۱۵ اسفند ۱۳۹۰

آلیا

الان کلاس سومه، ولی اون روزا کوچیک بود. ازش پرسیدم مهدکودک خوبه؟ دوس داری؟ گرفته‌و غمگین بود. لباشو ورچید گفت نه. گفتم چرا؟ تو که دوس داشتی؟ گفت لیلیانه [دوست جون‌جونی‌ش] دیگه با من دوست نیست. جواب دادم حتما هست! گفت نه‌خیر نیس. گفتم، اشتباه میکنی. گفت، نیس نیس اشتباه نمیکنم. پرسیدم آخه از کجا میگی اینو؟ چطوری فهمیدی؟ گفت: نیس ... نیس ... اگه هس، چرا دیگه پس با من نمی‌خنده؟

۳ نظر:

ماهگونMahgoon گفت...

...با من نمی‌خنده...
حقیتی زلال که تنها از دل زلال کودکانه جاری میشود...

mekabiz گفت...

یاد یک فیلم افتادم که اسمش یادم نیست. درباره ی جنگ در یوگوسلاوی بود به گمانم. بچه ای در سن همان وقت های آلیا با مردی در اردوگاه بودند. بعد بچه از خواب پرید و مرد متوجه شد جایش را خیس کرده. بچه برای توجیه کارش گفت خواب دیده.مرد پرسید چه خوابی دیده. بچه گفت خواب دیده یک سبد پر از چیزهای خوشمزه- شکلات احتمالا- به دستش رسیده و ...الخ. بعد مرد منتظر بود بجای ترسناک خوابش برسد. ولی بچه همه ی خوابش شیرین بود. آن وقت مرد پرسید «پس برای چی جایت را خیس کردی» جواب بچه تنها چیزی است که دقیقا یادم مانده «از خوشحالی»

مانی ب. گفت...

ناب بود.