درک نکنند و یا در رشد و کمال عقل  آنان شبهه وجود داشته باشد، به اقدامات تأمینی و تربیتی پیش‌بینی شده در ماده ۸۸ این قانون محکوم می‌شوند».

تا جایی که من می‌دانم، در اروپا رشد و کمال عقل را سن مشخص می‌کند. متهم زیر ۱۷ یا ۱۸ سال دارد؟ پس جزو گروهی حساب می‌شود که در رشد و کمال عقل آن‌ها شبهه موجود است! [چنان‌که زیر این مرز سنی انجام برخی کارها نیز مانند رانندگی، بستن قرارداد، گرفتن وام بانکی و ... برای آن‌ها مجاز نیست]. اما در اصلاحیه ما اضافه بر قراردادن مرز سنی، نظر کارشناسان در باره رشد عقلی و ادراک حرمت جرم از سوی متهم زیر ۱۸ سال نیز شرط است. تا سال ۹۲ کیفر بر اساس سن شرعی در نظر گرفته می‌شده است، اما این اصلاحیه توانسته است بین سن تکلیف شرعی (۱۵ و ۹ برای پسران و دختران) و سن قانونی یا سن مسئولیت کیفری (۱۸ برای دختر و پسر) راهی باز کند. 
این قانون می‌تواند زندگی نوجوانان را حفظ کند. مجرمان زیر ۱۸ سال در این قانون مانند مجرمان بزرگ‌سال مجازات نمی‌شوند، بلکه مورد آموزش و بازپروری قرار می‌گیرند. نکته جالب دیگر نگاه فراجنسیتی اصلاحیه به دختر و پسر به عنوان اشخاص حقوقی برابر است.
ما نمی‌دانیم این اصلاحیه ثمره تلاش و فعالیت چه کسانی بوده است. یقینا حقوق‌دان‌ها، فقها، متخصصان و کارشناسان تعلیم‌وتربیت و روانشناسی کودکان، و فعالان مدنی که ما نام هیچ‌یک از آن‌ها را نمی‌دانیم در این کار کوشیده اند، و موفق شده اند گرهی از گره‌های متعدد ما را باز کنند.

حکم اولیه محمد کلهر (سه‌سال حبس و پرداخت دیه) که مورد اعتراض نمایندگان آموزش و پرورش بروجرد قرار گرفت، با استناد به همین قانون صادر شده بود.

نقد معلم سخت است. حداقل برای من این‌طور است. با وجود داستان‌هایی که می‌توانم از دخالت مخرب آن‌ها در زندگی خودم تعریف کنم، باز هم مقام معلم را، مقامی محترم می‌دانم، و هنگام نقد رفتار این یا آن معلم، دست‌وپایم از ترس آسیب‌رساندن احتمالی به مقام معلم می‌لرزد. و البته باید همین‌طور باشد. معلم‌ها باید مورد احترام باشند. جامعه باید از حقوق آن‌ها حمایت کند و خواهان رفاه و منزلت آنان باشد: به این دلیل روشن که ما عزیزترین‌های خود را به آن‌ها می‌سپاریم. 

معترضین به حکم اولیه محمد کلهر نماینده‌ی آموزش‌وپرورش یا نماینده معلمان نیستند. این‌ها تعدادی معلم اند که معلوم نیست چه نیات، مقاصد یا منافعی چشم آن‌ها را چنان بسته است که در صف اشتباهی جای گرفته اند. معلم باید پیش از دیگران دغدغه‌ی اصلاح داشته باشد. مگر معلم جز اصلاح کار دیگری می‌کند؟ معلم‌ها باید پیش‌رو و پرچم‌دار اصلاح اجتماعی باشند.
نمایندگان آموزش‌وپرورش بروجرد به جای دلجویی از بازماندگان زخم‌خورده‌ی همکار خود و تشویق آنان به عفو و صرف‌نظرکردن از درخواست قصاص، آتش‌بیار معرکه شده اند. هیچ چیز نمی‌تواند ضایعه دردناک و بزرگی را که به خانواده‌ی مرحوم خشخاشی وارد آمده است جبران کند. باعث تأسف است که کسی نتوانست مانع این حادثه مرگبار شود. اما محمد کلهر هنوز زنده است، و می‌شود/ و باید از مرگبارترشدن این فاجعه جلوگیری کرد.


# نه به اعدام محمد کلهر (۱)

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

# نه به اعدام محمد کلهر (۲)

مدتی است که محمد (پانزده‌ساله) حال و روز خوبی ندارد. پدرش می‌گوید، غذا نمی‌خورد و حرف نمی‌زند. پیش از روز واقعه، پدر محمد (که در ١٤سالگی ازدواج کرده است و محمد آخرين فرزند اوست) محمد را نزد مشاور برده است:
«به مشاور گفتم محمد حالش خوب نيست. چند روزی است که حالت عادی ندارد می‌خواهم او را پيش دکتر مغز و اعصاب ببرم ... راستش محمد ۲ روز بود که در خانه با کسی حرفی نمی‌زد به يک نقطه خيره می‌شد و ساعت‌ها همان نقطه را نگاه می‌‌کرد. با مادرش صحبت کردم گفتم نکند اين بچه جن زده شده است. تصميم گرفتيم برايش دعا بگيريم، اما حالش بهتر نشد». +
روز واقعه پدر محمد همراه او به مدرسه رفته بوده است. کارنامه‌ی او را می‌گیرد، و از ناظم اجازه می‌خواهد که دو روز آینده محمد به مدرسه نیاید: «اين بچه حالش خوب نيست و تصميم دارم او را پيش دکتر ببرم تا عکس سرش را بگيرند، ببينند چه اتفاقی برايش افتاده است.»
آن‌ها هنگام خروج از مدرسه به مدیر مدرسه برمی‌خورند. او کارنامه‌ی محمد را نگاه کرده و می‌گوید: «اين چه نمره‌هایی است؟! ما اين‌جا کلی زحمت می‌کشيم!بچه را پيش مشاور (مدرسه) ببر اين وضعش نمی‌شود».
پدر به مدير می‌گوید: «محمد ۲ روز به مدرسه نمی‌آيد، من اجازه‌اش را گرفته‌ام. [و مدیر جواب می‌دهد] اول پيش مشاور برو و بيخود نگو بچه را ۲ روز مدرسه نمی‌آورم.»

با هم نزد مشاور می‌روند. پدر داخل اطاق می‌شود و محمد بیرون منتظر می‌ماند:
پس از مدتی «برگشتم که محمد را به داخل اتاق صدا کنم ديدم نيست. داشتم دنبالش می‌گشتم که يک دفعه صدای داد و فرياد بلند شد و فهميدم محمد معلمش را با چاقو زده است. او بچه‌ای نبود که چاقو با خودش حمل کند. روز قبلش که رفته بوديم دعا بگيريم داخل ماشين ميوه داشتيم، برداشته بودم که بچه بخورد و دلش شاد بشود. کارد ميوه‌خوری را از ماشين برداشته بود». و ادامه می‌دهد: «پسرم قبل از اين اصلاً با کسی دعوا نمی‌کرد. بچه مريض است کاملاً مشخص است که مريض است. با کسی صحبت نمی‌کند، تا از او سوال پرسيده نشود حرف نمی‌زند، حتی وکليش برای اين که با او صحبت کند به کانون [زندان نوجوانان] رفت، اما با وکيلش هم حرف نزده بود. مسوول کانون می‌گويد اين بچه اصلاً حرف نمی‌زند وقتی با او صحبت می‌کنيم مي‌خندد! بعد هم تا صبح مثل مرغ پر کنده روی تخت می‌نشيند و به ديوار نگاه می‌کند».

شرح واقعه طوری که محمد آن را برای پدر خود تعریف کرده است:
«رفتم لاک غلط‌گيرم را از دوستم بگيرم. در زدم. معلم اجازه نداد وارد شوم، دوباره در زدم عصبانی شد و من را از کلاس بيرون کرد. هلم داد به زمين خوردم، عصبانی شدم و او را زدم».

گزارشگر واقعه را این‌طور شرح می‌دهد:
«محمد چند ضربه به در کلاس زد و از دبير فيزيك اجازه‌ی ورود خواست. معلم اجازه نداد، اما محمد داخل رفت! اين رفتار او با واکنش تند معلم همراه شد. پسر دانش‌آموز کارد ميوه‌خوری در جيب داشت، آن را بيرون کشيد و يک ضربه به گردن معلم زد».
[«هلم داد به زمین خوردم» = «واکنش تند معلم». هنر تجرید آقای روزنامه‌نگار!].

در سایت دیگری (جام جم) از درزدن محمد و واکنش تند معلم حرفی زده نمی‌شود: محمد در حینی که معلم مشغول تدریس است وارد کلاس می‌شود. بدون حرف به سمت نیمکتش می‌رود. معلم از او می‌خواهد به‌دلیل غیبت‌های غیر موجه خود از دفتر نامه بیاورد، و این‌جاست که محمد با چاقو به او حمله، و او را در ناحیه گردن و سینه زخمی می‌کند. +

معلم فیزیک، مرحوم محسن خشخاشی با کمک همکاران به بیمارستان منتقل می‌شود. تلاش پزشکان متأسفانه بی‌نتیجه می‌ماند، و نامبرده از دنیا می‌رود.
خداوند او را بیامرزد و روح‌ش را قرین رحمت فرماید.

محمد در دادگاه اول به سه‌سال حبس و پرداخت دیه محکوم می‌شود. اما این حکم طوری که در پست پیش آمد، در اثر اعتراض اولیای دم نقض، و به حکم اعدام تبدیل شده است. البته این هنوز حکم نهایی نیست. وکیل محمد در خواست فرجام داده است. اما این جوان هفده‌ساله در وضعیت ناعادلانه، مأیوس‌کننده و غم‌انگیزی گرفتار شده است. دو نهاد قدرتمند مدرسه و دستگاه قضا را مقابل خود دارد. از خانواده‌ی متمولی نیست، رسانه هم ندارد، و اگر کسی کاری نکند، ممکن است او را دار بزنند.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه

# نه به اعدام محمد کلهر (۱)









یکی از موضوعاتی را که دنبال کرده ام، و لینک‌ چندین مطلب مرتبط را نگه داشته‌ام، ماجرای کشته‌شدن معلم فیزیک مرحوم محسن خشخاشی به دست محمد کلهر دانش‌آموز آن‌روزها پانزده‌ساله‌‌ی اوست. امروز حکم اعدام او صادر شده است.

طوری که خوانده ام، او در دادگاه اول خود به سه‌سال حبس و پرداخت دیه محکوم شده بود. اما این حکم در اثر اعتراض خانواده‌ی مقتول نقض، و به اعدام تبدیل شده است.

این‌همه مدت که من در مورد این مسئله لینک جمع می‌کردم و به ابعاد مختلف آن فکر می‌کردم و حرص می‌خوردم که چرا کسی کاری نمی‌کند، این جوانک فقیر، ضعیف و بی‌کس گوشه‌ی زندان در انتظار آینده‌ی نامعلوم خود بوده است. از خودم خجالت می‌کشم. این بچه  به تنهایی در مقابل یک ماشین عظیم خردکننده ایستاده است، مثل جوانک ظریف فلسطینی در مقابل تانک.

پیشنهاد می‌کنم با استفاده از هشتگ به موضوع پوشش رسانه‌ای وسیعتری بدهیم.

واقعیت تکان‌دهنده‌ای که گوشه‌ای از فقر فرهنگی ما را جلوی چشمانمان می‌گیرد این است که حکم اولیه محمد تنها مورد اعتراض خانواده مقتول قرار نگرفته بوده است، بلکه نمایندگان آموزش‌وپرورش بروجرد هم در حمایت از حقوق همکار مقتول خود به این حکم معترض بوده‌اند:

«پس از اعلام این حکم [حکم اولیه]، نمایندگانی از آموزش‌وپرورش به آن اعتراض و اعلام کردند، فردی به یک معلم در کلاس حمله‌ور شده و او را به قتل رسانده؛ بنابراین انجام این کار، مصداق اقدام علیه امنیت معلمان و جامعه است؛ علاوه‌براین، سرنوشت خشخاشی [معلم مقتول] در انتظار معلمانی همچون او است و صدور این حکم، چراغ سبزی برای فشار روی جامعه معلمان است؛ البته این نمایندگان ادعا می‌کردند که منظور ما اعدام این دانش‌آموز نیست ولی می‌شود مدت حبس را برای چنین اعمالی طولانی‌تر کرد».

باید از فرهنگیان محترم درخواست کنیم، اگر این لکه‌ی ننگ را بر دامن خود نمی‌خواهند، رویکرد شرم‌آور، ضدانسانی و ضدفرهنگی “نمایندگان” خود را محکوم کنند.

وبسایت «صدای معلم» می‌نویسد:
«وقتی اولین حکم قضایی درخصوص قاتل منتشر شد بهت و خشم و نارضایتی فضای مدارس شهر را فرا گرفت . سه سال زندان و پرداخت دیه برای کسی که معلم خود را مقابل چشم دانش آموزان کلاس به ضرب چاقو به قتل رساند ، هرچند کسی از اعدام نوجوان شاتزده ساله خوشحال نمی شد اما در فضای توأم بغض و خشم همه یک سؤال می پرسیدند شأن و منزلت یک معلم چه بی قیمت است».
معلم‌نامیدن کسی که شأن و منزلت او به قیمت له‌کردن یک جوان ۱۶ ساله به دست می‌آید، اهانت به مقام و منزلت واقعی آموزگاران است.

# نه به اعدام محمد کلهر (۲)

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۸, چهارشنبه

پس آن دو چشم راز گویت را/ چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی؟


۸ دیماه تولد فروغ
























این عکس را شاید دیده باشید. در نسخه قدیمی آن برق چشم‌های فروغ دیده نمی‌شود، در حالی که این کمبود در عکسی که پیش روی شماست با اضافه کردن دو نقطه‌ی سفید رفع شده است.



ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۳, جمعه

امروز به خودم اومدم

دیدم دارم سعی می‌کنم برا یه جوون بیست‌ساله (خدایا چطور ممکنه آدم بیست‌سالش باشه؟) شرح بدم که چرا این سال‌های زندگی بهترین سال‌های زندگی‌شه! ... ساکت وایساده بود گوش می‌کرد، ولی متوجه شدم واقعا گوش نمی‌ده، و سکوت‌ش صرفا از سر ادب اه. از قیافه‌ش که داشت مثل بُز به من نگا می‌کرد معلوم بود کلن علاقه‌ای به صحبت نداره. دیدم، بهترین راه برونرفت از این وضعیت اضطراری، اینه که منم احترام اونو رعایت کنم، و خواست‌ش رو بپذیرم. خواستی که توی اون لحظه می‌تونست هر چیزی باشه، الا گوش کردن به جمله‌های نامفهومی در مورد «بهترین روزهای عمرت!».
چقدر دبیرای دبیرستان و استادای دلسوز جلزوولز می‌کردن به ما («بچه‌های خوبم»)، یه چیزایی در مورد ماجرای این «بهترین سالهای زندگی‌تون که روزی افسوسش رو می‌خورین» بگن، و ما در حالی که منتظر بودیم زنگ بخوره بریم سیگارمونو بکشیم، بروبر مثل بُز نگاهشون می‌کردیم؟
واقعیت اینه که از عهد عتیق تا به امروز، آدمای هر نسل سعی کرده‌ن حقیقتایی رو در مورد «بهترین روزها و سال‌های زندگی» به جوون‌ترا منتقل کنن، و واکنش جوونا همیشه و همه‌جا، و نزد همه اقوام و ملل این‌ بوده که مثل بُز به گوینده نگاه کنن.
به همین خاطره که این حقیقت‌های زیبا هیچ‌وقت زمانی که باید فهمیده بشن - در وقت مناسب فهمیده‌شدن‌شون - فهمیده نشده‌ن، به عبارت دیگه، وقتی فهمیده شده‌ن که فهم‌شون فایده‌ای جز افسوس نداشته.
یه روز همین جوونی که امروز سر صحبت‌و باهاش باز کردم، در واقع بازنکرده بستم، صحنه امروزو که این‌جا آیفون‌به‌دست وایساده بود، یادش میاد و حقیقت حرفای من مثل آفتاب عالم‌تاب براش آشکار می‌شه، یاد اون‌روزا می‌افته، دلش برا خود اون‌روزاش تنگ می‌شه. افسوس می‌خوره، آه می‌کشه، و … و چی؟
و این میل توش به وجود میاد که هر جا جوونی رو دید، اونو به طریقی از حقیقت عمیق روزایی که بعدها افسوس‌شو می‌خوری با خبر کنه، که خب نتیجه معلومه، و می‌دونیم با چه واکنشی روبرو می‌شه.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

حال متکلم از زبانش پیداست

یکی از با اهمیت‌ترین نکات در مصاحبه پرپنجی با نویسنده ایرانی مقیم آلمان عباس معروفی رفع ابهام از ماجرای قطعه شعری بود از نامبرده که روند خلق آن را پیش‌ترها این‌جا در اختیار علاقمندان شعر و ادب فارسی گذاشته بودیم.

طوری که می‌دانیم، انتشار شعر مورد بحث که باعث ایجاد امواج بلندی در وب فارسی گشته، و تحت عنوان شعر «کیت‌کت» به شهرت غم‌انگیزی رسید، به سرعت به معضل فکری طیف خاصی از دوستداران شعر و ادب تبدیل شد. بحث‌ها و جدل‌های کلامی به جایی رسیده بود که حتی در گروه طرفداران پروپاقرص معروفی که معمولا به صورت یک‌تن واحد در دفاع از نویسنده‌ و شاعر خود به صحنه می‌آیند، تفرقه و انشعاب ایجاد کرد، و برخی از غیورترین آن‌ها را که چاقوی ضامن‌دار ساخت زنجان را یکی از ابزار دفاع از ادبیات متعهد می‌دانند، در شاعرانگی شعر کیت‌کت به شک انداخت.
آن روزها برای این نگارنده کاملا روشن بود که معروفی نمی‌تواند بی‌تفاوت از کنار این موضوع بگذرد، و به این‌ خاطر نه تنها از خبر مصاحبه بی‌بی‌سی با معروفی تعجب نکردم، بلکه برایم مثل روز روشن بود که یکی از موضوعاتی که در این گفتگو از آن صحبت خواهد شد، شعر معروف کیت‌کت خواهد بود.

توضیح عباس معروفی در این باره جالب است. او با اشاره به کسانی که در فیسبوک عکس غذاهای مختلف را منتشر می‌کنند، می‌گوید، نوشته‌های کوتاه فیسبوکی او نیز چنین جایگاه و ارزشی دارد: من عکس کشک‌وبادمجون نمیذارم، به جاش این چیزا رو منتشر می‌کنم! و آن شعر معروف کیت‌کت هم اصلا شعر نبوده است، بلکه نتیجه‌ی دلتنگی لحظه‌ای شاعر بوده است.

این سخنان معروفی غیر از ایجاد شرمساری سنگین نزد کثیری از فالوئرهای عمدتا مؤنث غمگین و احساساتی که این شعر را به انحاء مختلف مورد تحسین قرارداده و آن را ستایش کرده بودند، واکنش دو گروه از منقدان را نیز درپی داشت. گروه اول که تشبیه شعر کیت‌کت به کشک‌وبادمجان را تعرض به این غذای افسانه‌ای ایرانی می‌دانستند که یک لقمه از آن با نان‌سنگک داغ به کلیه اشعار عباس معروفی می‌ارزد. و گروه دیگر، که نفی شعربودن شعر کیت‌کت از سوی معروفی را صادقانه نمی‌دانستند، و این‌طور استدلال می‌کردند که مصراع‌بندی و تقطیع  شعر «کیت‌کت» نشان می‌دهد که معروفی آن را بدوا به عنوان شعر منتشر کرده، و تنها پس از افزایش انتقادات دوستداران شعر و ادب، و برای جلوگیری از آبروریزی بیشتر، با تشبیه آن به کشک‌وبادمجان، شعربودن آن را منکر شده است. خود من شخصا هردوی این مواضع را منطقی و قابل قبول می‌دانم، گرچه نظر گروه اول جذاب‌تر است.

یکی دیگر از نکات قابل تأمل در مصاحبه معروفی این جمله‌ی او بود: «موقعی که میشینم پشت میز کارم ... با خدا نیم‌سانت بیشتر فاصله ندارم». پرپنجی کارمند بی‌بی‌سی هم که باید حتما حماقت خود را به نمایش بگذارد در این‌جا با اشاره به معنایی قرآنی به معروفی می‌گوید: پس با این حساب از رگ گردن هم نزدیک‌ترید!
خداوندا ما را از شر این پوچی فراگیر نجات بده.

جالب این‌که هنوز چنددقیقه از این صحبت نگذشته است که مصاحبه‌کننده می‌خواهد بداند آیا معروفی اخیرا کمتر می‌نویسد؟ کم‌کار شده است؟
به زبان محاوره‌ی هنرمندی که چنددقیقه پیش از تقرب نیم‌سانتیمتری با خداوند متعال صحبت می‌کرد توجه بفرمایید:
«نویسنده کارخونه نیست... کلا نویسنده دستگاه ... نیست که توقع داشته باشی زرتُ زرت تولید کنه».

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۹, سه‌شنبه

عطف به قانون دل

امروز هوا سرد بود و سوز داشت. باران نمی‌آمد اما موها و لباس‌هایم از نم هوا خیس شده بود. ناگهان دیدم جلوی کافه رستوران (ترکی) کنت هستم. یاد سعید و مسعود افتادم. رفتم تو و قهوه سفارش دادم. طبیعتا با باقلوا.
سعید و مسعود دو جوان ظریف شیرازی بودند که چندین سال پیش، کلا حدود یک سال وین بودند. زیر بیست سال داشتند و با کلی زحمت از دانشگاه وین پذیرش گرفته بودند. دوتا دوست جون جونی که طوری که از خودشان شنیدیم از کلاس اول دبستان با هم دوست بوده اند.
وضع مالی سعید و مسعود زیاد خوب نبود، ولی دست و دل باز، بامزه، و خوشدل بودند، و لهجه دلنشینی داشتند. حتی آلمانی آن‌ها آهنگ شیرازی داشت. همه کارها را دونفری می‌کردند. همیشه همه جا باهم می‌رفتند. هیچوقت یکی بدون دیگری دیده نمی‌شد. هر جا سعید بود مسعود هم بود و برعکس. آنقدر وقت با هم گذرانده بودند که همه چیزشان به هم شبیه شده بود. مثل هم سلام‌علیک می‌کردند، حرکات دستهای‌شان به هم شبیه بود. مثل هم می‌خندیدند. مثل هم تعجب می‌کردند. حتا قیافه‌شان کمی شبیه هم شده بود. من تا روزی که خداحافظی کردیم نتوانستم به خاطر بسپارم که کدام یک از آنها سعید و کدام یک مسعود است. بیشتر از یکی دو بار پیش آمد که به یکی از آن‌ها بگویم سعید، و او بگوید من مسعودم، یا بگویم مسعود و او بگوید من سعیدم. در این مدتی که وین بودند، هر بار آن‌ها را دیدم، از سوز و سرما می‌نالیدند. خاطرم هست یکبار مسعود (یادم نیست شاید هم سعید) به من می‌گفت ، آقا شما چه جور اینجا زندگی می‌کنید؟ این سرما آدمو واقعا زجرکش میکنه! میگفت، وین مثل شهر قصه‌هاست واقعا. همه‌چیزش واقعا قشنگ ، مناسب و دوستداشتنیه، فقط این هوا!

بار آخر که آن‌ها را در خیابان دیدم، مثل امروز، یکی از آن عصرهای تاریک، خیس و سرد بود. لباس مناسب به تن نداشتند، و آشکار می‌لرزیدند. دلم سوخت. نگران شدم. خارجی‌های زیادی در سال‌های اول اقامت‌شان در سردسیر نمی‌دانند که بیرون رفتن در چنین هوایی بدون لباس مناسب خطر جدی دارد. از قضا بیشتر از چهل‌پنجاه متر با کنت فاصله نداشتیم. پیشنهاد کردم اگر میل دارند با هم آنجا چیزی بنوشیم، گپی بزنیم.

تصمیم گرفته بودند برای ادامه تحصیل به هندوستان بروند. بارها به سفارت رجوع کرده بودند اما درخواست ویزای آن‌ها رد شده بود. طبق قانون هند به عنوان توریست معمولی هم بایستی از ایران اقدام می‌کردند، چه برسد به ویزای تحصیلی که شرایط آن به مراتب پیچیده‌تر است. تا بالاخره یک‌بار تقاضا کرده بودند که مستقیما با کاردار فرهنگی سفارت دیدار کنند، و باوجود پذیرفته‌نشدن تقاضای‌شان، موفق شده بودند با پافشاری حرف خود را به کرسی بنشانند و او را ملاقات کنند. «فقط برای دو دقیقه». کاردار به آن‌ها گفته بود، به هیچ وجه نمی‌تواند بدون درنظرگرفتن قانون کشور به آن‌ها که اولا به جای مراجعه به سفارت هند در تهران به سفارت این کشور در وین آمده‌اند، پذیرشی از هیچ دانشگاهی در هند ندارند، وضعیت مالی آن‌ها معلوم نیست، و الخ ویزا بدهد. گفته بود: «متٲسفم، این نشدنی است. به هیچ وجه ممکن نیست. کاری از دست من برنمی آید. بفرمایید لطفا».
مسعود می‌گفت، دیدم اینطوریه، شروع کردم حرف زدن. به خودم گفتم باید راستش‌و بهش بگم. بهش گفتم، می‌دونید چیه آقا؟ ما ایرانی هستیم و از شیراز میایم ... می‌گفت، تا اسم شیراز رو شنید یه کم اخمش واشد. خودشو رو صندلی جابجا کرد پرسید: اوه همون شهر حافظ؟ گفتم، بله آقا شهر حافظ. گفتم «آقا شیراز گرمسیری اه. ما بچه‌ی گرمسیریم». می‌گفت گفتم، آقای کاردار ما این‌جا پذیرش داریم و تو این یه سال زبان آلمانی رو به خوبی خوندیم و هیچوقت نه از نظر درسی کم و کسری داشته‌یم نه از نظر مالی. ولی تموم مدت از همون روز اول که با پیاده شدن از هواپیما سرمای این‌جا رفته تو استخونامون، تا همین لحظه که اینجا حضور شما هستیم داریم درونا از سرما می‌لرزیم. ما با این سرما نمی‌تونیم کنار بیایم آقای کاردار. می‌گفت گفتم، آقا خیلی ساده بگم خدمتتون: «ما این‌جا سردمونه». و قسم می‌خورم، این چیزی که دارم به شما می‌گم، جز راستی نیست و عین حقیقته! می‌گفت گفتم شما که هندی هستید، حتی اگه حافظ رو نمی‌شناختید، باید ما رو که ایرانی هستیم بفهمید. و حالا که می‌شناسید که دیگه هیچی. می‌گفت گفتم، ما فکرای خودمونو کرده‌یم. همه حساب‌ها رو کرده‌یم و به این نتیجه رسیده‌یم که هیچ چاره‌ای جز هند نداریم. ما یا باید بریم هند، یا این جا از سرما نابود بشیم آقا. جای قانونای شما رو چشم ما. ولی اینو بدونید، اگه ویزای ما رو ندید به ما ظلم بزرگی کرده‌اید.

سعید در ادامه حرف مسعود گفت: آقای کاردار که تموم مدت زل زده بود به مسعود وقتی نطق مسعود تموم شد، چند لحظه فکر کرد، بعد یهو با صدای بلند قاه قاه زد زیر خنده، خودشو ول کرد رو صندلیش، و دست دراز کرد تلفن شو برداشت. سعید می‌گفت، فکر کردم الان یکیو صدا میزنه بیرونمون کنه. ولی از منشی خواست برامون قهوه با شیر داغ بیاره. پاشد کاغذای ما رو گرفت از اتاق رفت بیرون، یکی دوبار صدای خنده‌شو از اتاق مجاور هم شنیدیم، ده دقیقه بعد برگشت، پاسپورتا رو گذاشت جلومون. با دوتا ویزای بیست!

مسعود می گفت: از خوشحالی گریه‌م گرفته بود. بهش گفتم آقا شما حقا و انصافا آدم بزرگ و فهمیده‌ای هستید. گفتم آقا ما نمی‌دونیم چطور از شما تشکر کنیم، اجازه بدید بغلتون کنم ...

بالاخره پس از این که وقت خداحافظی صمیمانه دست همدیگر را فشرده بودند، کاردار پرسیده بود: کی راه می‌افتید؟
مسعود می‌گفت گفتم: در اسرع وقت آقای کاردار، در اسرع وقت!
و آن شب که ما با هم در کنت چای و باقلوا خوردیم یک هفته بعد از این واقعه، و دو روز پیش از پرواز آنها به هند گرم و آفتابی بود.