پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

ـ ابرو به من کج نکن، کج‌کلا‌خان یارمه!

ـ چشم.
میگم چشم، اما نه از رو چشم‌پاکی، بلکه چون عادت ندارم کسی رو به کاری مجبور کنم، و کلا جایی که پای مکنونات قلبی در کاره، اهل توافقات دوجانبه‌ای هستم که به نفر سوم لطمه نزنه. نگاش نمی‌کنم. به خودم میگم، تنها نیست. با کسی‌اه. مثل بچه‌ی آدم سرمو میندازم پایین. اصلا هم دلخور نیستم، برعکس، من از این آدمای صریح که همون اول کار حرفشونو میزنن خوشم میاد. خیال آدمو راحت می‌کنن.
ولی، همین‌طور که سربه‌زیر جلوپامو نگا می‌کنم، شروع می‌کنه با ناز و کرشمه و عشوه از خوشگلی خودش گفتن، «خوشگلمو خوشگلم، دلها گرفتارمه»  و از علاقه‌ش به اسب سفید و به اسب‌سواری حرف می‌زنه [یه لحظه یاد اونایی افتادم که میگن در حین اسب‌سواری اتفاق افتاده!]. آدمو گیج می‌کنن با این رفتارای متناقض. مغز آدمو از کار میندازن. قر میاد، دل می‌بره، میگه خیلی خواستنی‌ام، اما تو نخواه! فقط بگو: «به به! چه تیکه نایسی!». فقط برام دست بزن! [این یه نوع سادومازوخیسم وطنی نیست؟] هیچ می‌فهمید منظورش از این حرفا چیه؟ اگه تو یار مهندس کج‌کلاخان هستی، دیگه «خوشگلمو خوشگلم، دلها گرفتارمه» یعنی چی؟ به من چه که اسب سفید دوست داری، چه لزومی داره برا منی که همین یه‌دیقه پیش هشدار دادی ابرو بهت کج نکنم، قسم بخوری که گیسوهات بلنده والا، چین‌وچینو کمنده والا؟ اینا موضوعات ویژه بین خودتو کج‌کلاه‌خانه! به من چه؟

ـ از نوک پا تا به سر ... عشوه فراوون دارم ...
ـ ارزونی کج کلاخان.

راهمو می‌کشم میرم. با خودم می‌گم: شاید از اینایی‌اه که مثل سوئدیا جنسیت براشون حل‌اه و پارتنرش ناراحت نمیشه ببینه داره برا یکی دیگه عشوه میاید، یا باهاش یه کم لاس می‌زنه. ... بعید نیست اینطوری باشه ... حتما همین‌طوریه ...
ولی خب، شایدم همه اینا یه نوع تبلیغات تجاری‌اه. شاید طرز کلاه‌‌سرگذاشتن پارتنرش، دلیل شغلی داره.

شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

محاکمه داشنر/ عدل علی ساخت ایران

این پست دنباله‌ی پست پیش «محاکمه داشنر» است.
وضعیت داشنر وضعیتی بحرانی است.
او نگران از حال کودک ربوده‌شده که در اتاق یا زیرزمینی در این شهر بزرگ در خطر مرگ به سرمی‌برد، رباینده او را به اعمال خشونت تهدید می‌کند (به مقام زیردست خود اجازه‌ی این کار را می‌دهد).
وجدان کاری داشنر به عنوان رئیس پلیس فرانکفورت که حافظ و مجری قانون است و به خاطر مقام بالایی که به او واگذار شده است، در حفظ و محترم‌شمردن قانون باید الگوی شهروندان باشد، با وجدان آقای داشنر به عنوان انسان (یکی مثل شما و من) در تقابل قرارگرفته است، و او منطبق بر حکم وجدان شخصی خود تصمیم گرفته است.
فرقی نمی‌کند کجا زندگی کنیم. هرکجا که باشیم در صورتی که خدای نکرده مورد اتهام قراربگیریم، ترجیح می‌دهیم بازجوی پلیس به قوانین و مقرراتی پایبند باشد، تا این‌که، بنا بر تشخیص خود، طوری که فکر می‌کند درست است، و بنابر پسند خود با ما رفتار کند.
(قانون‌های خوب حتم دارم در قوانین مکتوب عربستان سعودی هم یافت می‌شود!)
داشنر با گزارش کار خود به مقامات بالاتر، به جامعه می‌گوید، به این‌که دارد از قانون تخطی می‌کند، آگاه است. او قانون را زیر سؤال نمی‌برد. زیرا موردی که این‌جا مطرح است، یک مورد استثنایی است. او، و همکاران او سال‌های سال بدون تخطی از این قانون پیروی کرده‌اند.
دادگاه رأی به محکومیت داشنر داد.

فیلمی که بر اساس این ماجرا با همکاری خانواده‌ی کودک قربانی و داشنر ساخته شد مورد اقبال و توجه عمومی قرار گرفت. این فیلم سمپاتی و محبت بیننده را نسبت به آقای داشنر برمی‌انگیزد. و با توجه به خوانده‌های جسته و گریخته من در وب آلمانی «مردم» قلبا از داشنر پشتیبانی می‌کنند. در نوشته‌ها نسبت به او کمال احترام رعایت می‌شود. احترام به مردی که قرعه به نام‌ش خورده است، و در موقعیت دشواری قرارگرفته است که می‌بایستی بین پایبندی به قانون و ندای وجدان خود، یکی را انتخاب کند. اما به گمان من، همین مردم به تغییر اصل قانونی که مأموران دولت را به حفظ کرامت شهروندان مقید می‌سازد رأی نخواهند داد.

توحید عزیزی زیر پست «محاکمه داشنر» (در گوگل پلاس) نوشته است:
«روایت این داستان ها برای مطلع شدن از عاقبت قوانین "حقوق بشر" در غرب مفید است. اینکه چطور "حقوق بشر" و "کرامت انسان" می تواند بهانه و دستمایه ای برای چنین نمایش های مسخره و البته تاسف باری باشد. یک قاتل که جرمش اثبات و مقتول بی گناهش در خاک آرمیده است، می تواند عدالتخواهان را به دادگاه عدل بکشد! مسخره تر از این می شود؟».
میثم نوشته است:
«عدل علی(ع) را با این تلقی های پوزیتویستی از حقوق بشر و فرهنگ اومانیستی و اخبار ژورنالیستی مخلوط نکنید خواهشا!».

قصد من از روایت ماجرای داشنر، چندوچون کردن در مناسبات قضایی آلمان نبود. در مورد جایگاه قانون نزد آلمانی‌ها مطلب زیاد است. لازم به گفتن نیست که در آلمان هم بزهکاری و قانونشکنی وجود دارد، اما آلمانی قانون را می‌پرستد. رعایت قانون و اصرار بر پایبندی به قاعده‌ها با وسواسی شبیه وسواس دینداران نسبت به انجام واجبات همراه است. و این اخلاق منحصر به این گروه یا آن گروه، قشر و طبقه نیست. نظافت‌چی‌های ساختمان دانشگاه و اساتید همان دانشگاه در این خصوصیت مشترک هستند. «اخلاق کار» آلمانی شهرت خود را مدیون همین پایبندی به قوانین است.
آن‌ها بدون شنیدن روایتی از «عدل علی» با تکیه بر دانش، تاریخ و ویژگی‌های فرهنگی/قومی خود نظام قضایی‌ای را ساخته‌اند که شهروندان در آن احساس امنیت می‌کنند. و می‌توانند با رعایت قانون بدون ترس و سربلند زندگی کنند. حساسیت دستگاه قضاء و وجدان بیدار آقای داشنر، هردو برای من جذاب است. این آن جذابیتی است که مرا یاد «عدل علی» انداخت (که وعده‌ی اجرای آن یکی از میثاق‌های اصلی انقلاب ۵۷ بود).

دوست دارید سروکار شما با آقای داشنر باشد، یا با آقای «مهدوی» یا «طیبی»؟
«محمد امین هادوی، زندانی سیاسی محبوس در بند ۳۵۰ زندان اوین، در نامه ای به رئیس قوه قضاییه با یادآوری مسئولیت وی و با شرحی از بازجویی ها از وی خواسته است: قاضی مستقل و شجاعی را مامور فرمایید تا به شکایت اینجانب از بازجویم با نام های مستعار مهدوی- طیبی و شکایت دیگر متهمان از بازجویان نهادهای امنیتی- اطلاعاتی رسیدگی عادلانه نموده و پس از اثبات آنها را که به ادعایشان خدای متهمان در بازداشتگاه ها هستند به اشد مجازات محکوم نمایید. ... متأسفانه برخورد قضات شما با این بازجویان برخورد مادون با مافوق است و این افراد فعال مایشاء هستند. خود دستگیر می کنند خود بازجویی می کنند و در مواردی شکنجه می کنند و خود نیز حکم صادر می کنند و قضات شما که باید مستقل باشند و بر اساس شرع و قانون حکم صادر کنند تابع بی چون و چرای خواست و اراده اینگونه افراد هستند. ... متاسفانه برخورد ضعیف دستگاه قضایی با بازجویان به نحوی بوده و هست که بازجوها احساس خدایی می کنند و از این موضع صحبت می کنند. برخی از آنها در ضمن بازجویی در جواب متهم که نام خدا را بر زبان می آورد گفته اند در اینجا خدا من هستم»!

و این ماجرا، ماجرای تلخ محمدامین هادوی، در مقابل وقایع دردناک دیگری که شنیده‌ایم، تنها یک مثال لایت است. در راهروهای اداره پلیس مملکت پرچمدار "عدل علی" آدم بیگناه کشته می‌شود.

جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

از هر شش «قاضی»٬ چهار نفر اهل جهنم‌اند

[این حدیث یا روایتی است که آن را پیشترها جایی خوانده‌ام و از منبع و اعتبار آن بی‌اطلاع‌ام].
اما در صورتی که درست باشد، باید گفت، خداوندا! چه شغل پرمخاطره‌ای!
اگر کسی به من بگوید امروز در صورت خروج از خانه به احتمال ده درصد دچار سانحه شده و مچ پایم پیچ می‌خورد، از خانه بیرون نمی‌روم.
حالا چرا قضات با وجود احتمال نزدیک به ۶۷درصدی ابتلا به عذاب جهنم، به جای این‌که بی اتلاف وقت صندلی خود را گذاشته و از مهلکه بگریزند، تن به چنین شغل پرریسکی می‌دهند، برای من غیرقابل فهم است!

یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

خالی کردن مهندس مر خویشتن را در گوهگل پلاس

می‌گوید:
«حالم از ایران و مردمش به هم میخوره. هیچ چیز دیگه جز خانوادم و خاطراتم تو اون خاک کثیف و مردم پلیدش باقی نمونده. این مردم لیاقتشون بیشتر از این حکومت نیست».


«ببخشید بچه ها. حالم خوب نبود. اینجا خودمو خالی کردم»! +/+

شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

محاکمه داشنر: عدل علی Made in Germany

«محاکمه‌ی داشنر» در آلمان خیلی سروصدا کرد و امروز به این نام مشهور شده است. نشنیده بودید؟ مهم نیست براتون تعریف می‌کنم: ماجرا ده‌سال پیش اتفاق افتاد و به بحث‌های داغی در عرصه عمومی دامن زد. جدیدا نیز فیلمی از این واقعه ساخته شده است.
آقای داشنر معاون پلیس فرانکفورت بود که به اتهام واداشتن یکی از مأموران تحت امر خود به ارتکاب جرم، مورد پیگرد قانونی قرار گرفت (آمریت در جرم).
مأمور مذکور نیز ـ کمیسار انیگ‌کایت (Ennigkeit)­ـ متهم دیگر این دادگاه بود که به جرم «Nötigung» (اعمال جبر/ اجبار) محاکمه شد.
[واداری یک زندانی به اعتراف/ به حرف‌زدن، از مصادیق نوتیگونگ محسوب می‌شود. حقی که در این عمل مورد تعرض قرار می‌گیرد و دستگاه قضاء موظف به حفاظت از آن است، حق آزادی تصمیم و اراده فرد است].

اما ماجرا از چه قرار بود؟

یک دانشجوی حقوق به نام «ماگنوس گفن» فرزند یک بانکدار آلمانی را در راه مدرسه دزدیده بود، و برای آزادی او از والدینش تقاضای پول کرده بود (در واقعیت پس از ربودن کودک، او را خفه کرده و جسد او را پنهان کرده بود).
دوروز بعد بانکدار مذکور مبلغ یک‌میلیون یورو به گفن می‌پردازد. پلیس موفق می‌شود هنگام تحویل پول گفن را شناسایی کرده و جهت یافتن محل اختفای کودک ربوده‌شده حرکات او را زیر نظر بگیرد. پس از گذشت چند روز، هنگامی که نیروهای پلیس متوجه می‌شوند او نه تنها عملی برای آزادی گروگان خود نمی‌کند، بلکه مشغول برنامه ریزی برای سفر است، او را دستگیر می‌کنند.

گفن پس از دستگیری به آدم‌ربایی اعتراف می‌کند، اما حاضر نمی‌شود پلیس را از محل اختفای کودک آگاه کند. آقا داشنر معاون پلیس فرانکفورت که نگران حال کودک است به کمیسار تحت امر خود اجازه می‌دهد برای به حرف‌آوردن متهم او را به ضرب و شتم تهدید کند.
داشنر با آگاهی از ناهمخوانی تصمیم خود با قوانین، از رفتار خود گزارشی تهیه کرده و آن را در اختیار دادستانی قرار می‌دهد. دادستانی بر اساس همین گزارش برای داشنر به اتهام اعمال جبر برای اعتراف‌گیری پرونده‌ای تشکیل داده و او را برای یک سال تا روشن شدن وضعیت از خدمت در پلیس منفصل می‌کند.

در همین اثنا ماگنوس گفن به جرم قتل به حبس ابد محکوم می‌شود.
و چند ماه بعد دادگاه داشنر کار خود را آغاز می‌کند.

در این دادگاه، گفن (قاتل/ به منزله شاکی) می‌گوید کمیسار مربوطه او را با «دردی که مزه آن را تا به حال نچشیده‌ای» تهدید کرده است، و به او گفته است که یک مأمور متخصص «این‌جور کارها» با هلیکوپتر در راه است. گفن همچنین ادعا کرده بود که کمیسار او را تهدید کرده است او را در سلول دو مرد سیاه‌پوست قلدر می‌اندازد که نسبت به او تمایل جنسی دارند.

داشنر و کمیسار مذکور چیز دیگری می‌گویند. تهدید به «سیاه‌پوستان قلدر» و متخصص شکنجه از اساس نادرست است. کمیسار انیگ‌کایت در دادگاه گفته است، دست به گفن نزده است، و تنها وجدان او را مورد خطاب قرارداده و به او گفته است چهره و چشم‌های کودک در صورتی که فوت کند او را برای همیشه دنبال خواهند کرد. گفن بالاخره در اثر تهدید نشانی محل اختفای کودک را به پلیس می‌دهد. در نتیجه عملیات آزادسازی، مأموران پلیس با جسد کودک روبرو می‌شوند.

استدلال دادگاه علیه آقای داشنر این است که داشنر موظف به رعایت بی‌قیدوشرط حفاظت از کرامت انسانی شهروندان است، به ویژه این‌که او به عنوان کارمند عالیرتبه دولت دارای نقش الگو نیز می‌باشد.
وکیل‌مدافع داشنر این‌طور استدلال می‌کرد که داشنر در موقعیت متناقضی قرار گرفته است که در آن بایستی کرامت انسانی کودک ربوده شده/ و کرامت رباینده را در برابر هم سبک سنگین می‌کرده است. و او وقتی می‌بیند که هیچ‌یک از امکانات موجه بازجویی راه به جایی نمی‌برد، به نفع کرامت کودک تصمیم به «تهدید ضرب‌وشتم» زندانی می‌گیرد، زیرا برخورد ملایم با متهم در این موقعیت در واقع معاونت در قتل کودک از سوی دولت (حکومت) محسوب می‌شود، و این می‌تواند به اعتماد عمومی نسبت به دولت و دستگاه قضاءآسیب برساند.

دادگاه آقای داشنر و کمیسار انیک‌کایت را به اتهام «تهدید به خشونت» مقصر شناخت.

محاکمه داشنر/ عدل علی ساخت ایران

جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

پسته‌های سخنگو

اگر نه، فلسفه زندگی و تفکر او در نظر شما ربطی به نخودچی‌های ته ظرف آجیل ندارد، بلکه در جستجوی استدلالی مردم‌شناسانه هستید، به این فکر کنید که در تاریخ پرفراز و نشیب مبارزات مستمر بشر برای مناسبات بهتر، در هیچ کشور دیگری از کشورهای جهان، نزد هیچ ملتی «قیمت پسته» مقوله‌ای سیاسی، و از پتانسیل ایجاد بحران اجتماعی برخوردار نبوده است. [این «پتانسیل» همون «بالقوه» خودمونه!].
ظاهرا عده‌ای پسته را تحریم کرده‌اند. دیروز دوستی به نزدیکان خود زنگ زده بود. به او گفته بودند «ما پسته را تحریم کرده‌ایم». می‌گفت، می‌گفتند «ما تحریمی‌ایم». می‌گفت حتی فراتر از این. آن‌ها می‌گفتند، «جایی هم که می‌رویم، اگر پسته جلویمان بگذارند، نمی‌خوریم». دوستم می‌گفت، این کم چیزی نیست: پسته میذاری جلوش نمی‌خوره! می‌گفت، ولی اصلن معلوم نیس اگه بغل پسته، یه لیوان ماءالشعیر(!) تگری‌ام بذاری، بازم به آرمانای انقلابی‌ش وفادار می‌مونه یا نه.

پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

ته ظرف آجیل دیدم دوش، تعدادی نخوچی‌اه گویا و خموش

اگر می‌خواهید فلسفه زندگی او را بفهمید، با طرز فکر، با آپارتاید فکری او آشنا شوید، این روزها بهترین موقعیت است: بگذارید نخودچی‌های ته ظرف آجیل به زبان حال با شما حرف بزنند!

محض اطلاع

فرانسیسکوس اول، پس از این‌که به عنوان پاپ انتخاب شد در اولین تجمع رسمی خود سخنانی را بیان کرد که می‌تواند برای کسانی که به پیگیری اتفاقات و حوادث علاقمند هستند، جالب باشد.
اعتراف به باور [به مسیح].
ما می‌توانیم هرچه قدر که می‌خواهیم بکوشیم، می‌توانیم خیلی چیزها بسازیم، اما اگر معترف به عیسی مسیح نباشیم، شدنی نیست. یک «ان‌جی‌او»ی نیکوکار خواهیم بود، اما کلیسا، عروس مسیح نخواهیم بود. کسی که نمی‌رود، در جای خود می‌ماند. اگر بر سنگ بنا نکنیم، چه اتفاقی می‌افتد؟ همان اتفاقی که بر کودکان هنگام بازی در ساحل روی می‌دهد که با شن قلعه می‌سازند. فاقد استحکام است. فرومی‌ریزد. وقتی مسیح را باور نکنیم ـ یاد جمله‌های لئون بلوی افتادم ـ «کسی که نمازگزار خدا نیست، به شیطان نماز می‌برد». کسی که به مسیح باور ندارد، به مادیت شیطان باور دارد. به مادیت شر. +

پریشب گوینده اخبار می‌گفت، ترجمه این سخن به زبان سیاست این می‌شود: یا با ما، یا علیه ما!

چهارشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

عیدمبارکی

تو هوای بهار، دوتا شیرینی آردنخوچی کنار یه فنجون قهوه کف‌دار غلیظ، برای قهوه‌خورا/ یه استکان چای تازه‌دم طلایی + دوتا شیرینی آردنخوچی برا چای‌خورا!

عید شما مبارک

البته «دوتا» این‌جا استعاره‌س. والا هرجور میل شماست! قصد خوشگذرانی نوروزی‌اه!
توضیح ۲: ما سیگاری‌ها شما غیرسیگاری‌ها را دوست داریم!

سه‌شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

تو دیگر چرا؟

گشایش اصلاحات یک حالی به او داده است که وقتی دارد در مورد بحث و مشاجره و گفتگو و بگوبخند(!) بی‌نظیرِ «آن روزها با بچه‌ها در دفتر روزنامه» حرف می‌زند، انگار دارد در مورد بهشت حرف می‌زند. از ماجراهای «آن‌روزها» قصه ساخته است. در مورد فنجان قهوه‌ و نسکافه‌ی عصرهای «آن‌روزها» شعر نوستالژیک گفته است. «آن‌روزها» به او زبان داده است. «آن‌روزها» باعث شده است خود را مفید حس کند، بتواند سرخود را بالا بگیرد. کتاب بخواند، فیلم ببیند. اگر به او بگویید بهترین دوران زندگی‌ات کی بود، بی‌لحظه‌ای تأمل می‌گوید «آن‌روزها». «آن‌روزها» به ذهن و فکر او مهر زده است. اصلا می‌بینید، آشنایی او با همسرش که امروز با هم صاحب دو فرزند هستند «آن روزها در دفتر روزنامه» اتفاق افتاده است(!). اگر اصلاحات نبود، شاید او اصلا قلم دست نمی‌گرفت. شاید امروز کمتر یا بیشتر، در بخش خصوصی کارمندی می‌کرد یا در حال فروختن سبزیجات می‌بود/ بعد؟ ... بعد می‌بینید دارد همپا و هم‌دهان با عده‌ای که برای مخالفت دلایل خودشان را دارند، با کلماتی که سبزی‌فروش‌ها از به کار بردن آن عارشان می‌آید، به خاتمی اهانت می‌کند.

دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

شعر مهندسی/ و امور کلی زنان

جایی خواندم که نزار قبانی را به نام شاعر زن می‌شناسند. این «شاعر زن» چیزی شبیه جراح قلب، کارگر ساختمان، محقق سنگ‌شناس، مکانیک ماشین، و ... به گوش می‌رسد. من اگر زن می‌بودم از این‌که یک عده به نام شاعر با استفاده از من به عنوان موضوع سخن‌سرایی امرار معاش می‌کنند/ و پول بنزین و اجاره آپارتمان خود را می‌پردازند، شدیدا عصبانی می‌شدم. اما رفتار زنان با آن‌ها عموما خیلی با مسالمت است. زن‌ها بالقوه(!) نرم‌خوتر از ما هستند و دیگر در طی قرون عادت کرده‌اند که هر کتاب شعری را که باز می‌کنند، با شرح و توصیف شاعرانه اعضاء و جوارح خود روبرو شوند. از بالا به پایین: زلف کمند، ماه‌پیشونی، ابروکمان، چشم‌بادمی، لب‌غنچه‌ای، سینه‌مرمری، کمرباریک ... [ببخشید، کون به زبان شاعرانه چی می‌شه؟]
یکی دیگر از دلایل عدم اعتراض آن‌ها تمایل آنان به زیبا بودن است. نیازی اولیه و شدید که برای ما مردها غیرقابل فهم بوده و غیرقابل فهم باقی خواهد ماند. شاعر در مقابل سؤاستفاده‌ای که از آن‌ها می‌کند، با ستایش و تبلیغ زیبایی آن‌ها، به آن‌ها رشوه می‌دهد و دهان آن‌ها را می‌بندد. [به امید روزی که هر شاعری وقتی قلم برمی‌دارد، پیش از این‌که با خیال راحت قلم را روی کاغذ بسراند، به زنان مغرور و سرافرازی فکر کند که رشوه نمی‌پذیرند و ممکن است روز بعد شلوار او را در میدان شهر پایین بکشند].
فهم شاعر از زیبایی زن، با فهم «ما» از همین پدیده متفاوت است. ما برعکس شاعر برای این‌که زیبایی زنی را بفهمیم به چشمان خود اعتماد می‌کنیم. به عبارتی دیگر، ما کلا زیبایی زن را «نمی‌فهمیم»، بلکه صرفا کششی را در خود حس می‌کنیم. زیبایی خواستنی است. این اصل تغییرناپذیری است که ای خدا/ ای فلک یا ای طبیعت آن را به صورت قانونی همیشگی وضع کرده است. زیبایی «خواست» ایجاد می‌کند و خواست برانگیزاننده است و انگیزش باعث حرکت می‌شود. حتی در خلوت خنک یک صبح زود، رز سفید باغچه‌ای، این نیرو را دارد که روح ما را به سوی خود بکشد. [زیبایی زنی که شاعر در مورد او شعر می‌گوید، شاعر را (حداقل) به این حرکت وامی‌دارد که پشت میز خود نشسته و سه خط شعر بنویسد: یک نوع معاشقه/ نوعی زنای محسنه(!)، یا استمناء ادبی. هر طور که مایلید!].
ما نمی‌فهمیم، بلکه خیلی ساده یک نگاه می‌اندازیم، زیبایی را می‌بینیم/ و در معرض حس مغناطیس قرار می‌گیریم:
«او خواستنی است». تمام.
ای دلربا! زین پس ما براده آهنیم‌و تو آهن‌ربا!
بقیه ماجرا دیگر طوری که حتما می‌دانید روندی است متشکل از سلسله اقداماتی که دانشمندان از آن‌ها به عنوان آزمون و خطا یاد می‌کنند!
[حتی وقتی به او نزدیک‌تر شده و می‌بیند، «او» از این دخترهایی است که مارسل پروست نخوانده است، باز هم تصور «یک شب» به اندازه کافی خاصیت مغناطیسی دارد (ارزشگذاری نمی‌کنیم. یک عده‌ی خوش‌سلیقه‌ای هم هستند که اصلا دنبال مارسل‌پروست‌نخوانده‌ها می‌گردند!)]
اما شاعر چطور زیبایی را «می‌فهمد»؟
با تأمل در سخن او درمی‌یابیم که او مثل ما مستقیم، مستقل و بی‌واسطه زیبایی «او» را نفهمیده است، بلکه از طریق واکنش «دیگران» به او به این "درک" رسیده است.

وقتی مردان به تحسین از تو سخن می‌گویند
و زنان به خشم
می‌فهمم
که چه قدر زیبایی!*

او در ابتدا زنی را دیده است که مردان زیادی به تحسین او برخاسته‌اند. [برای جلوگیری از سؤتفاهم باید توجه داشت که این تحسین شبیه «به به سرکار خانم بسیار با استعداد و با هوش هستند» نیست. بلکه بیشتر از نوع «عجب تیکه‌ای!» می‌باشد. توضیح: من به همراه خوانندگان این وبلاگ همین‌جا قسم می‌خوریم که جزو کاربران این‌گونه عبارات شنیع نبوده، و استفاده از آن را توسط برخی از هم‌جنسانمان به شدت محکوم می‌کنیم].
باری. «او» را دیده است که مردان زیادی گرد او حلقه زده‌اند و او را تحسین می‌کنند. زن مورد نظر ظاهرا توانسته است اغلب مشتریان بازار را حول خود جمع کند. و این، طوری که قابل تصور است، خشم رقبای همجنس را برانگیخته است. [همان‌طور که نزد ما مردان تحسین‌کنندگانی هستند که یک چنین زنی را تیکه بنامند، این یک واقعیت است که زن‌هایی هم هستند که می‌شود آن‌ها را «تیکه» نامید. از جمله همین‌هایی که سر/ و بازارگرمی آن‌ها برافروختن آتش رقابت بین خریداران است].
زن‌هایی که من شناخته‌ام و می‌شناسم، اگر کسی به یکی از آن‌ها بگوید «وقتی دیدم مردهای دیگر تو را تحسین می‌کنند و روح هم‌جنسان تو در اثر حسادت به تو مسموم شده است فهمیدم چقدر زیبایی»، در بهترین حالت با خودشان می‌گویند این آقا مثل این‌که کمی تب دارد.



* شناختی از نزار قبانی ندارم. خواندم که شفیعی کدکنی او را بزرگ می‌دارد. در این صورت می‌توان این شعر را به عنوان یک قطعه آیرونیک در هجو شاعرانی خواند که قابلیت درک مستقل فردی از زیبایی را ندارند.

شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

ضدحال صائب

چندروز پیش برف سنگینی بارید. امروز آفتاب است.
تجمع برف و آفتاب منظره‌ای خیره‌کننده می‌سازد. هوا سرد مثل شیشه، آسمان آبی‌، زمین و شاخه‌های پوشیده از برف درخت‌ها، قندیل‌های بلوری، تابش آفتاب ...
در یک کلام: با شکوه است. شکوهی افسانه‌ای. [هر لحظه ممکن است شاهزاده‌خانم پنج‌ساله‌ای را ببینیم که از پشت تنه یک درخت رقصان بیرون بیاید و در حالی‌که گوشه دامن توری خود را با یک دست بالا گرفته است، تک‌پا تک‌پا خود را به درخت دیگری برساند و پشت آن پنهان شود].
چندروزپیش در حالی که به صدای کرت‌کرت کفش‌هایم روی برف تازه گوش می‌کردم، ناگهان این شعر صائب در ذهنم زنده شد:
در لحاف فلک افتاده شکاف/ پنبه می‌بارد از این کهنه‌لحاف.

فکر می‌کردم این مخصوص دوران ماست، اما ظاهرا همیشه بین اهل قلم کسانی بوده‌اند که بدون فکر و تأمل کافی جملات پرطنین عامه‌پسند می‌گفته‌اند.
تشبیه زیبا به زشت چیزی شبیه کفر است. این دانه‌های درشت و سفید که مظهر پاکی‌اند کجا شباهتی به پنبه‌ی لحاف دارند؟ آن هم به پنبه‌ی لحاف کهنه‌ که (اگر دیده باشید) معمولا در اثر استفاده طولانی‌مدت/ و آلوده شدن به مایعات گوناگون تن (!) به زردی می‌زند؟
ولی متأسفانه کاری از دست کسی برنمی‌آید. صائب (در این مورد بخصوص) بدون توجه لازم به نسبت مُشَبَه و مشبّهُ‌به کاری کرده است که به محض دیدن دانه‌های برف، صدایی در ذهن ما با یادآوری پنبه «کهنه‌لحاف»، لذت افسانه‌ای و کم‌خرج ما را ضایع می‌کند.
در لحاف فلک افتاده شکاف/ پنبه می‌بارد از این کهنه‌لحاف!

دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

انتخابات در آینه افلاک و اجرام سماوی

اگه فکری به فکرمون نمیرسه، خب، لااقل بیایید توطئه کنیم! دسیسه بچینیم، نقشه بکشیم، باندبازی کنیم، شایعه بسازیم. البته به نظر من ساختن حزب بهترین راه حل‌اه، ولی وقتی نمیشه حزب درست کرد، تنها راه همین توطئه و دسیسه و نقشه‌کشی‌و شایعه‌سازیو باندبازی‌اه. اگه راه دیگه ای میشناسید بگید استفاده کنیم!

از شوخی گذشته، من هنوز امیدمو از دست ندادم. باید به راه حل‌های بومی توجه کنیم. اجداد ما ستاره شناس بودن. خون مجوس باید هنوز تو رگای ما باشه. وقتی سه‌نفری از ایران پا میشن هدیه ورمیدارن، بدون هیچ آدرسو نشونی پیاده راه می افتن سمت بیت‌اللحم که در جشن تولد بچه‌ای که قراره چندماه بعد متولد بشه شرکت کنند، و تازه سرموقع هم میرسن، این، قدرت دانش بومی ما رو نشون میده.
۲۴ خرداد ۱۳۹۲ انتخابات‌اه. خب، این می‌افته تو سالی که تحت سلطه ماه، یا همون قمره. اینو از خودم نمی‌گم. یه آلمانی، از این موبلندای وجیتارین دهه‌ی۶۰ میشناسم که همون موقعها روانشناسی رو ول کرده، رفته هندوستان اونجا چندسال تو اشرام شیواناندا زندگی کرده، طالع‌بینی یادگرفته و در اثر مصرف زیاد مواد روانگردان درجه یک(!) یه کم مشاعرش رو از دست داده، ولی تو نجوم‌ام وارده و با اشباح هم رابطه داره. اینا حرفای اونه. [خب. درسته که ایرانی نیست، ولی گذشته از این که مث ما آریاییه، تو راه هندوستان از ایران رد شده، مدتی ایران بوده، غذاها و مهمون نوازی ایرونی رو میشناسه، بالاخره یه طورایی میشه گفت تنش به تن مجوس خورده، همچین بیربط نیست ...].
میگفت اون احساس کلی که تو سال تحت سیطره قمر عمومیت داره، احساس بغض همراه با دلتنگی‌اه. دلتنگی برا امنیت. [مث وضعیت همیشگی وبلاگستان: بازار فروش بغض و دلتنگی اناث بالای چل غوطه‌ور در احساسات رقیق شونزده سالگی، و ذکور مغموم سرگردان در پوچی‌و بی‌برنامگی!].
میگفت: دیگه این که، خاصیت قمر اینه که از خودش نور نداره، و باید بهش نوری بتابه که بتونه نورپراکنی کنه. این یعنی چی؟ یعنی این‌که دراین سال هیچکدوم از تصمیمای ما، چه شخصی چه جمعی به خودمون بستگی نداره، بلکه بستگی داره به چیزای دیگه. [به این یکی که اصن عادت داریم!].
گذشته از این، خیلی از کارا تو سالی که قمر غلبه داره، پنهانی اتفاق می‌افتن، طوری که آدم دایما این احساسو داره که یه جاهایی یه چیزایی دارن اتفاق می‌افتن که خیلی مهم‌ان ولی معلوم نیست چی‌ان. تو یه همچین وضعیت روحی، آدما فقط می‌تونن به یه چیز اعتماد کنند که اونم حدس‌وگمان و حسیات خودشونه.
[تا اینجاش میشه گفت نباد منتظر تغییرات اونچنانی باشیم. و مام به عنوان آدمایی که از وقتی یادمون میاد سالهامون تحت سیطره قمر بوده، لازم نیست زیاد نگران باشیم].
ولی میگفت، غلبه قمر یه نکات مثبتی‌ام داره. آدما تو این سال با نقطه‌ظعفاشون آشنا میشن، میفهمن چی کم دارن. آدمایی که کمبودا رو بفهمن، و نقطه‌ضعفای خودشونو بدونن نسبت به هم احساس همبستگی بیشتری می‌کنن، می‌تونن بیشتر به هم نزدیک بشن، به شرط این‌که نسبت به همدیگه از حساسیت لازم برخوردار باش [شرط سختیه!].
گفت، برا سال آینده باید ثبات رو فراموش کرد، چون تو دایرةالبروج نسبت اورانوس، پلوتون و نپتون به هم، تقریبا مثل پارساله. در کل میشه گفت، تو نیمه اول سال آینده وضع تجارت بدک نیست، ولی در نیمه دوم با ورود ژوپیتر به خرچنگ یه تغییر دوبعدی ایجاد میشه: بعد خصوصیش اینه که برا آدما خونه‌وخانواده شدیدا اهمیت پیدا می‌کنه، و تو بعد اجتماعی احساسات وطن‌دوستی داغ میشه، چون در نیمه دوم این سال وضع طوریه که هر کشوری فقط به فکر خودشه ... فقط به خودش گرفتاره ...

چرا اینجوری نگا میکنید؟ از قیافه تون پیداست به این چیزا زیاد اعتقاد ندارید. منم مث شمام. ناچاریه دیگه. آخه نمیشه هیچ کاری نکرد که. چهارماه دیگر انتخاباته ...

جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

به مدیرکل یونسکو/ سرکار خانم ایرینا بوکووا

بدین وسیله محترما از جنابعالی درخواست می‌کنم به مناسبت روز مبارک ۲۱ فوریه، زبان رو به اضمحلال این جانب را در لیست زبان‌های در معرض خطر قراردهید.
با احترامات فائقه

انواع قهرمانی در سه سوت

یه نوشته جالب خوندم. خیلی‌وقت بود از این چیزا نخونده بودم. این‌طوری شروع می‌شد: «در هر آدمی قهرمانی هست». چه شروع خوبی. به به. برای من که در عجز و ناتوانی دست‌وپا می‌زدم، خیلی امیدوارکننده بود. انگار لامپی بالای سرم روشن شد. سرحال شدم! شمام جای من بودید کیف می‌کردید. کیف‌ام داره. چرا که نه؟ گاهی موقع‌ها جمله‌های مثبت به آدم نیرو میده. خود فراموش‌شده آدمو به یاد آدم میاره. همه از توانایی خوششون میاد. زنیرو بود مرد را راستی/ ز سستی کژی زاید و چی؟
ـ کاستی!
اما مث این‌که در خوانش مرتکب اشتباه کوچیکی شده بودم. درست دقت نکرده بودم، یه کلمه رو متأسفانه جاانداخته بودم. از روش رد شده بودم. اصل جمله در واقع این‌طوری بود «در هر آدمی بالقوه قهرمانی هست».
ـ آهاااان ... بالقوّه!
کلمه «بالقوه» اذیت‌م کرد. به اعتماد به نفس‌‌ام که پرشی رفته بود بالا صدمه زد. خوشحالیم لکه‌دار شد. بخصوص این‌که دیدم این «بالقوه قهرمان» یه چیزیه شبیه تنهایی مورد علاقه انتوالکتوئلای وطنی، یعنی همون «درنهایت تنهایی» معروف!
شروع کردم به دلداری دادن به خودم: حالا چیزی نشده. اشکالی نداره. آدم نباد زود ناامید بشه. چون ... چون بالاخره همین وجود «قهرمان بالقوه» در آدم خیلی بهتر از نبودن‌شه. پیش از این‌‌که به این نوشته بربخورم یه آدم معمولی بودم که از قهرمانی هیچی نداشتم، الان هر چی نباشه فهمیدم یه آدم بالقوه قهرمانم! بالاخره از هیچی بهتره. اینو قبول دارید؟ آدم نباس زیاده‌خواهی کنه. آدم باید به کم راضی باشه. در ثانی هر چیز بالقوه‌ای برای بالفعل‌شدن بالاخره یه راهی داره. این‌که دیگه یأس و سرخوردگی نداره. باید گشت راهشو پیدا کرد، جوینده یابنده بود ... یه کم احساس رضایت کردم.
همین‌طور که داشتم در رضایتمندی مخصوص آدم‌های «بالقوه قهرمان» غوطه می‌خوردم، دیدم بهتره ببینم نویسنده‌ی متن راهی‌ام برا تبدیل بالقوه به بالفعل ارایه داده یا نه.
ارایه داده بود. در ادامه نوشته بود: این «قهرمان درون» مورد نظر در صورتی میاد بیرون و «به واقعیت می‌پیوندد» که ناآگاهیش تبدیل به آگاهی بشه!
!shit
سخت شد!
آگاه؟ این اصلن یعنی چی؟

آگاه شود، آگاه شود! گفتنش راحته. ولی هر آدم منطقی‌ای اینو می‌فهمه که «آگاه شدن» به عنوان پیش‌شرط تبدیل یه آدم بالقوه قهرمان به یه قهرمان واقعی به هیچ وجه پیش‌شرط راحتی نیست. ... باز حالم خراب شد. این‌که میگن حال خراب همیشگیه و کیف اگه اصلن تو زندگی پیش بیاد «لحظه‌ای بیش نمی‌پاید» باید همین باشه. آگاه شدن خیلی کار سختیه. یعنی اونقدر سخته که میشه گفت شدنی نیست ... اصلن نشدنیه ... آگاه؟ یعنی چی آگاه؟ اونقد چیز برا دونستن هست که هر قهرمان بالقوه‌ی تازه‌کاری مث من، همون اول کار، از این‌که چطوری و از کجا شروع کنه، سرگیجه می‌گیره. کتابخونه‌های دنیا تا سقف پر کتابای قطور مشکل‌فهمن ...

نه آقا. نمیشه. لعنت به چرخ گردون! شانس نداریم. قهرمانی اصن به ما نیومده! این سی‌دی شجریان کجاست؟
با خاطری آزرده، دلی شکسته و روحی مچاله و رنجور، در حال نفرین و دست‌وپنجه‌ نرم‌کردن با یأسی کشنده بودم که در ادامه نوشته بارقه‌ی امیدی درخشید ... امید اینطوریه ... آخرین چیزیه که میمیره ... میازار مور امیدوار را/ که امید دارد و خود نداند چرا.

عین جمله‌هاش یادم نیست، اما نویسنده داشت تلویحا می‌گفت، آدم نباد از بابت «آگاهی» نگرانی داشته باشه، چون گروهی که خودش‌م جزوشونه، به «آگاهی» موردنظر دسترسی دارن، و آدم لازم نیست عمرشو در جستجوهای بی‌فایده تلف کنه.
«اینا آدمای درستی‌ان». این اولین چیزی بود که به ذهنم اومد. دیدم نویسنده چقدر به فکر منه. بخصوص این‌که کنار صفحه، مقداری از این «آگاهی»رو (که برا سهولت کار به شکل کپسول دراورده بود) برا استفاده‌ی قهرمانای بالقوه‌ای که به قهرمان بالفعل بودن خیلی تمایل دارن، ولی زیادم وقت ندارن(!)، لینک کرده بود.
!cool
شاید برا شمام پیش اومده باشه که وقتی بچه بودید از سر کنجکاوی بجا خوردن کپسول درشو واز کرده باشید، و محتملا بجاش پس‌گردنی خورده‌ باشید!
کلیک کردم. همون اول کار، توی دو یا سه پاراگراف، نسبت به این اصل مهم آگاه شدم که دوران ما دوران حقیقت‌های متکثره. خیلی جالب! همچنین برام روشن شد که چرا حرف عده‌ای که حرفایی غیر حرفای «ما» می‌زنن، جملگی بی‌اساس، پوچ، و سراسر مغالطه، فریب‌کاری و توطئه‌س. حرفای صدتایه‌غاز یه عده که اگه ضدبشرو خیانت‌کار نباشن، ناآگاهایی‌ان که «خواسته یا ناخواسته آب به آسیاب دشمنان بشر ریخته و مانع رسیدن انسان به قله‌های رفیع انسانیت می‌شوند».
وقت خوندن این جمله‌ها و لحنی که توش بود، اعصابم یه کم منقبض شد. یه لحظه خودمو مث آدم عاجز عدالت‌دوست تنهایی حس کردم که تو دنیایی پر از نیرنگ و فریب‌، وسط عده قلیلی خائن ضدبشر/ و عده‌ کثیری گاو نفهم، به نحو غیرقابل قبولی گیر افتاده. واقعا دنیای کثیفیه. شرایط برا زندگی صلح‌آمیز وجود داره. همه‌جا همه‌چی به اندازه همه هست که بتونیم همگی با هم همهمه کنیم! فقط اگه این عده قلیل نبودن ...
مشکل اصلی همینان. اینا مانع رشد، آزادی، خوشبختی و همه‌ی چیزای خوب دیگه‌ن. حساب اینا معلومه. ولی اشکال ماها چیه که از پس یه مشت تبهکار برنمیایم؟ دقیقا: اشکالمون غیراز ناآگاهی، اینه که متأسفانه خیلی تک‌افتاده‌و پراکنده‌ایم.
ـ آقا دردُ گفتی، درمانم بگو! [چه صدای آشنایی!].
ـ رسالت ما اینه که جهل تاریخی اونا رو علاج/ و بین‌شون ارتباط ایجاد کنیم. چون «تنها از این طریق است که آن‌ها در بزنگاه‌های سرنوشت‌ساز تاریخی امکان می‌یابند به عنوان قدرتی واقعی قاطعانه پا به میدان گذاشته و قهرمان درون خود را در عمل جمعی آزاد سازند».
اوه اوه ... خطرناک شد!
اینجا که رسیدم، دیدم نه، مث اینکه باید یه کم فکر کنم. آخه دیدم دیگه اونقدا مطمئن نیستم ... برخورد با اینجور قهرمانای کپسولی تو کافی‌شاپ‌م برا من ترسناک‌ه. چه برسه در بزنگاه‌های سرنوشت‌ساز تاریخی و در حین عملیات قاطعانه!

پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

ـ

به قوری چای هیچوقت به عنوان ظرف نگاه نکنید. قوری چایی دوست شماست!

این فندک کجاست

آدم وقتی برا خودش چای درست کرده و بعد یه ساعت یهو یادش میاد که به کل یادش رفته .../ تو یه همچین موقعیتی، بهترین کار اینه که آدم با شادمانی یه چای تازه درست کنه!

چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

دیوید بی‌شرم (بر وزن ریچارد شیردل!)

دیوید کامرون، نخست‌وزیر بریتانیا در ایالت پنجاب هند به قربانیان کشتار جلیان‌والا باغ، یکی از خونین‌ترین وقایع دوران استعماری بریتانیا، ادای احترام کرد.
آقای کامرون در دفتر یادبود این کشتار نوشته: «هرگز نباید آنچه را که اینجا رخ داده فراموش کنیم» و این کشتار را «اتفاقی عمیقا شرم‌آور در تاریخ بریتانیا» توصیف کرده است.
با این حال انتظار نمی‌رود که نخست‌وزیر بریتانیا بابت این واقعه عذرخواهی رسمی هم انجام دهد.

بی‌بی‌سی "گزارش" می‌دهد که چرا انتظار نمی‌رود:
رفتار هندی‌ها در باغ «جلیان‌والا» غیرقانونی بوده است!

سرپیچی از قانون منع تجمع
در ۱۳ آوریل ۱۹۱۹ هزاران نفر از هندی‌های معترض در جلیان‌والا باغ گرد آمده بودند.
این تجمع در ادامه سلسله‌ای از اعتراض و ناآرامی صورت می‌گرفت که بریتانیایی‌ها تصمیم گرفته بودند برای کنترل آن در پنجاب حکومت نظامی برقرار کنند.
مطابق این قوانین، تجمع بیش از چهار نفر ممنوع اعلام شده بود.
سربازان تحت امر ژنرال بریتانیایی، رجینالد دایر، باغ را محاصره کرده و بدون اخطار قبلی تجمع‌کنندگان را به گلوله بستند. +

کامنت

پیام به بروبچ دویچه‌وله

آرش کمانگیر [میشه خواهش کنم اسم وبلاگ‌تونو عوض کنید؟ :دی]، به دوستان خود در دویچه‌وله بگویید، با وجود لطفی که آن‌ها به وبلاگ‌نویس‌ها و آنلاینی‌های ایرانی دارند، افراد "نمک‌نشناس" هم بین آن‌ها پیدا می‌شوند.
من به عنوان یکی از این افراد با سر افراشته، مختصر و مفید به شما می‌گویم:
!Ihr könnt mich mal

سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

godot modus

گشتی در وب زدم. همه ساکت شده‌اند. توجه کرده‌اید؟ این در حالی است که چهارماه دیگر انتخابات است [این برای من یعنی چهارماه دیگر قرار است زلزله بیاید!].
این وضعیت ناآشنا نیست: گذشته از استثنائات، فکر «ما» برای به راه افتادن به استارت احتیاج دارد. در صورتی که فاجعه‌ای اتفاق بیافتد، اتفاق ناگواری رخ دهد، یکی از صاحبان قدرت (داخلی یا خارجی) موضعی بگیرد، جمله‌ای بگوید و ... دست به قلم می‌شویم. اگر اتفاقی نیافتد و بالایی‌ها چیزی نگویند (بالایی‌ها هرچه بگویند «چیز» است!) این‌سو هم نسبتا ساکت است. در این وضعیت اگر یکی هم پستی بنویسد، معمولا پست سیاسی‌اجتماعی نیست، بلکه خاطره‌ای را نقل می‌کند، یا در مورد عکس، فیلم (حتی هری‌پاتر!)، شعر، رمان، و دیگر چیزهای مفرح می‌نویسد. او در زنگ‌تفریح خود به سر می‌برد. اما کسی که به هدف اصلاح می‌نویسد اگر ایده‌ای از آن‌چه مناسب است داشته باشد، برای حرکت به استارت نیازی ندارد (بخصوص استارتی که دکمه آن دست طرف دیگر باشد).
مثل یک جنگ تراژیک‌کمیک است. تا از آن طرف تیری پرتاب نشود، این‌ طرف هم در خط مقدم جبهه بساط قرمه‌سبزی، دریدا، کیارستمی و دیگر خوراکی‌ها(!) برپامی‌شود. هر آدم منصفی که نگاهی به صف این لشگر بیاندازد، می‌بیند که «ما» یا چیزی نمی‌خواهیم/ یا نمی‌دانیم چه بخواهیم!

اما انتخابات در راه است. یک حادثه مهم. و انتخابات به فکری احتیاج دارد که از وقایع روزمره پیشی بگیرد/ در این جهت بکوشد.
برای من شخصا تناسب نیروها و جریان‌های داخل کشور نامعلوم و وهم‌آلوداست. «جریان انحرافی که با چراغ‌های خاموش حرکت می‌کند» برای من صحنه‌ای از یک فیلم پلیسی پررمز است. برعکس شما داخل‌نشین‌ها که به طور طبیعی(!) دوربین شب‌دید ‌دارید!
می‌خواهید چکار کنید؟ تئوری‌های شما کجاست؟ «اگرمگر»های شما کدام‌اند؟ منتظر چه اتفاقاتی می‌توان بود، منتظر چه اتفاقاتی نمی‌توان بود؟

دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

یادداشت وارده: سوی دیگر ماجرا

نت زیر را «نازنین» برای ۴دیواری فرستاده است. شما هم اگر مانند نازنین گرامی حرفی برای گفتن دارید که فکر می‌کنید جای دیگری نمی‌شود آن مطرح کرد، این‌جا از یادداشت شما استقبال می‌شود.

... به این دلیل که من تا همین چندروز پیش دوست‌دختر او بودم. و پس از انتشار این قطعه از او جدا شدم.
از او که می‌گوید، هر وقت به من برمی‌خورد پریود هستم، باید پرسید، چرا هر بار که به من برمی‌خورد، به جای توجه به من به عنوان یک انسان با فکرها، خیالات، امیدها، آرمان‌ها، آمال و آرزوهای مخصوص خود، به این چیزی توجه می‌کند که در این مثلث توری گلدوزی‌شده، زیر دامن من پنهان است؟
واقعیت این است که من در اوقاتی که به او برمی‌خورم، گاهی شاد هستم. گاهی غمگین هستم. گاهی مأیوس هستم، گاهی خسته‌ام، گاهی عجله دارم، گاهی حالم خوب نیست، گاهی در بهترین حالت خود هستم(!)، گاهی در حالت اززندگی‌بالا‌آوردگی به سرمی‌برم، گاهی فکرم به چیزی مشغول است، گاهی اعصابم خرد است، گاهی زخمی هستم، گاهی نیازمند تسلی هستم، گاهی پر از ترس هستم، گاهی مثل بچه‌ها بازیگوش هستم، گاهی افسرده هستم، و ...
اما او بی‌توجه به همه این حالات گوناگون هر وقت به من برمی‌خورد مانند اوران‌اوتان آلت‌ خود را در دست گرفته است، و تنها به یک چیز فکر می‌کند! می‌گوید «ببین چگونه درگیره مغز من»!
راست می‌گوید. مغز او لای پای اوست و تازه خوب هم کار نمی‌کند. تصور کنید من هم اگر اهل موسیقی بودم، قطعه‌ای می‌ساختم با این refrain: تو هم که هر دفعه من پریود نیستم، مشکل انزال زودرس داری پهلوان!

شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

در آن شب‌ها

مهم نیست اگر از فضا و "آزادی‌های گسترده" دوران پیش از انقلاب خبر ندارید. شفیعی کدکنی در شعری که آن را برای اخوان سروده است، فضای آن روزها را (۱۳۴۶) برای شما تصویر می‌کند:

درین شب‌ها

درین شب‌ها،
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می‌ترسد.
درین شب‌ها،
که هر آیینه با تصویر بیگانه‌ست
و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای
سرّ و سرودش را
چنین بیدار و دریا وار
توئی تنها که می‌خوانی.

توئی تنها که می‌خوانی
رثای ِ قتل ِعام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را
توئی تنها که می‌فهمی
زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.

بر آن شاخ بلند،
ای نغمه ساز باغ ِ بی‌برگی!
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه‌های خُرد ِ باغ
در خوابند
بمان تا دشت‌های روشن آیینه‌ها،
گل‌های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز ِ آواز تو دریابند.
تو غمگین‌تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.
تو، بارانی‌ترین ابری
که می‌گرید،
به باغ مزدک و زرتشت.
تو، عصیانی‌ترین خشمی، که می‌جوشد،
ز جام و ساغر خیام.

درین شب‌ها
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می‌ترسد،
و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای
سرّ و سرودش را،
در این آقاق ظلمانی
چنین بیدار و دریا وار
توئی تنها که می‌خوانی.

سه‌شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

همش زیر سر نازنینه

«نمی‌دونم چرا وقتی رابطه‌م با "نازنین" خوبه، نوشتن‌م نمیاد و اصلا طبع شعر ندارم»!

نازنین! دستم به دامنت.
سعی کن رابطه‌ت باهاش همیشه خوب باشه. ما هم دعات می‌کنیم.