۲۴ مهر ۱۳۹۴

ریزگردها

معروفی در آخرین دعوایی که با یک عده داشت به خیال خود تکهای هم به ناصر غیاثی انداخته بود: «آن موقع در برلین تاکسی می راند، گاهی نیمه شب ها از اینجا که می گذشت می آمد می گفت هنوز کار می کنی؟ ساعت چهار صبح؟ نخود و کشمشی می ریخت روی میز، و می گفت لابلای صحافی بخور.»!
الان ممکن است خواننده تیزبین بگوید، لعنت خدا بر شیطان! این دیگر چه داستانیست؟ دانستن این داستان به چه درد دوستداران شعر و ادب میخورد و چه گرهی از کار ما می‌گشاید؟  به عبارتی دیگر، ندانستن اینکه ناصر غیاثی چهار صبح روی میز عباس معروفی «نخود وکشمشی» میریخته است، چه زیانی برای ما دارد که باید وقت خود را صرف آن کنیم؟

باید به خواننده محترم حق داد. البته که دانستن چیزهایی که ندانستن آن برای ما زیانی ندارد، یک ضرر تمام عیار است که در حافظه ما فقط فضایی را بیهوده اشغال میکند. برای این نگارنده نیز تا زمانی که جواب ناصر غیاثی را نخوانده بودم، همینطور بود. اما ماجرا پیچیدهتر از اینها ست.  
عباس معروفی طوری حرف می‌زند که انگار ناصر هرشب به او سر میزده است، و به محض ورود به کتابفروشی دست در جیب میکرده و یک مشت «نخود و کشمش» (آخه نخود؟) جلوی او روی میز میریخته است! انگار این کلا عادت ناصر است که با هرکس سلامعلیک کند، یکمشت نخودچیکشمش هم به او میدهد
طوری که از حرف معروفی برمیآید، ناصر اگر نه آن‌طور که بالاتر آمد هرشب، حداقل پیدرپی و مکررا صبحهای زود مرتکب ریختن نخودچیکشمش روی میز معروفی شده بوده است. ادعایی که ناصر آن را اکیدا رد می‌کند: «اول این که من فقط و فقط یک شب، یک نصفه شب ... از جلوی مغازه اش رد می شدم، دیدم چراغ مغازه اش روشن است. برای هماهنگی های بیشتر در مورد ... رفتم پیشش». 
باید خواننده نکته‌بین عجول را به کمی صبر و تحمل دعوت کنم. دیدیم که بالاتر ناصر گفت «اول اینکه»! و خواننده گرامی خواهد دید که «دوم این‌که»ی ناصر از این جالبتر، خیلی جالبتر است. او با اشاره به ضعف حافظه معروفی، یادآوری میکند که «من آن شب برایش نخودکشمش نبرده بودم، کیت کت برده بودم با چای نعنا».
و اینجا دیگر اگر یکی از دوستداران هنر، باز هم از بیخاصیتی کل این ماجرا حرف بزند، نشان میدهد که جزو آن دسته از دوستداران شعر و ادب است که زیاد رویدادهای با اهمیت عرصهی شعر و ادب را دنبال نمیکنند، و از قطعهشعری سرودهی معروفی که در کامیونیتی به صورت گسترده دستبهدست شد و مورد اقبال عموم قرارگرفت، خبر ندارند! (رفتاری غیرقابل بخشش، ولی هیچوقت دیر نیست) شعر مورد نظر این است:


چنان که مشهود است، مقصر اصلی این‌که این جملات در کامیونیتی به عنوان شعر منتشر شده و مورد پذیرش بخش بزرگی از به اصطلاح دوستداران هنر این مرزوبوم قرار بگیرد، ناصر غیاثی است. اگر او به جای کیتکت، با خود واقعا نخودچیکشمش یا حتی توتخشکه برده بود، خلق این شعر به شکلی که میبینیم ممکن نمی‌بود.
و ناصر با اینکه ناخواسته مرتکب چنین عملی شده است، تلویحا و با فروتنی از دوستداران هنر  عذرخواهی میکند: «دستم بشکند که همین کارم بعدها مایه ی سرشکستگی خودم بابت الهام این شعر ... شد که: وقتی نیستی/از دلتنگیت/کیت کت می خورم/با چای نعنا»!
نتیجه: دانستن این داستان اگر برای فهم واقعیت جامعهی هنری ما واجب مثل نان شب نباشد، بسیار مفید و حائز اهمیت است. به عنوان مثال می‌توانیم از خود بپرسیم، چه اتفاقی افتاده است که در آسمان پرستاره شعر و ادب فارسی یک چنین ریزگردی‌هایی پخش می‌شود؟ چه بلایی سر سلیقه، ذائقه، فهم و شعور دوستداران هنر آمده است؟