۰۸ خرداد ۱۳۹۳

_

در حیاط یک خانهی غریبه هستم. عکس شاخههای لخت درخت در حوض بیضیشکل افتاده بود. معلوم نیست چطور به اینجا آمدهام. کمی دورتر اتاقی با درهایی که به سوی ایوان باز بود دیده میشد. عدهای سر سفره غذا نشسته بودند. با ترس و لرز، و معذوریت به آنها نزدیک شدم و رو به سمت یکی از آنها که موی جوگندمی داشت و به نظر مسنتر از همه بود پرسیدم: «ببخشید ... من چطور میتونم از اینجا برم بیرون؟». و او بدون کمترین تأثر و ناراحتی از دیدن یک غریبه در خانه خود، و بیاینکه سر خود را از سفره بلند کند، با اشاره دست، دری چوبی را به من نشان داد. خوشحال شدم. با سبکی و احتیاط از کنار سفره رد شدم خودم را به در رساندم. آن را باز کردم. هوای خوبی به صورتم خورد. در به کوچهای باز شد که برایم غریبه بود، اما امن، روشن و قشنگ بود و من از بابت اینکه از خانهی آدمهای ناشناس خارج شده بودم، احساس رهایی میکردم. کوچهها را سبکبال میرفتم به این امید که به زودی یکی از آنها به خیابان آشنایی خواهد خورد، و میفهمم کجا هستم. اما پیدا نمیکردم. هیچ نشان آشنایی در کوچه‌‌پسکوچههای این شهر نمییافتم. مستأصل شدم. قدم‌هایم را تند کردم. بایستی دنبال کوچهای میگشتم که آن خانه را که از در آن وارد این شهر شده بودم، پیدا کنم. همهچیز از آنجا شروع شده بود. این «در» تنها نقطهی آشنای این شهر بود. و اعضای آن خانه آشناترین آشنایان من بودند. [آقا ببخشید، من همونی هستم که همین چندساعت پیش مهمون سرزدهتون بودم. یادتونه؟ ... که شما با دست این در رو نشونم دادید ... چطور یادتون نمیاد!؟] اما کوچهها تقریبا شبیه هم بودند، و تصویری از آن کوچه و دری که بایستی پی آن میگشتم در خاطرم نبود.

۲ نظر:

sara گفت...

شبیه یک پلان از فیلم هامون بود:)

مانی ب. گفت...

هامون‌و دیدم، ولی هیچی‌ش یادم نیست :)
اگه تو وب باشه، امشب دوباره نگاش می‌کنم