‏نمایش پست‌ها با برچسب خاتمی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاتمی. نمایش همه پست‌ها

۱۳ اسفند ۱۳۹۰

اگر من جای خاتمی بودم

یک بار که ایران بودم زمان خاتمی بود. یادم هست آن روزها هوای تهران به طرز عجیبی روشن بود. حتی شب‌ها. این‌قدر که من در این مدت کوتاه روزنامه خواندم، جلسه رفتم، سخنرانی گوش کردم، نمایشگاه رفتم، این‌جا و آن‌جا بحث کردم، با آدم‌هایی که یک ساعت بود با هم آشنا شده بودیم، گپ زدیم، خندیدیم و همدیگر را به چای و قهوه و نوشابه مهمان کردیم، در تمام عمرم نکرده بودم. غلظت زندگی زیاد بود. امروز اگر ساعت از دوازده شب بگذرد و من توی تخت نباشم، روز بعد نشاید که نامم نهند آدمی. برعکس آن روزها، که شب‌ها زودتر از دو نصفه شب نمی‌خوابیدم، و صبح ساعت هفت جلوی آینه بودم. سرحال و پرانرژی. و چشم‌هایی که از بس خوب خوابیده بودم، مثل چشم‌های گوساله درشت شده بود، و از شادی شروع روز جدید برق می‌زد.