۰۴ تیر ۱۳۹۰

در سوگ آرش

سپاه منوچهر از افراسیاب شکست می‌خورد و از برابر نیروهای دشمن صدها فرسنگ تا مازندران عقب می‌نشیند. از ایران دیگر تقریبا چیزی نمانده است و نیاکان ما درحالی که قوای جنگی‌شان نابود شده است در نواحی کوهستانی مازندران گیر افتاده‌اند. این شکستی مفتضحانه و بی‌نظیر در "تاریخ" اساطیری ایران است.
من همیشه فکر می‌کنم٬ باید در پیشگاه ایزد یکتا شکرگزار بود که در چنین موقعیتی اندیشه نابودی کامل ایران و ایرانیان را به لطف خود از دل افراسیاب بیرون راند٬ زیرا اگر افراسیاب چنین اراده می‌کرد٬ می‌توانست. هیچ‌گاه ایرانیان این‌گونه ذلیل و تحت اراده بیگانه‌گان نبوده‌اند. در چنین حالتی چرا افراسیاب با منوچهر به مذاکره می‌پردازد؟ برای من روشن نیست. گمان من این است که قصد او از مذاکره سخره و تحقیر پادشاه پیشدادی بوده است. اگر بپذیریم که تعیین کننده شروط در مذاکراتی بین یک طرف پرقدرت و مسلط و یک طرف زمین‌خورده و ضعیف٬ اولی‌ها هستند٬ پیشنهاد تعیین مرز توسط پرتاب تیر٬ برخلاف روایت رسمی بایستی از سوی تورانیان بوده باشد. پیام تمسخرآمیز آنان در واقع این است: سرزمین‌هایی را که تا این‌جا تسخیر کرده‌ایم متعلق به ماست٬ اما برای این‌که مذاکرات صلح به نتیجه برسد٬ حاضریم صدمتر عقب‌نشینی کنیم! [«صدمتر» تقریبا معادل برد تیری است که یک کمان‌کش باتجربه می‌توانسته است پرتاب کند].
در این میان مردم کجا هستند؟ دارند چکار می‌کنند؟
آن‌ها در کلبه‌های محقر خود مخفی شده‌اند٬ در استیصال خود می‌لرزند٬ لابه می‌کنند و بر جان (و البته ناموس) خود بیمناک‌اند و برگزیدگان آن‌ها محتملا در گات‌ها سرود «مرغ نیمه‌شب» می‌خوانند٬ در حالی که جملگی به غیر از امیدهای واهی هیچ امید دیگری ندارند. عده‌ای از آن‌ها هم طبق معمول در صحنه حاضر هستند که در صورت لزوم دست بزنند یا هورا بکشند.
من نمی‌فهمم چرا هروقت نام آرش کمانگیر می‌آید٬ برخی از ایرانی‌های امروز سینه جلو می‌دهند٬ باد به غبغب می‌اندازند و چنان مشغول هارت‌وپروت‌های غرورآفرین می‌شوند٬ که انگار شخصا کمان‌به‌دست در حالی که نسیم موهای بلند‌شان را تکان می‌دهد٬ روی صخره‌ای در دامنه دماوند ایستاده‌اند. واکنش درست دقیقا باید عکس این باشد. یعنی کسی که تن‌اش با شنیدن نام آرش کمانگیر از شرم عرق‌جوش نمی‌زند٬ ایرانی نیست. تنها واکنش منطقی از سوی ما ایرانی‌های امروز هنگام شنیدن نام آرش کمانگیر این است که خجلت‌زده سر خود را به زیر افکنده و با توجه به این‌که پدران ما در مراسم قربانی تواناترین فرزندان این خاک در پیشگاه خودخواهی٬ غفلت و جهل خود نقش تماشاچی را داشته‌اند٬ از گنده‌گویی‌ها٬ ریاکاری‌ها و گفتار نیکی که به کردار ما ربطی ندارد دست برداشته و خفه شویم.
پیش‌روی صدفرسنگی دشمن در کشوری٬ شاخص مناسبی برای وضعیت مردمان آن کشور است. منظور این که٬ اگر مردمان عصر پیشدادیان واقعا مردمانی بودند میهن‌دوست و فداکار که «همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم»٬ هرگز کار به جایی نمی‌کشید که افراسیاب تا مازندران بیاید.
اما هرچه هست از بخت بد او آمده است و آن‌ها مقهور اراده بیگانه در دامنه دماوند تجمع کرده و احیانا در دل‌ها دعا می‌کنند که تیر این جوان برومندی که رهایی آن‌ها را از اسارت به عهده گرفته است٬ به جای صدمتر٬ صدوپنجاه‌متر را طی کند. تیر آرش اما در کرانه آمودریا فرود می‌آید و غریو شادی قابل فهم ایرانیان هیجان‌زده در کوهستان می‌پیچد. قابل فهم٬ زیرا آن‌چه در تصور نمی‌آمد٬ آن شده است. معجزه‌ای ایرانی به وقوع پیوسته است که آن‌ها را بی‌زحمت و به یک ضرب از تنگی رهانیده است. افراسیاب باروبندیل‌ش را جمع می‌کند و می‌رود. کشور دوباره فراخ می‌شود. هزاران سپاس یزدان پاک را که «امید واهی» ایرانیان را برآورده ساخت. باز در عمق فاجعه کسی که مثل هیچ‌کس نیست آمد و کارها را روبه‌راه کرد٬ و آن‌ها می‌توانند دوباره با خیال راحت به زندگی عادی خود بازگردند. این چه جای ماتم برای مرگ آرش است؟ نه٬ هیچ اندوهی خاطر آن‌ها را در جشن "پیروزی" مکدر نمی‌کند٬ زیرا برای آن‌ها خیلی عادی‌ست که بهترین فرزندان این خاک بمیرند٬ تا علوفه آن‌ها دیر نشود.
البته بعدها فرزندان آن‌ها جهت لاپوشانی شرکت پدران خود در نابودی آرش در مدح او شعر خواهند سرود و در شرح قهرمانی‌اش مقالات مهم و پرطنینی خواهند نوشت. فرزندان آن‌ها مجسمه‌های او را در میادین شهر نصب خواهند کرد٬ تا وقتی نامی از او شنیده می‌شود٬ به جای این‌که سر خود را به زیر بیاندازند٬ سینه خود را جلو داده و به هارت و پورت میهن‌پرستانه خود ادامه دهند.