۲۱ شهریور ۱۳۹۹

جعفر پناهی شکل یک - و شکل دو

جعفر پناهی در مصاحبه‌ای در پاسخِ این پرسش که چگونه به ایده‌ی «آفساید» رسیده است از روزی می‌گوید که می‌خواسته است برای تماشای مسابقه‌ای به استادیوم برود و دختر ۱۱- ۱۲ ساله‌اش از او می‌خواهد که او را نیز با خود ببرد. از دختر اصرار و از پدر انکار، درنهایت پناهی با دخترک شرط می‌کند در صورتی که  از ورود او به استادیوم جلوگیری کنند، «باید خودت تنهایی برگردی» به خانه زیرا او مایل است حتما مسابقه را ببیند.

جعفر پناهی در مصاحبه دیگری ... خودتان گوش کنید:





این دو قطعه را از دو مصاحبه برداشته‌ام: این‌جا و این‌جا (از دقیقه ۵)

۳۰ مرداد ۱۳۹۹

محمود دولت‌آبادی هم‌پایه کامو،کافکا و بکت



این ویدئو را در صفحه توییتر فرج سرکوهی مشاهده کردم که مصاحبه‌ای ست با محمود دولت‌آبادی که زمان و مکان آن (برای سرکوهی هم) معلوم نیست. 

دولت‌آبادی بعد از ابراز تواضع («تعریف از خود نباشه»)، می‌گوید:

«در آلمانی که این کتاب [زوال کلنل] منتشر شد .. نقدهایی که نوشته شد برای من حیرت آور بود. نوشتند که این یک گرنیکا در ادبیاته. جای دیگه‌ای نوشتند این نویسنده و این اثر در عرض آثاری مثل کامو، مثل بکت، مثل کافکا قرار می‌گیره. این به نظر من فهم اونا از این ترجمه بوده. این برا من خیلی جالب بود، و این از طریق ترجمه منتقل شده بود».


رشته‌توییت فرج سرکوهی، با عنوان «دیگه فقط خود خدا شخصا ..»، واکنش عصبی او به این سخنان است.


دیگه فقط خود خدا شخصا..

عموئی داشتم بی‌سواد اما بی‌دین و گریزان از بر زبان آوردن اصطلاح‌های دینی.

تنها در مواردی دو دست خود بر زمین می‌کوبید و می‌گفت:

«دیگه فقط خود خدا شخصا باید از عرش بیاد پائین و یه فکری برای این بابا بکنه، کار از پیغمبر و امام و این‌جور آدمای دست دوم گذشته».

چیزی که سرکوهیِ «بی‌دین و گریزان از برزبان راندن اصطلاح‌های دینی» رو به واکنشی شبیه واکنش عموی بی‌سواد واداشته این است که دولت‌آبادی ...


چنان متوهم است که کتابش (زوال کلنل) را «گرنیکا در ادبیات» و خودش را هم‌پایه «کامو،کافکا و بکت» می‌داند (هر ۳ با هم. به اضافه پیکاسو هر ۴تا با هم).

ننویسید لابد منتقدی معتبر چنین سخنان مضحکی نوشته‌ است. ننوشته‌اند.


سرکوهی از سخنان دولت‌آبادی چنان برآشفته است که با وجود سواد روزنامه‌نگاری اصلا به فکر جستجوی مختصری در گوگل نیفتاده است. (عمو سواد نداشت، خود او دارد اما جایی که باید از آن استفاده کند، آن را فراموش می‌کند! نتیجه یکسان است). شخصا با چند کلیک و در عرض کمتر از نیم دقیقه به پرتال متعلق به رادیوی «دویچلندفونک کولتور» رسیدم که در آن منقد ادبی به نام لوتس بونک، رمان زوال کلنل را نقد کرده است (۲۰۰۹). 

[در مورد اعتبار رادیو «دویچ‌لندفونک - فرهنگ» پایین صفحه] .


لوتس بونک در بخشی از نقد خود به خواننده نوید می‌دهد که درکتاب زوال کلنل «با ادبیات اگزیستنسیالیستی‌ای مواجه خواهد شد که در بزرگی خود یادآور بکت، سارتر، کامو و کافکا ست. محمود دولت‌آبادی با رمان کلنل یادبودی برای قربانیان تراژدی ایران در ۶۰ سال گذشته خلق کرده است. یک بدیل ادبی هماورد گرنیکای پیکاسو».


من با فرج سرکوهی آن‌جایی که این سخنان را مضحک می‌نامد هم‌نظرم. اما این سخنان را «نوشته‌اند».


دولت‌آبادی می‌گوید جایی نوشته‌اند که «این نویسنده و این اثر در عرض آثاری مثل کامو و ... قرار می‌گیره». در نقد لوتس بونک فقط در مورد اثر حرف زده می‌شود و لفظ «این نویسنده» نیامده است.


سِرّ آشکار این‌که داوری سرکوهی به ادبیات ربطی ندارد. او مخالف سیاسی دولت‌آبادی است. در غیر این صورت، اگر منقدی غربی همین حرف‌ها را در مورد یکی از دوستان سرکوهی بنویسد، او اولین کسی خواهد بود که آن را سردست بگیرد.


--------------------------------


ویکیپدیا:


رادیو «دویچ‌لندفونک - فرهنگ» رادیویی ست با رویکرد فرهنگی و بخشی از مجموعه رادیوهای ملی آلمان «دویچلند رادیو».


Deutschlandfunk Kultur (German: [ˈdɔɪ̯t͡ʃ.lantˌfʊŋk kʊlˈtuːɐ̯] (listen); abbreviated to DLF Kultur or DKultur) is a culture-oriented radio station and part of Deutschlandradio, a set of national radio stations in Germany.


در جستجو در آرشیو وبسایت این رادیو این مطالب، مقالات یا برنامه‌ها را در مورد، یا مرتبط با اشخاص زیر یافتم:

در مورد یا مرتبط با عباس کیارستمی ۲۰ مطلب

در مورد یا مرتبط با احمد شاملو ۲ مطلب

در مورد یا مرتبط با اصغر فرهادی ۲۷ مطلب

در مورد یا مرتبط با جعفر پناهی ۵۳ مطلب


۲۹ مرداد ۱۳۹۹

یادش بخیر

 وقت خداحافظی می‌خواست یه چیز مهمی بگه، ولی یادش نمیومد چی. یه چیز خیلی کوتاه و موجز به ذهنش رسیده بود که می‌تونست خلاصه یا جمع‌بندی چندساعت صحبتای پُرشوروخنده‌ی اون‌شب ما باشه، یه نوع حسن ختام که پراکندگی‌ها رو جمع کنه. ولی فکرش در اثر دست‌پاچگی روحی آدمی که یهو با حقیقتی روبرو شده، از ذهنش پریده بود. 

داشتم چی می‌گفتم؟ یادش نمی‌اومد چی می‌خواست بگه. ما هم که توی راهرو پشت در خروجی آپارتمان حدود بیست بیست‌وپنج‌دقیقه گذشته رو ایستاده در حال خداحافظی به صحبت ادامه داده بودیم، خودمونو موظف می‌دونستیم ساکت و مؤدب منتظر باشیم، تا پرنده‌ی گریزپای حقیقت به قفس ذهن دوست‌مون برگرده. این از شروط دوستی‌ه. اون داره به خاطر ما تقلا می‌کنه. به خاطر ما خودشو انداخته تو دردسر، واِلا می‌تونست تو ذهنش پرونده‌ی اون شب‌و ببنده،‌ اون شب رو تمام‌شده ببینه، و خیلی راحت جمله‌ای رو بگه که من بعدتر گفتم: «شب‌بخیر، خداحافظ» و بره دنبال زندگی‌ش، ولی نه، اون با صحبتا درگیر شده بود، فکرش هنوز با حرف‌وحدیثای اونشب مشغول بود. به خاطر ما بود که مثل مجسمه وسط راهرو خشکش زده بود انگشت‌شو به پیشونی‌ش می‌کشید به مغزش فشار می‌اورد تا چکیده‌ی تموم چیزایی که تو چندساعت گذشته در باره‌شون حرف زده بودیم رو مثل یه قطره عسل تقدیم ما کنه. دوستی این‌جا چی حکم می‌کنه، جز انتظار صبورانه؟

دورهمی‌های ما که ۵ عصر شروع می‌شد و گاهی تا یک دوی نصفه‌شب طول می‌کشید همیشه مثل برق می‌گذشت، طوری که انگار نیم‌ساعت بوده، این سکوت نمی‌دونم چقدر طول کشید چون زمان ایستاده بود. متأسفانه یادش نیومد و اون حقیقت برای همیشه گم شد، پیشنهاد کردم به یادبود اون شب، اسم شب ۲۸ اردیهشت رو بذاریم شب فراموشی، که هیچوقت فراموشش نکنیم. 

۲۸ مرداد ۱۳۹۹

بهمون احترام بذار

اینو الان توی توییتر خوندم. شیرازیا وقتی می‌خوان از کسبه تقاضای تخفیف کنند به جای «با ما ارزان‌تر حساب کن» یا «لطفا به ما تخفیف بده» بهش می‌گن «بهمون احترام بذار».

به این پست‌ که به ماجرای پیداکردن همایون ارشادی توسط روانشاد کیارستمی اختصاص داشت، یه اسکرین‌شات از صفحه‌ی ویکیپدیا که توش ادعای تهمینه میلانی در این مورد اومده اضافه کردم. برخی از اعضای جامعه‌ی ادبی‌هنری و هنردوست ما برای سرپانگهداشتن جدول ارزشی معیوب خود دست به کارهای ناشایست می‌زنند. در فحاشی، تهدید و ارعاب منقدین تا دستکاری اسناد، پنهان‌کاری، جعل و نشر کذب ورزیده‌اند. همین چندروز پیش فرج سرکوهی نوشت: شاملو به زبان فرانسه مسلط بود. این درست نیست. 

در فاوریت‌ها لینک‌های مطالب و نوشته‌های زیادی رو که حس کرده‌م برای آگاهی از احوال این جماعت مهم و مفیده ضبط کرده‌م. و اخیرا چندبار پیش اومده که پس از کلیک روی آن‌ها با  پیام ارور 404 یا «این صفحه در دسترسی نیست» مواجه شده‌م. حتی ویکیپدیا از دستکاری این‌ها در امان نیست. مدتی پیش در مدخل شاملو جمله‌ی شاهکاری یافتم که آن را به قصد تفریح با کپی/پست به توییتر منتقل کردم.


تحصیلات غیرکلاسیک آن مرحوم نیز چندان مرتب نبود


 و چند روز پیش دیدم جمله به «شاملو تحصیلات مدرسه‌ای نامرتبی داشت» تغییر کرده است! 


هیچ بعید نیست روزی ادعای تهمینه میلانی به دست دغدغه‌مندان جامعه هنری که خودشونو پرچمدارروشنگری می‌دونن از ویکیپدیا حذف بشه تا دوستداران هنر از وقایعی که درک‌شون برای رشد جامعه‌ی هنری ما لازمه آگاه نشن. بگذریم.

 

دوستی با اشاره به دو روایت‌ ناسازگار در مورد آشنایی همایون ارشادی و کیارستمی پرسیده، پس بالاخره چکار باید کرد؟ یه هنردوست واقعی چطور باید با این تناقض کنار بیاد چطوری این معما رو حل کنه؟ حرف تهمینه میلانی (که همایون ارشادی تو یکی از فیلم‌هاش بازی کرده) درسته که همایون ارشادی رو اون به کیارستمی معرفی کرده، یا داستان بامزه‌ای که کیارستمی پشت میکرفن برا خارجیا تعریف می‌کنه که سر چهارراه یه آدم عبوسی رو پشت فرمون ماشین دیدم، تق تق زدم به شیشه‌ش و ... (که تأیید همایون ارشادی رو هم داره). 

به زبان ساده تهمینه میلانی دروغ می‌گه یا حرف کیارستمی با حقیقت هم‌خوانی نداره؟

در جامعه هنری رسم این‌طوریه که هر وقت تناقضی روی آب میوفته عده‌ای با تهدید، توهین، برچسب‌زنی و ... سعی می‌کنند کلا از حرف زدن در اون مورد جلوگیری کنن. اگه زورشون نرسه، فرهیخته‌هاشون وارد کارزار می‌شن که به کمک فلسفه و سفسطه و عرفان و هرمنوتیک دروغ رو راست، ضدهنر رو هنر و زشت رو زیبا جلوه بدن. مثلا ثابت می‌کنند که «سیاهی در این شعر سفیدی را نمایندگی می‌کند»! خود منو تا حالا چندبار طوری قانع کرده‌ن که مدت‌ها طول کشیده تا اون پیچ لق، اون حلقه‌ی سستِ زنجیره استدال‌هاشونو پیدا کنم :) اما جالبی قضیه ما اینه که بعید می‌دونم بتونن ناسازگاری دو روایتی که در موردشون حرف می‌زنیم رو با هم سازگار کنند. نمی‌شه هم به میلانی حق داد، هم به طرف مقابل. این دو پوزیسیون دیامترال مقابل همدیگه‌ن. 

این‌جا یکی از اون‌ جاهاست که آدم دلش برا چندتا خبرنگار هنر- و حقیقت‌دوست، کنجکاو، پرتحرک، و کله‌شق تنگ می‌شه. یکی‌شون می‌تونست بره سراغ تهمینه میلانی بگه خانوم واقعیت این ماجرا چیه؟ ولی در این صورت آیا جواب تهمینه میلانی چی می‌تونست باشه؟ «همایون تو فیلم من بازی کرده بود و من اونو به کیارستمی معرفی کردم، ولی طوری که همه می‌دونن مرحوم کیارستمی خیلی خلاق بود و تخیل بازیگوشانه‌ای داشت. تو جمع‌های هنری جهانی خیلی مهمه که شما بتونید یه چیز بامزه و خنده‌دارِ قابل تشویق تعریف کنید. و اون داستانی که کیارستمی اونجا تعریف کرده از خلاقیت خودش بوده». که خب در واقع - خلاقیت و تخیل بازیگوشانه به کنار- حرف قشنگی نمی‌زنه!

شخصا دوست دارم یه چیزی شبیه این بگه که یادش نمیاد چنین حرفی زده باشه و معلوم نیست چه کسی با چه نیتی این قصه رو ساخته. یا از این گزاره که یکی از گزاره‌های کثیرالاستفاده دوران ماست استفاده کنه: من یه حرف دیگه زده بودم از حرفم بد برداشت شده!

من تهمینه میلانی رو با سروصدایی که سر “اقتباس”های او از نقاشی‌های دیگران راه افتاد به یاد میارم. میلانی برا من اون دیوی که بعضی‌ها سعی می‌کردن تو فضای مجازی نشونش بدن نیست. خیلی معمولی یکی از اون آدمای با هوش و زرنگه که نظیرش زیادن. با این‌که که هم خودش رو از تک و تا نیانداخت و هم نمی‌شه کمرویی رو یکی از صفات اصلیش به حساب اورد، دلم هم ازش چرکه، هم براش می‌سوزه. فکر می‌کنم نباید ماجراهای "اقتباس" رو تو داوری‌مون نسبت به صحت و سقم ادعاش که همایون ارشادی رو به کیارستمی معرفی کرده دخالت بدیم. 

بالاتر پرسیدیم: تهمینه میلانی دروغ می‌گه یا حرف کیارستمی با حقیقت هم‌خوانی نداره؟ برای من و شاید برای شما مشکله که تو این جمله جای این دو اسم رو با هم عوض کنیم. یعنی ما نمی‌تونیم منصف باشیم، چون ذهن ما زیر جبر ارزش‌های دیکته‌شده‌ی جامعه‌ی هنری درست کار نمی‌کنه. وگرنه فیلم طعم گیلاس هم که بلیط ورودی شادروان کیارستمی به صحنه جهانی هنر بود اگه به حرف امیر قیصریه اعتماد کنیم “اقتباس” کیارستمی از یکی از داستان‌های رضا قیصریه بوده.

«امیر قیصریه برادر رضا قیصریه ... گفت: آقای کیارستمی فیلم طعم گیلاس را با اقتباس از یکی از داستان‌های کتاب “هفت‌داستان” [تألیف قیصریه] ساخته است، اما تعجب می‌کنم که چطور در تیراژ فیلم نامی از قیصریه نبرده است. البته می‌دانم که آقای کیارستمی آدم بااخلاقی است اما به نظرم باید این موضوع گفته می‌شد، چون فیلم “طعم گیلاس” عین داستانی است که در این کتاب آمده است».



قیصریه هم نویسنده‌ست هم مترجم.  آدم معمولی نیست، برا خودش جایگاهی داره. شخصا نمی‌شناختمش، تو این نوشته ازش به عنوان مترجم پیشکوست ادبیات ایتالیایی یاد شده. می‌بینیم که تو صحبتش تواضع به خرج می‌ده. از اخلاق‌ کیارستمی به نیکی یاد می‌کنه، شکایت نداره و به این‌که حق معنوی‌ش نادیده گرفته شده و بدون اجازه‌ از ایده‌ش استفاده شده معترض نیست. فقط «تعجب» می‌کنه که چطور در تیراژ فیلم اسمش نیومده. ولی جمله‌ی آخرش صریح و بی‌پرده ست، به قول آلمانیا، سوءتفاهم‌ناپذیر: 

«اما به نظرم باید این موضوع گفته می‌شد،‌ چون فیلم “طعم گیلاس” عین داستانی است که در این کتاب آمده است». 


البته دیدم خود این خبر (با نیات متفاوتی) در چند وبسایت‌ منتشر شده، اما (پیدا نکردم) کسی به پیگیری و ارزیابی صحت و سقم این ادعا که ادعای کمی نیست توجهی نشون داده باشه. جالب نیست؟ 

چطور همون موقع که این ادعا منتشر شد به فکر منقد یا خبرنگاری نرسیده قضیه رو دنبال کنه ببینه ماجرا واقعا چیه؟ یکی از اونهایی که سر "اقتباس" تهمینه میلانی رگ حقیقت‌دوستی‌ش اونقدر بیرون زده بود که پوستِ تهمینه گیلانی رو زنده زنده بکنه در این مورد کنجکاو نشده بره کتاب «هفت داستان» قیصریه رو بگیره ببینه این جریان اقتباس چیه. می‌پرسید چرا؟‌ طوری که به عقل من می‌رسه چون ترازوی اینا میزون نیست. سنگ‌هاشون ایراد داره، سنگ تموم نمی‌ذارن. به یکی تخفیف می‌دن به یکی نمی‌دن.


۲۹ تیر ۱۳۹۹

Time Is The Enemy

هالند هنرمند خلاقیه. گیتار، باس، کنتراباس، پیانو، ارگ، ساکسفون، آکاردئون و درام می‌زنه. «زمان خصم است» اسم یکی از تراکت‌های آلبوم (5th exotic) اثر ویلیام هالند ه که سال ۲۰۰۱ ضبط شده.
قصد نداشتم موزیک به اشتراک بذارم. البته کار قشنگیه. اما چیزی که خیلی روی من تأثیر گذاشت، ویدئویی بود که روی این موسیقی گذاشته شده.
طوری که توی کامنتای زیر ویدئو پیدا کردم، این فیلم رو برادران مایلز که در سن‌فرانسیسکو استودیوی عکاسی داشته‌ن گرفته‌ن. با این دوربین‌هایی که امروز جزو عتیقه‌جات حساب می‌شن و حین فیلمبرداری باید فیلم رو با دست و به وسیله هندل مخصوصی چرخوند.
خیابونی که تو فیلم می‌بینیم خیابون مارکت سن‌فرانسیسکوست. برادران مایلز این فیلم رو سال ۱۹۰۶ گرفته‌ن. یه خیابون شلوغ و پر از تحرک و اتفاق‌های ریز، اما امروز یعنی ۱۱۴ سال بعد، هیچ‌یک از آدم‌هایی که توی این فیلم می‌بینیم زنده نیستند.




این‌جا همین موسیقی با ویدئویی متفاوت

۱۶ تیر ۱۳۹۹

روایات ناسازگار

یاد حرفی افتادم (به گمانم از ویرجینیا ولف) که اصل جمله خاطرم نیست اما محتوای آن این است: گاه آدم با رفتن به آن‌سوی خیابان دوستی را از دست می‌دهد. من این جمله را این‌طور فهمیدم که دارد از امکان و احتمال، از نقش حادثه یا از «دست تقدیر» حرف می‌زند. به عنوان مثال :  ا
دیروز که با عجله از پیاده‌روی این سمت خیابان آزادی به آن سمت رفتید که به کتابفروشی مورد نظرتان سری بزنید، با چندثانیه تفاوت زمانی یکی از همکلاسی‌های سابق‌ شما در همین پیاده‌رویی که آن را ترک کردید از روبرو می‌آمد. او امروز صاحب یک شرکت صنعتی ست و این روزها برای مدیریت بخش مهندسی در جستجوی کسی است مثل شما که تخصص لازم را داشته و قابل اعتماد باشد. اگر به سمت دیگر خیابان نمی‌رفتید به هم برمی‌خوردید، احیانا با هم قهوه‌ای می‌نوشیدید، گپی می‌زدید و کل زندگی شما که از جستجوی کار خسته‌ و کلافه شده‌اید متحول می‌شد.  ا
همایون ارشادی در یکی از مصاحبه‌های خود چیزی گفت که اگر نمی‌گفت همگی ما آن را می‌دانستیم: من هر چه دارم از کیارستمی دارم!  ا
ماجرای نقطه عطف زندگی همایون ارشادی چنان که در این ویدئو شنیدیم و تبدیل او به یک چهره جهانی برای ایرانی‌های تشنه‌ی موفقیت واقعه‌ای معجزه‌گون و آرزویی دوردست و خیالی‌ست. گویی مرغ اساطیری ایرانیان هما از فراز سر او گذشته و روی او سایه انداخته است. این اصلا واقعه‌ای معمولی و هرروزه‌ای نیست. کافی بود پیش از برخورد به کیارستمی سر چهارراهی بجای پیچیدن سمت راست مستقیم می‌رفت. یا پشت چراغ‌قرمزی ده‌ثانیه بیشتر معطل می‌شد.ا

یکی از تعریف‌های شانس این است: «در زمان درست در مکان درست بودن». ا

خود همایون ارشادی به این امر واقف است که در زمان درست در مکان درست بوده است. به این مصاحبه توجه کنید: ا
آقای ارشادی شما در رشته معماری تحصیل کرده اید چطور شد بازیگر شدید؟
شاید بشود اسمش را شانس گذاشت شاید هم یک اتفاق. شاید هم یک توفیق اجباری نمی‌دانم!من به شانس معتقدم وبه نظرم درهر موردی شانس خیلی دخیل است. اینجا هم من خیلی خوش شانس بودم که برحسب تصادف وارد سینما شدم. زمان درست، بخت درست و در واقع یک اتفاق ساده و چیزهایی از این قبیل ... ا
- آقای ارشادی گفتید شانس.از آشنایی تان و شانس برخوردتان با عباس کیارستمی وقرار گرفتن جلو دوربین او بگویید. ا
یکروز پشت چراغ قرمز یکی از خیابان‌های تهران منتظر بودم که دیدم کسی به شیشه پنجره خودروام می‌زند. سرم را برگرداندم و متوجه شدم که او عباس کیارستمی است. شیشه را پائین کشیدم. آن آقا گفت من عباس کیارستمی هستم می‌خواهم یک فیلم بسازم و دوست دارم شما هم در این فیلم باشید.فردای آن روز کیارستمی به دفتر کارم آمد. ما ساعتی را با هم صحبت کردیم تا اینکه کیارستمی ... خواست که من به دفترش وبه دستیارش مراجعه کنم وتست بدهم. رفتم. تست دادم وبعد ازسه هفته با من تماس گرفته شد وگفتند که من را برای بازی در فیلم "طعم گیلاس" انتخاب کرده اند» (مصاحبه با قدس آنلاین). ا
*
موضوع این پست در ذهن من «موفقیت» بود. اما امروز با مراجعه به صفحه ویکیپدیای همایون ارشادی چیزی خواندم که تصور من از واقعیت را مخدوش کرد. نوشته است: ا
«ارشادی در سال ۱۳۷۵ توسط تهمینه میلانی به عباس کیارستمی معرفی و موفق شد در فیلم طعم گیلاس انتخاب شود و به عنوان نقش اولِ فیلم بازی کند».ا

این روایت ناقض روایت «سر چهار راه» است که پیش از این از کیارستمی و ارشادی شنیدیم. ا
آیا می‌توانیم به قول تهمینه میلانی که چندی پیش “اقتباس”های هنریِ به قول آلمانی‌ها «بویناک» او مایه جنجال در جماعت هنری شده بود، اعتماد کنیم؟ شاید نه. اما باید این را هم بگویم که شخصا از نوشته‌ها و یادداشت‌های مختلف در باره همایون ارشادی این تصور برای من پیش آمده است که همایون ارشادی تحصیلکرده‌ی معماری ست و با طعم گیلاس وارد سینما و دنیای بازیگری شده است، و این تصوری خطاست که با واقعیت نمی‌خواند. همایون ارشادی با بازیگری آشنا بوده است و پیش از طعم گیلاس (۱۳۷۶) در دو فیلم یکی به کارگردانی سعید اسدی به نام «عشق گمشده» (۱۳۷۵) و دیگری به نام کاکادو (۱۳۷۳) به کارگردانی تهمینه میلانی بازی کرده است. میلانی اهل سینماست و با کیارستمی رابطه دوستانه دارد، پس دور از ذهن نیست که ارشادی را به او معرفی کرده باشد. ا
تعارض این دو روایت متأسفانه طوری ست که نمی‌توان آن‌ها را با فلسفه‌بافی‌ و تحلیل‌های عرفانی 
به طریقی و به طور کلی با یکدیگر سازگار کرد. ... ا

۲۸ خرداد ۱۳۹۹

اصل قضیه

آشنایی من با «بِرَد مِلداو» این‌طوری بود که داشتم ظرف می‌شستم، رادیو هم همین‌طوری روشن بود. یهو شنیدم تو رادیو یکی داره در مورد موزیسین مورد علاقه‌م حرف می‌زنه: «... کولترین اینطوری بود ... اهل مقدمه‌چینی و آماده‌سازی گوش شنونده نبود. میومد رو سن، ساز رو ورمیداشت شروع می‌کرد به زدن!».  ا
پریدم صدا رادیو رو بلند کردم ببینم کیه. راست می‌گفت. کولترین این‌طوری بود. حداقل خیلی از آثار کولترین متأخر این‌طوریه. یکراست می‌ره سر اصل قضیه!   ا
بعد دیدم این آدم خودش پیانیسته. در طی مصاحبه یکی دو بار، هربار یکی دو دقیقه از کارهاش پخش شد که قشنگ و دلنشین بود. کوتاه بگم: مشتری شدم!  ا

یکی از کار‌هاشو می‌شه این‌جا گوش کرد

*

درستش همینه. باید رفت سر اصل قضیه و وقت رو با مقدمه‌چینی تلف نکرد. همه شنیدیم ولی بازم دلم می‌خواد روایتی رو که حضرت در فیه‌مافیه نقل فرموده به یاد بیارم:   ا

بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت. قصه‌های دراز فرو خواند.  ا
کنیزک به خدمت خاتون آمد، گفت: بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که بیا تو را چنین کنم و چنان کنم.  ا
گفت: به این سردی؟
گفت: او دراز گفت، اما مقصود این بود.  ا

!اصل مقصود است باقی دردسر است

۲۶ خرداد ۱۳۹۹

شروع افسانه‌ای از هند

پادشاهی هفت پسر داشت که شش‌تای اولی را در شب عروسی شان مار نیش زده و کشته بود. حالا وقت ازدواج آخرین شاهزاده رسیده بود. به دستور پادشاه زبده‌ترین معماران کشور جمع شده و اتاقی ساختند چنان امن که ورود پنهانی یک پشه یا حتی ذره‌ای غبار به آن مطلقا ناممکن و محال بود. بالاخره شب زفاف فرامی‌رسد و عروس و داماد را در اتاق تنها می گذارند. روز بعد هنگامی که در را باز می کنند با جسم بیجان آنها مواجه می شوند.   ا
علت مرگ: مارگزیدگی

۰۲ دی ۱۳۹۶

هاینریش بل: الماس کلکسیون سازمان سیا

این پست جدید نیست، آن را از آرشیو ۴دیواری قبلی به این‌جا منتقل کردم. دو مطلب ترجمه است در باره هدایت امنیتی رسانه­‌ها، فرهنگ و افکارعمومی که هنوز «به روز» است و حتی شاید بهتر از آن روزها فهمیده شود.
*
دیروز در برلین فیلم مستندی از کانال آلمانی­‌فرانسوی «آرته» به مطبوعات معرفی شد که در آن برنده نوبل ادبی هاینریش بل به هم­کاری با سازمان cia متهم می­‌شود. این نویسنده آلمانی در چندین سازمان مخفی وابسته به سیا خدمت کرده است. در این فیلم رئیس سابق «مرکز فرهنگی شهر کلن» که هاینریش­ بل را برای عملیات سازمان سیا در سطح اروپا به خود جذب کرده بود، ادعا کرد که «همه ما برای سازمان سیا کار می­‌کردیم». وی اضافه کرد که آن­‌ها بدون آگاهی از مناسبات پشت پرده، به پشتیبانی صندوق مالی شرکت آمریکایی فورد اعتماد کرده بوده­‌اند. در فیلم یادشده مصاحبه­‌ای نیز با گونترگراس موجود است. گراس در این مصاحبه همکاری آگاهانه هاینریش­‌ بل با سازمان سیا را نامحتمل می­‌نامد.

طبق اسنادی که فیلم ارایه می­‌دهد سازمان سیا هزینه سفرهای هاینریش­‌ بل و برخی دیگر از نویسندگان را به مراکز فرهنگی بین‌المللی می­‌پرداخته است. هانس رودیگرمینوف نویسنده فیلم می­‌گوید: «هاینریش­ بل قطعه الماسی بود در کلکسیون سازمان سیا». بازسازی روابط بل و سازمان سیا به سال­‌های ١٩٥٠ برمی­‌گردد که او هنوز آن­‌چنان شهرتی نداشت و برای داستان­خوانی به برلین دعوت می­‌شد. درطی همین دعوت­‌ها پای او به جریاناتی مانند «سازمان آلمانی جبهه» که تحت هدایت سازمان سیا بود باز می­‌شود.

طوری که در فیلم مطرح می­‌شود پس از تشدید تماس­‌ها، هاینریش­ بل رسما به عضویت یکی از سازمان­‌های مخفی سیا درمی­‌آید. اعضای این سازمان با روشنفکران لهستانی، شوروی سابق و آلمان شرقی تماس می­‌گرفتند و اطلاعاتی را از غرب در اختیار ایشان قرار می­‌دادند. از این طریق «روشن­فکران ناراضی» جذب شده و ازطریق هاینریش­ بل در مسافرت­‌هایی به کشورهای بلوک شرق به افکار عمومی بین­‌المللی معرفی می­‌شدند. هاینریش بل درباره این سفرها گزارش­‌هایی تهیه می­‌کرد که به «مرکز فرهنگی شهر کلن» می­‌رسیده است.

روی چنین پس­‌زمینه امنیتی­‌ای اخراج نویسنده ناراضی شوروی Solschenizyn طور دیگری دیده می­‌شود. او در سال ١٩٧٤ در مسکو دستگیر و به­‌طور موقت زندانی شد. سپس به کلن آمد و مورد استقبال هاینریش­ بل قرارگرفت. تمهیدات این ماجرا به عهده «اداره امور خارجه» آلمان بود. بل هم­چنین با استفاده از وجهه خود در انجمن بین­‌المللی نویسندگان (پن) از ناراضیان یوگسلاوی سابق حمایت می­‌کرد. بل در این انجمن به عنوان نویسنده­ای دور از مناسبات دولتی، و فرد دمکراتی که نمی­توان به او رشوه پرداخت معروف بود. فیلم ادعا می­کند که او در عمل در خدمت اهداف دولت آمریکا و شرکای آن در آلمان درآمد. هاینریش­ بل در مرکز فرهنگی سازمان سیا در شهر کلن از چنان اهمتی برخوردار بود که ریاست آن را به عهده او نهادند.

بنا به اطلاعاتی که کانال تلوزیونی «آرته» ارایه می­‌دهد، در محفل فرهنگی شهر کلن مهمترین نمایندگان مطبوعات و انتشارات آلمان گردهم می­‌آمدند. هدف آن­ها این بود که روشنفکران چپی را در مقابل وسوسه­‌های مارکسیتی حفظ کرده و تأثیرات رسانه­‌ای آن­ها را خنثی کنند.

ارتباطات سطح بالا با مراکز بزرگ تلوزیونی برای مأموران آلمانی سازمان سیا امکان ارتباط با میلیون­‌ها شنونده و بیننده را مهیا کرده بود. مأموران مورد اعتماد سازمان سیا توانستند به طرز «عالی» در مقابل میکرفن­‌ها و دوربین­‌های رادیو­تلوزیون­‌های دولتی قرارگرفته و مطبوعات سوسیال­‌دمکرات­‌ها را تحت سلطه خود درآورند.

طوری که فیلم مستند یادشده نشان می­‌دهد، هدایت مراکز فرهنگی سازمان سیا در شهر کلن، برلین­ غربی، مونیخ و هامبورگ در دست جاسوسان آمریکایی قرار داشت که تحت نقاب همکاران «کنگره آزادی فرهنگی» پاریس انجام وظیفه می­‌کردند.

این ادعا که تا به حال به صورت رسمی رد نشده است توسط نویسنده (زن) انگلیسی Frances Stonor Saunders در کتابی با عنوان «چه­ کسی صورت­‌حساب را می­‌پردازد» با ارایه اسنادی از بایگانی­‌های آمریکا نیز مطرح شده است.

شبکه این مراکز که نویسندگان، هنرمندان و روشنفکران مشهور بین­‌المللی اعضای آن را تشکیل می­دادند تا اتریش، سوئیس و ایتالیا می­‌رسیده است. در این کشورها با پشتیبانی مالی سازمان سیا مجلات فرهنگی­‌ای منتشر می­‌شده است بدون این­که افکار عمومی از پشت­‌پرده خبر داشته باشد. همین­طور در جهان عرب و آفریقا سازمان سیا جهت یافتن همکارانی بین روشنفکران «شعبه­»هایی احداث کرده بوده است که به برخی از آنان بورس داده می­‌شد و در ارتباط با مرکز سازمان سیا در پاریس قرارمی­‌گرفتند.

نویسنده فیلم مستند یادشده در کنفرانس مطبوعاتی در برلین می­‌گوید: «افکارعمومی آلمان، کشورهای اروپایی و جهان د‌‌‌ه­‌ها سال مستمرا فریب خورد. آن­چه به نظربح‌ث­وجدل غیردولتی حول­وحوش سیاست و فرهنگ می‌­رسید، از طریق دولت هدایت می‌شد. سازمان سیا به طور برنامه­‌ریزی­‌شده از نویسندگانی مانند هاینریش بل استفاده می­‌کرد».

[ترجمه آزاد، متن آلمانی این­جا]

*   *   * 

الماس کلکسیون سازمان سیا
مصاحبه با هانس رودیگرمینوف Hans-Rüdiger Minow نویسنده فیلم مستند در باره هدایت امنیتی رسانه­‌ها، فرهنگ و افکارعمومی:
- آقای مینوف، واکنش­ها نسبت به فیلم مستند شما چگونه بود؟

 آن­‌هایی که فیلم را دیدند، از دیدن آن گیج شدند، به شک افتادند و برخی به فکر فرورفتند. خبرنگارانی که این فیلم را درباره هدایت امنیتی رسانه­‌ها تماشا کردند، محتملا خود جزو اهداف بلقوه چنین اعمالی محسوب می­‌شوند.

- گیج­‌کننده این است که سازمان سیا درواقع پیش از همه خواهان جذب روشنفکران و هنرمندان چپ، از جمله بزرگی مانند هاینریش­بل بوده است ...

این گروه برای هر کار امنیتی هدایت شده در عرصه افکار عمومی با اهمیت است. اول به این خاطر که با وجود کوچکی، در رسانه­‌ها و فرهنگ روز بی­‌تأثیر نیست. دوم از این جهت که نگاه نقادانه، بخصوص دیدگاه نقادانه­­‌ی اجتماعی­‌شان، آن­ها را قابل اعتماد می­‌سازد. درمورد هنرمندان و روشنفکران چپ این تصور می­‌رود که از مناسبات دولتی به دور هستند. این برای مخاطبان مناسب است. و بالاخره سوم، به این دلیل که در این گروه گاه­‌وبی­‌گاه افکاری به وجود می­‌آ‌ید که می­‌تواند برای مناسبات موجود خطرناک باشد، بگوییم نوعی وسوسه مارکسیستی. همین­‌که بتوان یک چنین گروهی را هدایت کرد، حتی اگر نتیجه این هدایت خنثی­‌سازی باشد، خود موفقیتی بزرگ است.

- از هاینریش­بل چه انتظاری داشتند؟ او که در آلمان شرقی یا در شوروی سابق به عنوان نویسنده­‌ای شهرت داشت که در جدل با مناسبات آلمان غربی بود.

بل درست به همین خاطر یک قطعه الماس در کلکسیون سازمان سیا بود. البته سازمان سیا همین یک قطعه الماس را نداشت. از آغاز سال­های ۶۰، گزارشات هاینریش­ بل از سفرهایش به شوروی، لهستان به دفتر مرکز فرهنگی سازمان سیا در کلن می­‌رسید که محل آن در انتشارات «کیپن­‌هویر و ویچ» بود. این گزارشات احتمالا از آن­جا به سازمان­‌های مرتبط آلمانی­ فرستاده می­‌شد. در انتشارات یادشده گروهی از ژورنالیست­‌های سرشناس و با نفوذ با هدف استفاده از میکرفن و دوربین­‌های رادیوتلوزیون دولتی و سلطه بر مطبوعات سوسیال­‌دمکراسی، جمع می­‌شدند.

- در رسیدن به این هدف موفقیت داشتند؟

کاملا.

- در فیلم شما معلوم نمی­‌شود که هاینریش­ بل آگاهانه برای سازمان­‌های وابسته به سازمان سیا کار می­‌کرد.

گونتر گراس که هاینریش­ بل را از طریق مشارکت در پروژه­‌های ادبی می­‌شناخت، معتقد است که او از ماجرا بی­خبر بوده است.

- این سخن گراس به نظر شما قابل اعتماد است؟

درواقع گراس می­‌بایستی بداند. از سوی دیگر، گراس با خانم «کارولا اشترن» هم همکاری داشت و نمی­‌دانست که او از جاسوسان قدیمی آمریکا بود. بعدها گونترگراس، هاینریش­ بل و خانم کارولا اشترن مشترکا مجله ادبی «ال٧٦» را (با تیتر فرعی «برای سوسیالیسم دمکراتیک») منتشر می­‌کردند. این جالب­‌ترین پیش­‌زمینه وسوسه­‌های مارکسیستی بود که کاملا در خط سازمان سیا بود. هاینریش­ بل سال­‌ها به عنوان کسی که قدرت قانع­‌سازی داشت، در خدمت این «خط» بود. بی­‌تفاوت است که او خود را موظف به وفاداری نسبت به «هدایت» سازمان سیا می­‌دانست، نسبت به آن مدارا می­‌کرد، یا از وجود آن بی­‌خبر بود. بل خیلی سیاسی بود. بنیاد حزب سبزهای «اتحاد٩٠» به حق نام هاینریش­ بل را برخود دارد.

- پول هم در کار بود؟

در مورد مأموران جزء چرا، اما معمولا پول را توی جیب مأموران تأثیرگذار فرونمی­‌کنند. نهادهای دولتی و امنیتی در پشتیبانی مالی از طریق بی­راهه­‌ها استادند. در صورت جریان­‌یافتن پول سیاست­‌هایی به کار بسته می­‌شد که از طریق شخص سوم صورت گیرد، مثلا از طریق پرداخت به «کلوپ پن». سازمان سیا پول به حساب کلوپ واریز می­کرد تا نویسنده مشخصی در نشست­‌های بین­‌المللی که به نظر سیا از لحاظ سیاسی مهم می­‌رسیدند شرکت کند، یعنی همه­‌ی جاهایی که می­‌بایستی جبهه آمریکایی­‌ها در جنگ تبلیغاتی تقویت می­‌شد.

- آیا این پول­‌ها برای افراد مشخصی در نظر گرفته می­‌شد؟ آیا اسم هاینریش­ بل جایی می­‌آ‌ید؟

این پول­‌ها برای اشخاص مشخصی درنظر گرفته می­‌شد.

- فیلم شما تا به سال­‌های هفتاد می­‌رسد. آیا در این زمان فعالیت­‌های جاسوسی در رسانه­‌های آلمان پایان یافت؟

چنین تصوری ساده­‌لوحانه است. در سال­‌های هفتاد برتری سازمان سیا تمام می­‌شود و کارها به سازمان­‌های امنیتی آلمان واگذر می­‌گردد که آدم­های جدیدی با قابلیت اقناع می­‌یابند.
[متن اصلی به آلمانی از اینجا]