۲۹ تیر ۱۳۹۹

Time Is The Enemy

هالند هنرمند خلاقیه. گیتار، باس، کنتراباس، پیانو، ارگ، ساکسفون، آکاردئون و درام می‌زنه. «زمان خصم است» اسم یکی از تراکت‌های آلبوم (5th exotic) اثر ویلیام هالند ه که سال ۲۰۰۱ ضبط شده.
قصد نداشتم موزیک به اشتراک بذارم. البته کار قشنگیه. اما چیزی که خیلی روی من تأثیر گذاشت، ویدئویی بود که روی این موسیقی گذاشته شده.
طوری که توی کامنتای زیر ویدئو پیدا کردم، این فیلم رو برادران مایلز که در سن‌فرانسیسکو استودیوی عکاسی داشته‌ن گرفته‌ن. با این دوربین‌هایی که امروز جزو عتیقه‌جات حساب می‌شن و حین فیلمبرداری باید فیلم رو با دست و به وسیله هندل مخصوصی چرخوند.
خیابونی که تو فیلم می‌بینیم خیابون مارکت سن‌فرانسیسکوست. برادران مایلز این فیلم رو سال ۱۹۰۶ گرفته‌ن. یه خیابون شلوغ و پر از تحرک و اتفاق‌های ریز، اما امروز یعنی ۱۱۴ سال بعد، هیچ‌یک از آدم‌هایی که توی این فیلم می‌بینیم زنده نیستند.




این‌جا همین موسیقی با ویدئویی متفاوت

۲۵ تیر ۱۳۹۹

الحمد للَّه الذى رد على روحى لاحمده و اعبده*

یکی از کابوس‌های به یادماندنی من خوابی‌ست که در آن یه نفر (ناشناس) را کشتم. غیر عمد هم بود. خاطرم نیست او را هل دادم یا چیزی به سمتش پرتاب کردم، اما در عین حال که قصد دردآوردنش را داشتم و بدم نمی‌آمد که مثلا زمین بخورد ولی هرگز هرگز به مرگ او راضی نبودم و نمی‌خواستم بمیرد، اما کار شده بود و جسم سرد و بیجان او آن‌جا افتاده بود.

ای وای این چه واقعه‌ی شومی‌ست! چکار کردم؟! تأسف و تأثری تلخ و پشیمانی غیرقابل توصیفی تمام وجودم رو گرفته بوداستیصال را هیچ‌وقت دیگر به شدتی که در این خواب وجود داشت تجربه نکرده‌امعاجزم از شرح آن تلخی بی‌اندازه، و آن حسرت و پشیمانی بی‌کرانی که در آن غوطه‌ور بودم. بالای سر او گریه می‌کردم. نه، گریه نمی‌کردم، از چشم‌هایم سیل می‌آمد. و از خدا به عجز و لابه می‌خواستم که او را دوباره زنده کند. راه پس و پیش نداشتم. خدایا حالا من چکار کنم؟ زیر آسمان کبود همه‌چیز تاریک، سیاه و خاکستری بود. چطور می‌شود بعد از این واقعه زندگی کرد؟ بعد از چنین واقعه‌ای ادامه زندگی ناممکن است. حس می‌کردم تنها در صورتی می‌توانم به زندگی ادامه دهم، در صورتی لیاقت ادامه دادن به زندگی را دارم که او زنده شود، و همان توی خواب می‌دانستم که نمی‌توان زمان را به عقب برگرداند و شده را ناشده کرد.

من به آن انسان و به خودم ظلم کرده بودم. این‌ها نه دو ظلم مختلف بلکه یک ظلم واحد بود، او را نابود کرده بودم و خودم را نابودشده می‌یافتم و مستحق مجازات و نابودی. مثل غریقی دست‌وپا می‌زدم و از خدا می‌خواستم یا او را زنده کند یا در حال جان مرا هم بگیرد. شدیدترین و واقعی‌ترین گریه عمر من گریه در این خواب است. سرتاپا و با تمام وجود غمگین، شرمسار، پشیمان، و عزادار بودم. خداوندا مرا نجات بده!


الحمدلله ربّ العالمین که دعایم مستجاب شد. از خواب بیدارم شدم


در تاریکی نیمه‌شب اتاق را بجا آوردم. خواب بود! خواب بود! خدایا شکرت. خواب بود! من کسی را نکشته‌ام! الحمدلله! خواب بود!

انقباضی که مرا تا چند لحظه پیش از آن به معنی واقعی کلمه مچاله کرده بود به انبساط بی‌مانندی مبدل شد

الحمدلله برای گشایش سینه‌ام و هزار شکر که از ذلت و غم آزاد شدم. شکر برای لذت نفس کشیدن. الحمدلله که از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم. شکر برای آن سرمستی رقص‌آور.





حمد خدایى را که روح مرا به من بازگرداند، تا او را حمد و سپاس گویم و عبادت کنم. امام باقر(ع)

۱۶ تیر ۱۳۹۹

روایات ناسازگار

یاد حرفی افتادم (به گمانم از ویرجینیا ولف) که اصل جمله خاطرم نیست اما محتوای آن این است: گاه آدم با رفتن به آن‌سوی خیابان دوستی را از دست می‌دهد. من این جمله را این‌طور فهمیدم که دارد از امکان و احتمال، از نقش حادثه یا از «دست تقدیر» حرف می‌زند. به عنوان مثال :  ا
دیروز که با عجله از پیاده‌روی این سمت خیابان آزادی به آن سمت رفتید که به کتابفروشی مورد نظرتان سری بزنید، با چندثانیه تفاوت زمانی یکی از همکلاسی‌های سابق‌ شما در همین پیاده‌رویی که آن را ترک کردید از روبرو می‌آمد. او امروز صاحب یک شرکت صنعتی ست و این روزها برای مدیریت بخش مهندسی در جستجوی کسی است مثل شما که تخصص لازم را داشته و قابل اعتماد باشد. اگر به سمت دیگر خیابان نمی‌رفتید به هم برمی‌خوردید، احیانا با هم قهوه‌ای می‌نوشیدید، گپی می‌زدید و کل زندگی شما که از جستجوی کار خسته‌ و کلافه شده‌اید متحول می‌شد.  ا
همایون ارشادی در یکی از مصاحبه‌های خود چیزی گفت که اگر نمی‌گفت همگی ما آن را می‌دانستیم: من هر چه دارم از کیارستمی دارم!  ا
ماجرای نقطه عطف زندگی همایون ارشادی چنان که در این ویدئو شنیدیم و تبدیل او به یک چهره جهانی برای ایرانی‌های تشنه‌ی موفقیت واقعه‌ای معجزه‌گون و آرزویی دوردست و خیالی‌ست. گویی مرغ اساطیری ایرانیان هما از فراز سر او گذشته و روی او سایه انداخته است. این اصلا واقعه‌ای معمولی و هرروزه‌ای نیست. کافی بود پیش از برخورد به کیارستمی سر چهارراهی بجای پیچیدن سمت راست مستقیم می‌رفت. یا پشت چراغ‌قرمزی ده‌ثانیه بیشتر معطل می‌شد.ا

یکی از تعریف‌های شانس این است: «در زمان درست در مکان درست بودن». ا

خود همایون ارشادی به این امر واقف است که در زمان درست در مکان درست بوده است. به این مصاحبه توجه کنید: ا
آقای ارشادی شما در رشته معماری تحصیل کرده اید چطور شد بازیگر شدید؟
شاید بشود اسمش را شانس گذاشت شاید هم یک اتفاق. شاید هم یک توفیق اجباری نمی‌دانم!من به شانس معتقدم وبه نظرم درهر موردی شانس خیلی دخیل است. اینجا هم من خیلی خوش شانس بودم که برحسب تصادف وارد سینما شدم. زمان درست، بخت درست و در واقع یک اتفاق ساده و چیزهایی از این قبیل ... ا
- آقای ارشادی گفتید شانس.از آشنایی تان و شانس برخوردتان با عباس کیارستمی وقرار گرفتن جلو دوربین او بگویید. ا
یکروز پشت چراغ قرمز یکی از خیابان‌های تهران منتظر بودم که دیدم کسی به شیشه پنجره خودروام می‌زند. سرم را برگرداندم و متوجه شدم که او عباس کیارستمی است. شیشه را پائین کشیدم. آن آقا گفت من عباس کیارستمی هستم می‌خواهم یک فیلم بسازم و دوست دارم شما هم در این فیلم باشید.فردای آن روز کیارستمی به دفتر کارم آمد. ما ساعتی را با هم صحبت کردیم تا اینکه کیارستمی ... خواست که من به دفترش وبه دستیارش مراجعه کنم وتست بدهم. رفتم. تست دادم وبعد ازسه هفته با من تماس گرفته شد وگفتند که من را برای بازی در فیلم "طعم گیلاس" انتخاب کرده اند» (مصاحبه با قدس آنلاین). ا
*
موضوع این پست در ذهن من «موفقیت» بود. اما امروز با مراجعه به صفحه ویکیپدیای همایون ارشادی چیزی خواندم که تصور من از واقعیت را مخدوش کرد. نوشته است: ا
«ارشادی در سال ۱۳۷۵ توسط تهمینه میلانی به عباس کیارستمی معرفی و موفق شد در فیلم طعم گیلاس انتخاب شود و به عنوان نقش اولِ فیلم بازی کند».ا

این روایت ناقض روایت «سر چهار راه» است که پیش از این از کیارستمی و ارشادی شنیدیم. ا
آیا می‌توانیم به قول تهمینه میلانی که چندی پیش “اقتباس”های هنریِ به قول آلمانی‌ها «بویناک» او مایه جنجال در جماعت هنری شده بود، اعتماد کنیم؟ شاید نه. اما باید این را هم بگویم که شخصا از نوشته‌ها و یادداشت‌های مختلف در باره همایون ارشادی این تصور برای من پیش آمده است که همایون ارشادی تحصیلکرده‌ی معماری ست و با طعم گیلاس وارد سینما و دنیای بازیگری شده است، و این تصوری خطاست که با واقعیت نمی‌خواند. همایون ارشادی با بازیگری آشنا بوده است و پیش از طعم گیلاس (۱۳۷۶) در دو فیلم یکی به کارگردانی سعید اسدی به نام «عشق گمشده» (۱۳۷۵) و دیگری به نام کاکادو (۱۳۷۳) به کارگردانی تهمینه میلانی بازی کرده است. میلانی اهل سینماست و با کیارستمی رابطه دوستانه دارد، پس دور از ذهن نیست که ارشادی را به او معرفی کرده باشد. ا
تعارض این دو روایت متأسفانه طوری ست که نمی‌توان آن‌ها را با فلسفه‌بافی‌ و تحلیل‌های عرفانی به طریقی و به طور کلی با یکدیگر سازگار کرد. ... ا