۲۹ دی ۱۳۹۱

ـ دیشب اومدم خونه‌تون نبودی، راستشو بگو کجا رفته بودی؟

داره یه‌دستی می‌زنه. براش خبر اوردن که با یکی دیگه دیدنش! اونم نه در حالت عادی، بلکه «گرم گفتگو» و نشسته لب رود. این «گرم گفتگو»، حتی اگر گفتگو در مورد «معضلات جامعه‌ی درحال گذار» باشه، برا خیلی از کتاب‌خونده‌هاش یه چیزیه در حد همخوابگی، چه برسه به منصور، معروف به منصورخلاف بچه‌ صابون‌پزخونه که شاهد عینی داره:
ـ جاجرود دیدنت!

ـ به خدا رفته بودم سقاخونه دعا کنم، شمعی که نذر کرده بودم برا تو ادا کنم!

وای چه سؤتفاهمی! ... طفلک اصلا اهل این حرفا نیست. خداشناسه، اهل دعاس. داره می‌گه: دیشب که خبرای نادرست فکرتو به هزار راه برد و خدا میدونه چه تصویرای وحشتناکی توی ذهن ناآرومت درست کرد، همون موقع ... بله احمق جون، دقیقا همون موقع، من داشتم تو سقاخونه برا تو شمع روشن می‌کردم!

ـ [منصور کمی مردد] آخه خیلیا دیدنت! بدجنسی نکن لامصب!

ـ دروغ می‌گن دروغ می‌گن، اگه خوب نیگا کنی، خیلیا هستن مث من، عین این مانتوها می‌کنن به تن!

ـ ­ ... خب باشه ... اوکی. حرفت به نظرم قانع‌کننده می‌رسه. امشب وقت داری بریم تئاتر؟

[سطح آگاهی و تسامح دیگه مث گذشته نیست. امروز منصور یه کارشناس ارشد قانونگراست].

۸ نظر:

نامیه گفت...

چرا منصور؟
مگه عباس قادری اینو نخونده؟

مانی ب. گفت...

چرا قادری خونده. منصور اسم یه آدم فرضی اه.

تراب گفت...

کاش دویست سطر بعدی این دیالوگ رو هم عرضه کنی؟!

نامیه گفت...

خب منصورم می‌خونه آخه! :)
در واقع تا به حال نشنیدم اسم یه آدم فرضی منصور باشه! قبلنا می گفتن زید و عمر و اینا :))

مانی ب. گفت...

تراب، چرا خودتون اینکارو نمی کنید؟

مانی ب. گفت...

خاصیت آدم فرضی اینه که هر اسمی می تونه داشته باشه :)

ناعمه گفت...

آخه یه جوری منصور بهش نمیاد بره تئاتر ببینه آخرش!

مانی ب. گفت...

این چه حرفیه؟ الان منصورهای تئاتررو میان اینجا بهتون اعتراض می کنن!