۱۹ دی ۱۳۹۱

آنکدوت*: تنهایی + عایله‌مندی

«تنهایی! فصل مشترک‌مان. تنهایی. مگر ما همه در نهایت تنها نیستیم؟».

ـ چرا، هستیم.
بالاخره هر آدمی رنج‌ها و حرف‌هایی دارد که هرگز نمی‌تواند آن‌ها را با دیگری درمیان بگذارد. و این مخصوص آدم‌های امروز نیست. هزارسال پیش هم مثل امروز هر آدمی با مرگ خود حرف‌هایی را با خود به گور می‌برده است. قفسه سینه آدم‌ها گور دسته‌جمعی حرف‌های نگفتنی‌ و گفته‌نشده‌ است. ما تنها به دنیا می‌آییم، تنها می‌میریم و در این وسط به عنوان آدم‌هایی «درنهایت تنها» زندگی می‌کنیم!

تحت «در نهایت تنها»یی من این را می‌فهمم. روایتی قدیمی. نوعی تنهایی که با وجود شباهت به «در اکنون تنها»یی ِامروز به آن بی‌ربط است. اولی را می‌شود یک خصلت وجودی نامید که هست (به قول نویسنده: فصل مشترک‌مان!)، در حالی که دومی به بود و نبود فصل یا فصول مشترکی که برای ایجاد رابطه با دیگران لازم است ربط دارد، نتیجه «انتخاب»هایی است که فرد بی‌اعتنا به معیارهای دیگران و بر اساس معیارهای فردی خود به آن‌ها دست زده است.

همایون ارشادی یک بار در طی مصاحبه‌ای در جواب «آیا شما آدم تنهایی هستید؟»، گفته بود:
«بله، پنج‌شش‌ماه است که زن و بچه‌ام را ندیده‌ام»!


* Anecdote/Anekdote در زبان محاوره به معنی پرداختن به موضوعی نامعمول یا موقعیتی کمیک است، بدون ادعای ادبی. 
توضیح این‌که: سطر اول این پست از رمان «میم عزیز» شهسواری است (ص۹۵)، که به خاطر قطع ارتباط آن با «کل» مطلب، الزاما چیزی در مورد رمان نامبرده نمی‌گوید.

هیچ نظری موجود نیست: