ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۸, چهارشنبه

پس آن دو چشم راز گویت را/ چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی؟


۸ دیماه تولد فروغ
























این عکس را شاید دیده باشید. در نسخه قدیمی آن برق چشم‌های فروغ دیده نمی‌شود، در حالی که این کمبود در عکسی که پیش روی شماست با اضافه کردن دو نقطه‌ی سفید رفع شده است.



ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۳, جمعه

امروز به خودم اومدم

دیدم دارم سعی می‌کنم برا یه جوون بیست‌ساله (خدایا چطور ممکنه آدم بیست‌سالش باشه؟) شرح بدم که چرا این سال‌های زندگی بهترین سال‌های زندگی‌شه! ... ساکت وایساده بود گوش می‌کرد، ولی متوجه شدم واقعا گوش نمی‌ده، و سکوت‌ش صرفا از سر ادب اه. از قیافه‌ش که داشت مثل بُز به من نگا می‌کرد معلوم بود کلن علاقه‌ای به صحبت نداره. دیدم، بهترین راه برونرفت از این وضعیت اضطراری، اینه که منم احترام اونو رعایت کنم، و خواست‌ش رو بپذیرم. خواستی که توی اون لحظه می‌تونست هر چیزی باشه، الا گوش کردن به جمله‌های نامفهومی در مورد «بهترین روزهای عمرت!».
چقدر دبیرای دبیرستان و استادای دلسوز جلزوولز می‌کردن به ما («بچه‌های خوبم»)، یه چیزایی در مورد ماجرای این «بهترین سالهای زندگی‌تون که روزی افسوسش رو می‌خورین» بگن، و ما در حالی که منتظر بودیم زنگ بخوره بریم سیگارمونو بکشیم، بروبر مثل بُز نگاهشون می‌کردیم؟
واقعیت اینه که از عهد عتیق تا به امروز، آدمای هر نسل سعی کرده‌ن حقیقتایی رو در مورد «بهترین روزها و سال‌های زندگی» به جوون‌ترا منتقل کنن، و واکنش جوونا همیشه و همه‌جا، و نزد همه اقوام و ملل این‌ بوده که مثل بُز به گوینده نگاه کنن.
به همین خاطره که این حقیقت‌های زیبا هیچ‌وقت زمانی که باید فهمیده بشن - در وقت مناسب فهمیده‌شدن‌شون - فهمیده نشده‌ن، به عبارت دیگه، وقتی فهمیده شده‌ن که فهم‌شون فایده‌ای جز افسوس نداشته.
یه روز همین جوونی که امروز سر صحبت‌و باهاش باز کردم، در واقع بازنکرده بستم، صحنه امروزو که این‌جا آیفون‌به‌دست وایساده بود، یادش میاد و حقیقت حرفای من مثل آفتاب عالم‌تاب براش آشکار می‌شه، یاد اون‌روزا می‌افته، دلش برا خود اون‌روزاش تنگ می‌شه. افسوس می‌خوره، آه می‌کشه، و … و چی؟
و این میل توش به وجود میاد که هر جا جوونی رو دید، اونو به طریقی از حقیقت عمیق روزایی که بعدها افسوس‌شو می‌خوری با خبر کنه، که خب نتیجه معلومه، و می‌دونیم با چه واکنشی روبرو می‌شه.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

حال متکلم از زبانش پیداست

یکی از با اهمیت‌ترین نکات در مصاحبه پرپنجی با نویسنده ایرانی مقیم آلمان عباس معروفی رفع ابهام از ماجرای قطعه شعری بود از نامبرده که روند خلق آن را پیش‌ترها این‌جا در اختیار علاقمندان شعر و ادب فارسی گذاشته بودیم.

طوری که می‌دانیم، انتشار شعر مورد بحث که باعث ایجاد امواج بلندی در وب فارسی گشته، و تحت عنوان شعر «کیت‌کت» به شهرت غم‌انگیزی رسید، به سرعت به معضل فکری طیف خاصی از دوستداران شعر و ادب تبدیل شد. بحث‌ها و جدل‌های کلامی به جایی رسیده بود که حتی در گروه طرفداران پروپاقرص معروفی که معمولا به صورت یک‌تن واحد در دفاع از نویسنده‌ و شاعر خود به صحنه می‌آیند، تفرقه و انشعاب ایجاد کرد، و برخی از غیورترین آن‌ها را که چاقوی ضامن‌دار ساخت زنجان را یکی از ابزار دفاع از ادبیات متعهد می‌دانند، در شاعرانگی شعر کیت‌کت به شک انداخت.
آن روزها برای این نگارنده کاملا روشن بود که معروفی نمی‌تواند بی‌تفاوت از کنار این موضوع بگذرد، و به این‌ خاطر نه تنها از خبر مصاحبه بی‌بی‌سی با معروفی تعجب نکردم، بلکه برایم مثل روز روشن بود که یکی از موضوعاتی که در این گفتگو از آن صحبت خواهد شد، شعر معروف کیت‌کت خواهد بود.

توضیح عباس معروفی در این باره جالب است. او با اشاره به کسانی که در فیسبوک عکس غذاهای مختلف را منتشر می‌کنند، می‌گوید، نوشته‌های کوتاه فیسبوکی او نیز چنین جایگاه و ارزشی دارد: من عکس کشک‌وبادمجون نمیذارم، به جاش این چیزا رو منتشر می‌کنم! و آن شعر معروف کیت‌کت هم اصلا شعر نبوده است، بلکه نتیجه‌ی دلتنگی لحظه‌ای شاعر بوده است.

این سخنان معروفی غیر از ایجاد شرمساری سنگین نزد کثیری از فالوئرهای عمدتا مؤنث غمگین و احساساتی که این شعر را به انحاء مختلف مورد تحسین قرارداده و آن را ستایش کرده بودند، واکنش دو گروه از منقدان را نیز درپی داشت. گروه اول که تشبیه شعر کیت‌کت به کشک‌وبادمجان را تعرض به این غذای افسانه‌ای ایرانی می‌دانستند که یک لقمه از آن با نان‌سنگک داغ به کلیه اشعار عباس معروفی می‌ارزد. و گروه دیگر، که نفی شعربودن شعر کیت‌کت از سوی معروفی را صادقانه نمی‌دانستند، و این‌طور استدلال می‌کردند که مصراع‌بندی و تقطیع  شعر «کیت‌کت» نشان می‌دهد که معروفی آن را بدوا به عنوان شعر منتشر کرده، و تنها پس از افزایش انتقادات دوستداران شعر و ادب، و برای جلوگیری از آبروریزی بیشتر، با تشبیه آن به کشک‌وبادمجان، شعربودن آن را منکر شده است. خود من شخصا هردوی این مواضع را منطقی و قابل قبول می‌دانم، گرچه نظر گروه اول جذاب‌تر است.

یکی دیگر از نکات قابل تأمل در مصاحبه معروفی این جمله‌ی او بود: «موقعی که میشینم پشت میز کارم ... با خدا نیم‌سانت بیشتر فاصله ندارم». پرپنجی کارمند بی‌بی‌سی هم که باید حتما حماقت خود را به نمایش بگذارد در این‌جا با اشاره به معنایی قرآنی به معروفی می‌گوید: پس با این حساب از رگ گردن هم نزدیک‌ترید!
خداوندا ما را از شر این پوچی فراگیر نجات بده.

جالب این‌که هنوز چنددقیقه از این صحبت نگذشته است که مصاحبه‌کننده می‌خواهد بداند آیا معروفی اخیرا کمتر می‌نویسد؟ کم‌کار شده است؟
به زبان محاوره‌ی هنرمندی که چنددقیقه پیش از تقرب نیم‌سانتیمتری با خداوند متعال صحبت می‌کرد توجه بفرمایید:
«نویسنده کارخونه نیست... کلا نویسنده دستگاه ... نیست که توقع داشته باشی زرتُ زرت تولید کنه».

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۹, سه‌شنبه

عطف به قانون دل

امروز هوا سرد بود و سوز داشت. باران نمی‌آمد اما موها و لباس‌هایم از نم هوا خیس شده بود. ناگهان دیدم جلوی کافه رستوران (ترکی) کنت هستم. یاد سعید و مسعود افتادم. رفتم تو و قهوه سفارش دادم. طبیعتا با باقلوا.
سعید و مسعود دو جوان ظریف شیرازی بودند که چندین سال پیش، کلا حدود یک سال وین بودند. زیر بیست سال داشتند و با کلی زحمت از دانشگاه وین پذیرش گرفته بودند. دوتا دوست جون جونی که طوری که از خودشان شنیدیم از کلاس اول دبستان با هم دوست بوده اند.
وضع مالی سعید و مسعود زیاد خوب نبود، ولی دست و دل باز، بامزه، و خوشدل بودند، و لهجه دلنشینی داشتند. حتی آلمانی آن‌ها آهنگ شیرازی داشت. همه کارها را دونفری می‌کردند. همیشه همه جا باهم می‌رفتند. هیچوقت یکی بدون دیگری دیده نمی‌شد. هر جا سعید بود مسعود هم بود و برعکس. آنقدر وقت با هم گذرانده بودند که همه چیزشان به هم شبیه شده بود. مثل هم سلام‌علیک می‌کردند، حرکات دستهای‌شان به هم شبیه بود. مثل هم می‌خندیدند. مثل هم تعجب می‌کردند. حتا قیافه‌شان کمی شبیه هم شده بود. من تا روزی که خداحافظی کردیم نتوانستم به خاطر بسپارم که کدام یک از آنها سعید و کدام یک مسعود است. بیشتر از یکی دو بار پیش آمد که به یکی از آن‌ها بگویم سعید، و او بگوید من مسعودم، یا بگویم مسعود و او بگوید من سعیدم. در این مدتی که وین بودند، هر بار آن‌ها را دیدم، از سوز و سرما می‌نالیدند. خاطرم هست یکبار مسعود (یادم نیست شاید هم سعید) به من می‌گفت ، آقا شما چه جور اینجا زندگی می‌کنید؟ این سرما آدمو واقعا زجرکش میکنه! میگفت، وین مثل شهر قصه‌هاست واقعا. همه‌چیزش واقعا قشنگ ، مناسب و دوستداشتنیه، فقط این هوا!

بار آخر که آن‌ها را در خیابان دیدم، مثل امروز، یکی از آن عصرهای تاریک، خیس و سرد بود. لباس مناسب به تن نداشتند، و آشکار می‌لرزیدند. دلم سوخت. نگران شدم. خارجی‌های زیادی در سال‌های اول اقامت‌شان در سردسیر نمی‌دانند که بیرون رفتن در چنین هوایی بدون لباس مناسب خطر جدی دارد. از قضا بیشتر از چهل‌پنجاه متر با کنت فاصله نداشتیم. پیشنهاد کردم اگر میل دارند با هم آنجا چیزی بنوشیم، گپی بزنیم.

تصمیم گرفته بودند برای ادامه تحصیل به هندوستان بروند. بارها به سفارت رجوع کرده بودند اما درخواست ویزای آن‌ها رد شده بود. طبق قانون هند به عنوان توریست معمولی هم بایستی از ایران اقدام می‌کردند، چه برسد به ویزای تحصیلی که شرایط آن به مراتب پیچیده‌تر است. تا بالاخره یک‌بار تقاضا کرده بودند که مستقیما با کاردار فرهنگی سفارت دیدار کنند، و باوجود پذیرفته‌نشدن تقاضای‌شان، موفق شده بودند با پافشاری حرف خود را به کرسی بنشانند و او را ملاقات کنند. «فقط برای دو دقیقه». کاردار به آن‌ها گفته بود، به هیچ وجه نمی‌تواند بدون درنظرگرفتن قانون کشور به آن‌ها که اولا به جای مراجعه به سفارت هند در تهران به سفارت این کشور در وین آمده‌اند، پذیرشی از هیچ دانشگاهی در هند ندارند، وضعیت مالی آن‌ها معلوم نیست، و الخ ویزا بدهد. گفته بود: «متٲسفم، این نشدنی است. به هیچ وجه ممکن نیست. کاری از دست من برنمی آید. بفرمایید لطفا».
مسعود می‌گفت، دیدم اینطوریه، شروع کردم حرف زدن. به خودم گفتم باید راستش‌و بهش بگم. بهش گفتم، می‌دونید چیه آقا؟ ما ایرانی هستیم و از شیراز میایم ... می‌گفت، تا اسم شیراز رو شنید یه کم اخمش واشد. خودشو رو صندلی جابجا کرد پرسید: اوه همون شهر حافظ؟ گفتم، بله آقا شهر حافظ. گفتم «آقا شیراز گرمسیری اه. ما بچه‌ی گرمسیریم». می‌گفت گفتم، آقای کاردار ما این‌جا پذیرش داریم و تو این یه سال زبان آلمانی رو به خوبی خوندیم و هیچوقت نه از نظر درسی کم و کسری داشته‌یم نه از نظر مالی. ولی تموم مدت از همون روز اول که با پیاده شدن از هواپیما سرمای این‌جا رفته تو استخونامون، تا همین لحظه که اینجا حضور شما هستیم داریم درونا از سرما می‌لرزیم. ما با این سرما نمی‌تونیم کنار بیایم آقای کاردار. می‌گفت گفتم، آقا خیلی ساده بگم خدمتتون: «ما این‌جا سردمونه». و قسم می‌خورم، این چیزی که دارم به شما می‌گم، جز راستی نیست و عین حقیقته! می‌گفت گفتم شما که هندی هستید، حتی اگه حافظ رو نمی‌شناختید، باید ما رو که ایرانی هستیم بفهمید. و حالا که می‌شناسید که دیگه هیچی. می‌گفت گفتم، ما فکرای خودمونو کرده‌یم. همه حساب‌ها رو کرده‌یم و به این نتیجه رسیده‌یم که هیچ چاره‌ای جز هند نداریم. ما یا باید بریم هند، یا این جا از سرما نابود بشیم آقا. جای قانونای شما رو چشم ما. ولی اینو بدونید، اگه ویزای ما رو ندید به ما ظلم بزرگی کرده‌اید.

سعید در ادامه حرف مسعود گفت: آقای کاردار که تموم مدت زل زده بود به مسعود وقتی نطق مسعود تموم شد، چند لحظه فکر کرد، بعد یهو با صدای بلند قاه قاه زد زیر خنده، خودشو ول کرد رو صندلیش، و دست دراز کرد تلفن شو برداشت. سعید می‌گفت، فکر کردم الان یکیو صدا میزنه بیرونمون کنه. ولی از منشی خواست برامون قهوه با شیر داغ بیاره. پاشد کاغذای ما رو گرفت از اتاق رفت بیرون، یکی دوبار صدای خنده‌شو از اتاق مجاور هم شنیدیم، ده دقیقه بعد برگشت، پاسپورتا رو گذاشت جلومون. با دوتا ویزای بیست!

مسعود می گفت: از خوشحالی گریه‌م گرفته بود. بهش گفتم آقا شما حقا و انصافا آدم بزرگ و فهمیده‌ای هستید. گفتم آقا ما نمی‌دونیم چطور از شما تشکر کنیم، اجازه بدید بغلتون کنم ...

بالاخره پس از این که وقت خداحافظی صمیمانه دست همدیگر را فشرده بودند، کاردار پرسیده بود: کی راه می‌افتید؟
مسعود می‌گفت گفتم: در اسرع وقت آقای کاردار، در اسرع وقت!
و آن شب که ما با هم در کنت چای و باقلوا خوردیم یک هفته بعد از این واقعه، و دو روز پیش از پرواز آنها به هند گرم و آفتابی بود.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۵, سه‌شنبه

باز همه‌چیز، ‌طوری که پیشبینی می‌کردیم به ضرر ما تمام شد

 رفقا! آینده را نمی‌دانیم. ممکن است ترامپ به کل جهان ضربه‌ی سهمگینی بزند، ممکن هم هست نزند. ولی نمی‌توان/ و نمی‌باید انکار کرد که تا همین جا، یعنی برنده‌شدن این تاجر موفقی که ده‌میلیون دلار را به ده میلیارد دلار تبدیل کرده است، و طرز استفاده بهینه از زن‌ها را می‌داند ضربه‌ی جبران‌ناپذیری به استحکامات روانی و برج‌وباروی قلعه مسکونی ما ست.

رفقا! موفقیت ترامپ پیروزی استراتژیک و ایدئولوژیک بزرگی برای خودنمایان و خودفروشان، برای مبلغان دین «موفقیت» بود، که نوع ایرانی آن، طوری که این‌جا و آن‌جا خود را نشان می‌دهند، بیزارکننده‌تر از انواع دیگر است.
[و باز در میان این گروه، زن‌ها نسبت به مردها وقیح‌تر و نفرت‌انگیزترند: ماده‌سگ‌های دایم‌الفحل تحصیل‌کرده‌ای که روایت بخش بزرگی از موفقیت‌های افتخارآمیز آن‌ها با ترشحات و مایعات تن نوشته شده است].

رفقا! هم‌اینک که ما ساکنان ماتم‌زده‌ی برج‌های ارگ‌ بم در حزنی چنان عمیق فرورفته‌ایم که چیزی جز داروی اعصاب، مرفین، نوازش یار، موسیقی شجریان و نوای سه‌تار نمی‌تواند ما را تسلی دهد، این‌جماعت واقعگرا که همه‌چیز انسان را خریدنی‌فروختنی می‌دانند، و آدم‌ها در نگاهشان در رقابتی دایمی و گرگ‌صفتانه (برای رسیدن به زور و زر، به لذت بیشتر، به بالاتر، به بزرگتر، به بهتر، به گران‌تر، به سریع‌تر، و به کشنده‌تر) بسر می‌برند، نشئه‌ی پیروزی ترامپ اند.

رفقا! به یقین بر شما پوشیده نیست که این رویداد اعتماد به نفس آن‌ها را به صورت پرشی افزایش داده، و آن‌ها را در تسخیر جایگاه رهبری سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی مصمم‌تر کرده است. آن‌ها امروز نسبت به گذشته بسیار راحت‌تر به آموزش چگونه زیستن به عوام‌الناس می‌پردازند. آموزگارانی‌ که مستقل از زمینه‌ای که در آن توفیق داشته‌اند (مثلا در مهندسی آی‌تی)، به خود اجازه می‌دهند در مورد تحصیل، انتخاب شغل، بالارفتن در سلسله‌مراتب و بهترین راه توفیق شغلی، و همین‌طور در مورد زندگی موفقیت‌آمیز مدرن فلسفه ببافند. معلم‌هایی که خود را محق می‌یابند که در باب انتخاب جفت، چیستی ارگاسم، و موفقیت در دادن و کردن، و تعارضات مدرنیته با سنت و پیشگیری از افسردگی به عوام‌الناس مشاوره‌ی روانشناسانه‌ی تخصصی داده، و در امر تربیت هدفمند کودکان (موفقیت از کودکی آغاز می‌شود)، و در ویژگی‌های رفتار اخلاقی مرد در تعامل با زن و برعکس (که به سود هر دوطرف باشد) مقاله بنویسند.
آن‌ها با بدست آوردن رأی دل عوام‌الناس خودفروشی را به جهان‌بینی غالب ارتقاء داده و حق دمکراتیک خود می‌دانند که عشق، شادی، رابطه‌، آزادی‌و آزادگی را بازتعریف کرده  - و حتی معیارهای شعر، رمان، نقاشی، فیلم و موسیقی خوب را تعیین کنند!

رفقا! پس از پیروزی ترامپ دیگر هیچ‌ ایده‌آلیست ساده‌دلی مقاومت در برابر قدرت ویرانگر آن‌ها را ممکن نمی‌داند. هیچ‌چیز جلودار آن‌ها نیست. دیوارهای کاهگلی ارگ ما یارای مقابله با تانک‌های آن‌ها را ندارد. باید شجاعانه به واقعیت نگاه کرد. نتیجه‌ی مقابله‌ی لشگر پروانه‌ها با برنامه‌ی دفع آفات، مثل عاقبت جنگ پروانه با هواپیمای سمپاش از پیش معلوم است. این‌ها آمده‌اند و آماده‌اند که ما را له کنند. شاهدیم که هر روز قدرت آن‌ها افزایش می‌یابد،‌ و اگر شهابی از آسمان نرسد، چرخ بدکردار کمافی‌السابق به رفتار کینه‌توزانه خود با ما ادامه دهد، یا دستی از غیب محاسبات و نقشه‌های شیطانی و ضدبشر آنان را به هم نریزد، آن‌ها نابودی ما را به عنوان موفقیتی تاریخی جشن خواهند گرفت.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۱, جمعه

باز یادش افتادم خنده‌م گرفت

یه بار نیک‌آهنگ کوثر تو وبلاگش به نویسنده وبلاگ آرش کمانگیر گفته بود: دوست فرهیخته!
آخه چطور ممکنه فرهیخته‌ای با نیک‌آهنگ کوثر دوست باشه؟!
نیک‌آهنگ کوثر اگه می‌خواد بگه فلانی فرهیخته‌س، باید بگه من نمی‌شناسمش! 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۱۲, چهارشنبه

لازم است گفته شود

از چند روز پیش که فرزانه میلانی یکی از نامه‌های عزیز گرامی را برای دست‌اندرکار ادبیات مدرن ایران و دبیر جایزه ادبی بهرام صادقی (کوتاه‌ش میشه برا شکرالهی!) فرستاده است، و دبیر جایزه ادبی بهرام صادقی آن را منتشر کرده است، گرد و خاکی بلند شده، و عده‌ای متشکل از کارچاق‌کنان‌های عرصه‌ی ادب، نویسندگان عیالوار، مهندس‌های شاعرمسلک، و املی‌های لطیف‌الطبع بالای سی‌سی‌وپنج را به بروز احساسات، و انتشار انبوهی گزاره‌ی موهن و احمق‌پسند واداشته است.
این که شمار این جماعت زیاد، و تراوشات تخیل محدود و توهمات شاعرانه آن‌ها دوهزار لایک می‌گیرد، و تعداد ما هنردوستان واقعی، ما عشاق کلمه متأسفانه ناچیز و قلیل است، نمی‌تواند در عرصه‌ی هنر وجاهت ایجاد کند. هیچ هنردوستی در هیچ‌ نقطه‌ای از جهان هرگز و تحت هیچ شرایطی استدلال نهفته در آن مثل (وسترن) را نمی‌پذیرد که می‌گوید: «مدفوع نباید چیز بدمزه‌ای باشد، چون یک میلیون مگس نمی‌توانند همه با هم مرتکب اشتباه شوند».

اواخر دهه‌ی هشتاد مدتی اجرای آثار برشت دوباره مد شده بود. ولی این‌بار نه مانند گذشته در کنار خیابان یا در تئاترهای آلترناتیو نیمه‌مخروبه (و برای کارگرها، بیکارها، ولگردها، دانشجوهای معترض عاصی و گیتارزن‌های موبلند عینک‌پنسی) بلکه در تئاترهای مجلل معتبر و اسم و رسم‌دار.
می‌دیدید، ماشین‌های گرانقیمت جلوی درب ورودی تئاتر می‌ایستند، راننده پیاده می‌شود، در عقب‌ را باز می‌کند، و آقایان و خانم‌های هنردوست (به قول دوستی ببرالسلطنه‌ها) با پالتو پوست‌هایی که قیمت یکی از آن‌ها اندازه‌ی حقوق چندسال یک کارگر است، پیاده می‌شوند. 
یادم هست منقدی درباره این جماعت نوشته بود، این‌ها یقینا ابله و مازوخیست هستند. نوشته بود، در غیر این صورت، نمی‌رفتند جایی، پول دستی بدهند، و برای عده‌ای که از روی سن به همه‌چیز آن‌ها می‌شاشند دست بزنند!

وضعیت در ماجرای ما هم غیر از این نیست. فروغ کار را برای ما آسان کرده است. نوشته‌های او، خود روشنگر مازوخیسم این‌ جماعت زرنگ کاسبکار است، و نحوه بودن‌ او خط بطلانی ست روی تخیلات موهوم و تصورات بنجل آن‌ها از هنر، از زیبایی، از دلدادگی، از رنج، از تنهایی، از خواستن، و از آزادی.