۱۵ تیر ۱۳۹۳

یکی باید آقای نجاتی را نجات می‌داد

«… این واقعه با وجود این که امروز از آن دهها سال میگذرد، هنوز برای من تازه است. عبداله بوژانی یکی از همکلاسیهای تخسو پرشر ما بود. املا اغلب صفر میگرفت. در طی آنسال، معلم ما آقای نجاتی یکیدو بار (از جمله روز بعد از امتحان ثلث سوم)، ورقه املای او را مثل تابلویی با دو دست جلوی چشم ما گرفته بود، و ما به نوشته کجومعوجی که توسط خطوط کلفت مداد قرمز او آشولاش شده بود خندیده بودیم.
بخصوص در این بیستسالی که خودم معلم شدهام و با کلاسو املاانشا سروکار دارم، خیلی عبداله را به خاطر میآورم، و هر بار صحنه آن روز پیش چشمم میآید، و هربار پاسخ او به پرسش آقای نجاتی از نو حیرت مرا برمیانگیزد.
آنروز، وقتی نام عبداله را صدا زد، همه آمادهبهخنده شدیم
[ورقههای عبداله را باید پیدا کرد و آنها را در قطع یکدر یکونیم، در گالری به عنوان اسناد ورشکستگی معلمهای املا به نمایش گذاشت. این خطوط قرمز، پیش از اینکه چیزی در مورد بچههایی نظیر عبداله بگوید، در باره ناتوانی معلم حرف میزند].
عبداله را میبینم.
با کله تراشیده و آماده برای شنیدن حرف معلم از جا برخاست. میدانست چه چیز انتظار او را میکشد.
آقای نجاتی پس از نشاندادن ورقه به کلاس، با حالت تمسخر رو به او گفت: «عبداله، پسرم! خودت بگو، دوست داری چه نمرهای بگیری؟ بهات چند بدم خوبه؟».
اما اینبار، عبداله به جای اینکه مثل همیشه سر خود را پایین بیاندازد، در حالی که پوزخند رضایتمندانهای توی صورتش دیده میشد جواب داد
«به اندازه آقاییتون آقا!».
کلاس از خنده به هم ریخت
ما همیشه همراه آقای نجاتی به او خندیده بودیم. اینبار او به عنوان کسی که مختار شده بود شخصا نمره خود را تعیین کند، با ساخت این جمله نه تنها به قول آلمانیها «سیخ را برگرداند» و این موقعیت را برای ما به وجود آورد که به آقای نجاتی بخندیم، بلکه با ایجاد نسبت بین «چند»ی نمره و «اندازه» شخصیت آقای نجاتی او را در مخمصهی عجیبی انداخت که در آن، باید به خود نمره میداد.

بالاخره عبداله چه نمرهای گرفت؟
نمیدانم.
اما به عنوان معلم میتوانم این را بگویم، که با توجه به شجاعت، حاضرجوابی و باهوشی عبداله و به خاطر فکر و طنز درجهی یکی که در جواب نابودکننده او بود، هر نمرهای جز بیست بیعدالتیست».

۴ نظر:

الهام - روح پرتابل گفت...

متاسفانه / خوشبختانه فید هست و اسم واقعی معلم هم یکبار پابلیش شده. اشکالی در این موضوع نمی‌بینم که موقع بیان یک حکایت، اسامی واقعی باشند. خود سانسوری به هر بهانه‌ای خوب نیست.

مانی ب. گفت...

یه کم توضیح بدید لطفا

الهام - روح پرتابل گفت...

وبلاگ عالی شما را از طریق فید دنبال می‌کنم، این مطلب در فید شما دو بار و به فاصله چند دقیقه منتشر شده.
اولی عنوان نداشت Unknown Title بود. نام معلم در آن نوشته فرهمند ذکر شده بود.
نوشته دوم که لحظاتی بعد ثبت شد عنوان «یکی باید آقای نجاتی را نجات می‌داد» داشت و نام معلم هم در آن نجاتی ذکر شده بود.

مانی ب. گفت...

مرسی.
بله. درسته. پیش از ویرایش سهوا روی دکمه انتشار کلیک کرده بودم :)