۱۳ مهر ۱۳۹۲

شاعر پشت نرده

تو دامن‌ گل‌دارت را روی بند رخت پهن می‌کنی
من شلوار خاکستری‌ام را روی نرده‌های اتاقم.
و این دو نقطه آن‌قدر از هم دورند
که شدیدترین بادها هم بین‌شان پادرمیانی نمی‌کنند +

برای شما خواننده گرامی سلامتی و بی‌نیازی آرزو می‌کنم، و امیدوارم اگر قرار است خداوند دردی به شما بدهد (بی‌درد نمیشه) دردی باشد که یک نفس عمیق در نسیم صبا (که در کرمان می‌وزد)، یا استنشاق رایحه‌ای از نسیم مشهور شیراز، یا اگر این‌ها نیست، یک نوازش نسیم سحری (هنگام سپیده‌دم نسیم سحری) که همه‌جا یافت می‌شود، تسلی‌دهنده آن باشد.
اما جامعه ‌ما به خاطر ایجاد محدودیت‌های جنسی نالازم و بی‌جا و غیرعقلانی، وضعیتی چنان تراژیک ایجاد کرده است که هرآینه کمیک به نظر می‌رسد. دسته‌جمعی رنج می‌کشیم، و می‌خندیم!
تصور کنید. شاعر جوان که خود را پشت نرده‌ها در زندان حس می‌کند، چشم امید به باد بسته است. کاش چشم امید به باد بسته بود، او در واقع حتی به پادرمیانی شدیدترین باد‌ها نیز امیدی ندارد!
باید اروتیک بدیعی که در این شعر حضور دارد، و به نظر من متفاوت و بی‌نظیر است پذیرفت. شاعر با زدودن همه‌ی شاخ‌وبرگ‌هایی که جلوی دید شفاف ما را می‌گیرد، یک راست به سراغ اصل قضیه رفته است. از زمان آدم ابوالبشر تا امروز چیزهایی در شلوار و دامن وجود داشته است که مربوط و تحت شرایطی متعلق به هم‌اند.
دل آدم به درد می‌آید از این‌که نیازهای اولیه جوانان سرزمینم(!) چنان سرکوب شده است که آرزوی آن‌ها به مالیده شدن «این دو نقطه» به هم تقلیل یافته است.
دامن تو روی بند رخت. شلوار من روی نرده‌ها، آن‌چنان دور از هم که شدیدترین باد هم نمی‌تواند آن‌ها را روی هم بیاندازد!

در مورد تأثیر اجتماعی‌سیاسی این قطعه شعر باید توجه داشت که صاحبان قدرت ممکن است با تمسک به اروتیسم موجود در این شعر مغازه‌های اتوشویی را مجبور کنند جهت جلوگیری از زناکاری گروهی البسه، برای شستن لباس مردان و زنان از ماشین‌های رختشویی مجزا استفاده کنند. 
به شاعر جوان هم که در پشت نرده‌ها پناه گرفته است توصیه می‌کنم تا رسیدن بادهای موافق رفتار نلسون ماندلا در زندان را سرمشق خود قرار دهد. ماندلا یک بار در مصاحبه‌ای گفته بود، بیرون زندان زنم دست راست من است، در زندان دست راستم زن‌ام است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر