۰۳ بهمن ۱۳۹۱

آنکدوت: این همون چیزی نیس که نمی‌خوایم؟

داشتم رد می‌شدم، یکی داشت به یکی دیگه می‌گفت:

«آخ که بزرگ‌هایی مثل گلشیری و براهنی جای‌شان خالی است که یکی یک پس گردنی شلاقی به تک‌تکمان بزنند تا بگیریم بنشینیم سر جای‌مان و این قدر از کون خواننده‌هایی که توی راسته‌ی کریم‌خان دست توی جیب‌شان می‌کنند و برای این اراجیف پول می‌دهند نخوریم».

می‌خواستم یه چیزی بگم، دیدم نمی‌دونم آدمای اراجیف‌پسند که دست تو جیباشون می‌کنن یعنی کیا. [آیا «راسته کریم‌خان» این‌جا یه خط جداکننده‌س از جنس «پارک‌وی»؟]. اضافه بر این، نویسنده‌هایی‌رو هم که به جای نشستن سرجای خود به مقدار غیرقابل قبولی(!) از کون دست‌توجیب‌کن‌های یادشده می‌خورن نمی‌شناسم [بعضی از این نویسنده‌های ما چه کارایی می‌کنن!]. می‌خواسم بگم مگه این دونفری که گفتین، مسئول چی‌خوردن/ چی‌نخوردن یا چه‌اندازه‌خوردن نویسنده‌هان؟ که در صورت تخطی، یکی یه پس گردنی (اونم نه پس‌گردنی معمولی، بلکه ـ پس‌گردنی شلاقی) بهشون بزنن؟ ولی چیزی نگفتم. باید می‌پرسیدم، دوست‌داران ادبیات واقعا این‌قدر نابالغ‌ان که باید برای تشخیص خوب از بد، منتظر و محتاج «آقا»یی باشن که بیاد، «بدا» رو سر جاشون بشونه، با پس‌گردنی جلو کج‌روی‌ها رو بگیره، در یک کلام، اوضاع رو درست کنه؟ ولی نپرسیدم.


* Anecdote/Anekdote در زبان محاوره به معنی پرداختن به موضوعی نامعمول یا موقعیتی کمیک است، بدون ادعای ادبی.
توضیح این‌که: پاراگراف اول از رمان «میم عزیز» شهسواری است (ص۱۸)، اما به خاطر قطع ارتباط آن با «کل» مطلب، الزاما چیزی در مورد رمان نامبرده نمی‌گوید.

۷ نظر:

Roya zare گفت...

فکر کنم مخاطبان این نقل قول دوست داران ادبیات نبودند. من این جوری دستگیرم شد که "ما"ی نامبرده که به پس گردنی نیاز دارند نویسنده ها هستند نه خواننده ها. بنابراین قضیه سر این نیست که " دوست‌داران ادبیات واقعا این‌قدر نابالغ‌ان که باید..." بلکه ایشون دارن میگن "ما نویسنده هایی که از کون خواننده های اراجیف پسند می خوریم باید پس گردنی بخوریم که این کار را ترک کنیم"؛ منظورش هم از "خوردن از کون" (چرا هی باید تکرارش کرد؟) به نظرم باید چاپلوسی ادیبانه از خواننده یا خواننده پسند نوشتن یا به عبارتی اراجیف نوشتن باشد- البته با منطق این نقل قول.
پس این نویسنده ها هستند که محتاج آقایی اند که باید بیاید و با پس گردنی آدم شان کند. این برداشت منه

Roya zare گفت...

راسته ی کریمخان هم باید همان خیابان کریمخان باشد که البته من نشنیده ام کسی بهش بگوید راسته، لابد علت نام بردن از این خیابان هم وجود چند تا انتشاراتی خوب در آن است مثل نشر ثالث که گویا به لقاء الله پیوسته. حالا چرا "راسته ی کریمخان" باید جای اراجیف فروشی باشد معلوم نیست، در صورتی که بهترین کتابها را همین جا میشد خرید (علت این که می نویسم می شد این است که نمی دانم چند تا از آن انتشاراتی ها بعد از هجومی که طی شش ماه گذشته به آن ها شده باقی مانده اند.)

مانی ب. گفت...

مثل یه نمایش نگاه کنید. تماشاچیان اینجا دوستداران ادبیات هستند. البته نویسنده ها هم همگی دوستدار ادبیات هستند.

ناشناس گفت...

چی چاپ شده ؟ کی خریده؟کیخونده؟ببخشید کی نوشتدش؟

بالهای رنگی یک پروانه گمشده گفت...

متاسفانه، بیشتر ایرانی های حتی متخصص، منتظر و محتاج «آقا»یی هستند تا:

تا دیگران رو تایید کنه و بعد اونها به دنبالش تاییدش کنن،

تا اجازه حرکت و جنبدین به دیگران بده،

تا بگه آقا ی نسل بعدی اون فن و تخصص کیه،

تا با زندگی حرفه ای دیگران بازی کنه و سلیقه شخصیش بشه استاندارد عمومی یک کشور

تا...

مانی ب. گفت...

بدون آقا احساس یتیم ها بهشون دست میده.

تراب گفت...

بیشتر فکر می کنم میل به آقایی باعث میشه این حرفو گفته باشه، شخصیت پلید و بدجنس داستان مذبور احتمالا در چند روز آینده حکم «ریاست» اش رو از جریان انحرافی می گیره تا با آقایی بر نویسنده ها جلوی کون خوری اون ها رو با بالا کشیدن کون همه ی خلق الله به شخصه گرفته باشه! :))))))